شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتدوم سراب🕳 چمدون رو کنار تخت گذاشتم و نفسم رو محکم بیرون فرستادم نگاه گذری
#قسمتسوم
سراب🕳
گوشیم رو روی سکوت گذاشتم دسته کیفم رو روی چادرم مرتب کردم با قدم های بلند از کوچه بیرون رفتم تا رسیدن به سر خیابون از استرس اینکه بابا یهویی برگرده و ببینه بدون ماشین از خونه بیرون اومدم چند باری پشت سرم رو نگاه کردم سرعت برداشتن قدم هام رو بیشتر کردم
به طرف ایستگاه تاکسی رفتم در ماشینی که نوبتش بود رو باز کردم رو به راننده که کنار ماشینش ایستاده بود گفتم
_سلامخسته نباشید حرکت کنید هزینه دربست رو حساب میکنم
آقای مسنی که صاحب تاکسی بود با لحن محترمانه ای گفت
_سلام ممنون،دخترم اول بگید ببینم کجا میرید شاید اون مسیر نرم کرایه هم قابلتون نداره
برای این همه عجله کردن از خودم خجالت کشیدم دستم رو از روی دستگیر برداشتم و
آدرس رو گفتم
آقای راننده سرش رو تکون داد
_بشیند داخل ماشین میرم
هر لحظه که از خونه دورتر میشدم دلشوره و اضطرابم بیشتر از قبل میشد
اگر بابا برگرده خونه ببینه خبری از مهمونی امشب نیست از دستم ناراحت و دلخور میشه بدون شک سریع حرکت میکنه بیاد خونه خانم جون ،خداکنه قبل از اینکه بابا بخواد بیاد حاج بابا خونه باشه اون وقت با طرفداری خانم وجون و حاج بابا امکان داره دیگه بهم گیر نده چرا خوشم از خانواده آقا فتاح نمیاد و جواب رد بده همه چی بخیر بگذره
نگاهم رو به بیرون دادم و چند لحظه چشم هام رو بستم
شایدم مامان و داداش اینا با بابا صحبت کنن راضی بشه و خونه آقاجون نیاد که اگر نیاد حتما بهم زنگ میزنه و دوباره میگه دلیل مخالف بودنم رو بگم که اینطوری باز برمیگردیم سر خونه اول که فرقی به حال من نمیکنه ،اصلا از کجا معلوم تا الان بهم زنگ نزده
چشم هام رو باز کردم نفس عمیقی کشیدم و
زیپ کیفم رو باز کردم گوشیم رو برداشتم با دیدن تماس های بی پاسخ دستپاچه شدم و آروم انگشتم رو روی صفحه کشیدم
دیدن اسم زهرا کمی از استرسم رو کم کرد آب دهنم رو قورت دادم و شماره ش رو گرفتم
بعد از خوردن چند بوق صدای دلخورش پخش شد
_سلام چرا جواب نمیدی
_سلام ببخشید گوشیم روی سکوت بود نشنیدم
_هنوز نیومدی؟
_کجا بیام ؟
متعجب گفت
_صنم حواست کجاست؟مگه قرار نبود بیایی دانشگاه جزوه ها رو بیاری
دستم رو بلند کردم آروم به پیشونیم زدم وای چرا یادم رفت ،جزوه ها رو هم داخل چمدون گذاشتم
صدای صنم گفتنش بلند شد
گوشی رو توی دستم جابجا کردم
_ببخشید زهرا اصلا حواسم نبود امروز باید می اومدم دانشگاه ، الانم دارم میرم خونه خانم جون امشب بهت خبر میدم که فردا صبح میتونم بیام دانشگاه یا نه اگر بیام جزوه ها رو میارم
با لحن نگرانی توی حرفم پرید
_میخوای کلاس های فردا رو نیایی؟چرا چی شده ؟
_بزار برسم بهت زنگ میزنم ، بابت امروزم ببخشید تو رو خدا شرمنده همه تون شدم
_اشکالی نداره ،منتظر زنگت هستم یادت نره
_باشه عزیزم کاری نداری؟
_اگر تا یه ساعت دیگه زنگ نزدی خودم بهت زنگ میزنم خدا حافظ
_باشه اینطورم خوبه خدانگهدار
گوشی رو توی کیفم انداختم سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشم هام رو بستم
#قسمتچهارم
سراب🕳
بالاخره رسیدم زنگ خونه رو زدم صدای زیبا خانم باز پخش شد
_کیه؟
_باز کنید منم
در رو بستم از حیاط بزرگ خونه حاج بابا رد شدم و سمت پله ها رفتم زیبا خانم مثل همیشه دم در به استقبالم اومد
_سلام صنم جان خوش اومدی ،نسیبه خانم منتظرتون هستن
احتمالا مامان به خانم جون زنگ زده گفته دارم میام خونه شون
چادرم رو روی شونه هام انداختم نفس عمیقی کشیدیم لبخندی زدم به زیبا خانم دست دادم
_سلام حاج بابا خونه ست؟
_نه عزیزم صبح با داییت رفتن بازار
سرم رو تکون دادم وارد سالن شدم با صدای بلند خانم جون صدا زدم نگاهم رو توی خونه چرخوندم و دنبالش گشتم
_مامان نسیبه
عصا به دست از پشت پنجره بیرون اومد و پرده رو مرتب کرد نگاه مهربونش به چشم هام داد به شوخی گفت
_اولا سلام علیک بعدشم چه خبر شده امروز شدم مامان نسیبه باید بگم خدا بخیر کنه یا خیره؟
دستش هاش برام باز کرد
آروم خندیدم با قدم های بلند جلو رفتم و خودم رو توی آغوشش انداختم
_ببخشید سلام
دست نوازشش رو روی سرم کشید و پیشونیم رو بوسید به مبل کنار پنجرت اشاره کرد
_بریم بشینیم بگم زیبا میز بچینه صبحانه بخوری
چادرم رو روی دستم انداختم
_ممنون خانم جون صبحانه خوردم
سمت مبل ها رفت همینطور که راه میرفت گفت
_باشه مادر پس برو لباس هات رو عوض کن بیا برام تعریف کن ببینم چی شده اینطوری بی خبر و بدون مرکب اومدی
_مامان بهتون زنگ زد؟
روی مبل نشست و عصا رو کنارش گذاشت
_آره چند بار زنگ زد نگران شده بود چرا دیر رسیدی هرچی پرسیدم چی شده؟گفت صبر کنید صنم برسه بهتون میگم
تا لباس هاتو عوض میکنی من یه زنگ بهش بزنم بگم رسیدی خیالش راحت بشه
_صبرکنید الان خودم زنگ میزنم
تلفن سیار روی میز عسلی رو برداشت و دستش رو رو به بالا تکون داد
_نه خودم زنگ میزنم بعد تلفن میدم باهات حرف بزنه
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتپنجم
سراب🕳
وقتی خانم جون بگه نه دیگه اصرار کردن فایده نداره سرم رو تکون دادم سمت اتاق رفتم
لباسم رو آویزون کردم و از داخل کیفم گوشیم رو برداشتم شماره صدر رو گرفتم به محض اولین بوقی که خورد صدای نگرانش پخش شد
_الو صنم کجایی تو؟
زبونم رو روی لبم که خشک شده بود کشیدم
_سلام داداش چند دقیقه ای میشه رسیدم خونه حاج بابا ،چیزی شده ؟چرا کلافه ای؟
نفسش رو محکم بیرون فرستاد و زیر لب آروم گفت لااله الا الله
_مگه تو به مامان نگفتی میخوای بری پیش فائزه دوستت، چرا نرفتی؟چرا گوشیت رو جواب نمیدی همه رو نگران کردی
لبم رو به دندون گرفتم
خیرسرم خواستم استرسم کمتر بشه با این جواب ندادنم چه وضعی درست شد
شرمنده گفتم
_ترافیک بود راننده از خیابون و راه میانبر اومد که زودتر برسم بازم به چراغ قرمز برمیخورد ،فائزه م خونه نبود گفت یکساعت دیگه بیا من هم حواسم نبود بگم نمیام گوشی رو روی سکوت بود فقط تماس زهرا دیدم یادم رفت بقیه پیام و تماس ها رو چک کنم
کلافه وسط حرفم پرید
_فعلا اینا رو بیخیال بابا فهمید خونه نیستی داره میاد خونه خانم جون برو با حاج بابا حرف بزن قبل از اینکه برسه راضیش کنه امشب رو اونجا باشی که مهمونی تموم بشه بعد برگردی خونه
وای اگر بابا زودتر برسه بیچاره میشم حرفهای صدرا استرسم رو بیشتر کرد زبونم که خشک شده بود رو بزور تکون دادم
_چرا به بابا خبر دادید خونه نیستم
نوچی کرد نذاشت حرفم رو ادامه بدم
_کسی به بابا خبر نداده،خودش فهمید خونه نیستی بعدأ حرف میزنیم فعلا برو با حاج بابا حرف بزن من هم بی خبر نزار
دستم رو روی سرم گذاشتم و چشم هام رو بستم با حال زار و وا رفته گفتم
_داداش حاج بابا خونه نیست ،بابا کی حرکت کرده؟
_ای بابا چند دقیقه ای میشه خوب بهش زنگ بزن بگو کار واجب داری اون وقت زنگ میزنه دایی یا آقا اسد میرن دنبالش میاد خونه اگر گفت دیر میرسه به خانم جون بگو، بابا روی حرفش حرف نمیزنه معطل نکن دیگه برو
بغضی که یهویی مهمون گلوم شده بود رو قورت دادم
_باشه دعاکن حاج بابا زودتر برسه خداحافظ
_توکل بخدا ان شاءالله ،خدا نگهدار
با هول و ولا از اتاق بیرون رفتم و سراسیمه خودم رو به مبل کنار خانم جون رسوندم و روبروش نشستم با دیدنم رنگ نگاه کردنش عوض شد به کسی که پشت خط بود بود گفت
_نجمه مادر بهت زنگ میزنم
خدا حافظی کرد و تلفن رو روی زانوش گذاشت و نگاهش بین چشم هام جابجا شد
_چی شد مادر چرا یهویی رنگت پریده!
چشم هام رو بستم سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی زیاد موفق نبودم چشم هام رو باز کردم با همون حال پریشونم نگاه پر از التماسم رو به چشماش دادم و گفتم
_خانم جون میشه زنگ بزنید به حاج بابا بگید زودتر بیاد خونه قبل از اینکه بابام برسه
خانم جون که هر لحظه از دیدن حالم دل نگران تر میشید
دستام که یخ زده بود رو توی دستای گرمش گرفت
_معلوم هست امروز چه خبره ،اون از مادرت که فقط پشت سر هم میگه نزار حاج علی صنم بیاره خونه این از تو که میگی بگو حاج بابا قبل رسیدن بابام بیاد
حرف بزن ببینم چی شده ،مادر و دختر نگرانم کردید.
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمتاول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54928
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتپنجم سراب🕳 وقتی خانم جون بگه نه دیگه اصرار کردن فایده نداره سرم رو تکون دا
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتششم
سراب🕳
به کمک خانم جون از روی زمین بلند شدم روی مبل کناریش نشستم
دستم رو روی دسته مبل گذاشتم توی ذهنم دنبال کلمات میگشتم نمی دونستم از کجا شروع کنم و چطوری توضیح بدم
با صدای صنم گفتن معترض خانم جون سرم رو چرخوندم و نگاهم به چشم هاش گره خورد کلافه از حال روزم آهی کشیدم و گفتم
_خانم جون بازم داستان همیشگی خانواده حاج فتاح
آب دهنم رو پایین فرستادم و با لحن درمونده ای ادامه دادم
_واقعا نمیدونم چکار کنم هرکسی دیگه ای این رفتار های من رو میدید متوجه میشد جوابم منفیه، به این وصلت راضی نیستم ولی خانواده پیرزاده یه طوری رفتار میکنن که انگار باهاشون سرد برخورد نشده ،به بابام هم میگم من خوشم از این پسره نمیاد میگه مگه میشه جون مردم الکی بدون هیچ دلیل و برهانی ردش کنم خدا رو خوش نمیاد
روی مبل جابجا شدم و دستم رو روی دست خانم جون گذاشتم با نگاه پر از خواهشی گفتم
_مامان نسیبه به بابا میگم خدا رو خوش میاد من اذیت بشم؟میگه من خیر و صلاحت رو میخوام میخوام مثل خواهر و برادرات خوشبخت بشی خانواده حاج فتاح مثل خودمون هستن ،ولی خانم جون بخدا بجون شما و حاج بابا قسم آقای مازیار پیرزاده زمین تا آسمون با پسرای ما فرق داره اصلا اون چیزی نیست که نشون میده
خانم جون که تا الان با جون دل گوش به حرفام سپرده بود لب باز کرد با لحنی که سعی داشت آروم باشه گفت
_صنم نزدیک یکسال داری بخاطر قضیه خواستگاریت میجنگی نه تنها خودت همه یه جورای وصل شدن به این موضوع ،مادر جان چرا دلیل اصلی که میگی این پسره با خانواده ش فرق داره نمیگی که هم خیال خودت راحت کنی هم بقیه رو ،دورت بگردم اینطوری فقط خودت رو آزار میدی بقیه هم با دیدن حالت آزرده خاطر میشن
زبونم رو روی لبم کشیدم و کامل سمت خانم جون چرخیدم
_خانم جون من اگر حرفی بزنم همه مخصوصا بابا میگید داری تهمت میزنی میخوای بچه مردم از جلو چشم ما بندازی...
خانم جون نگاه شماتت باری بهم انداخت
صدای یهوی استغفرالله گفتنش بلند شد سرش رو متاسف تکون داد
_صنم مگه چی میخوای بگی که خودت داری میگی میشه تهمت زدن
نگاه پر التماسم رو به چشم هاش دادم
_بجون شما من الکی نمیخوام کسی رو خرابش کنم و تهمت بزنم ،فقط یه خواهشی ازتون دارم یه کاری کنید مهمونی امشب بهم بخوره شاید اینطوری به خانواده آقا فتاح بربخوره دیگه بیخیال بشن یا بابا آب پاکی بریزه رو دستشون بگه صنم به درد شما نمیخوره
از روی مبل بلند شد و عصاش رو دستش گرفت و سمت پنجره بزرگ داخل سالن رفت و گفت
_اولا نه خانواده حاج فتاح از بیخیال تو میشن نه بابات کسر و شان دخترش پایین میاره بگه به دردتون نمیخوره،پس الکی دل خودت رو خوش نکن ،من امشب نمیزارم حاج علی برت گردونه خونه اما بجای این قایم و موشک بازی ها یه فکر اساسی بکن یه جواب قانعه کننده بده که پرونده این خواستگاری بسته بشه
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمتاول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54928
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتششم سراب🕳 به کمک خانم جون از روی زمین بلند شدم روی مبل کناریش نشستم دستم
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتهفتم
سراب🕳
توی اوج استرسی که داشتم با شنیدن صدای ترمز ماشین که داخل حیاط پارک شد روزنه امید توی دلم جوانه زد ناخواسته لبخند کم رنگی روی لبم نشست رو به خانم جون گفتم
_حاج بابا برگشت
لبخندی زد و سرش رو تکون داد
_با حاج بابا و داییت احوال پرسی کردی بعدش برو داخل اتاق تا صدات نزدم هم بیرون نیا حتی اگر بابات هم اومد صبر میکنی خودم صدات کنم باشه؟
زیر لب چشمی گفتم دستم رو روی قلبم گذاشتم و برای اینکه آرامشم رو حفظ کنم چند تا نفس عمیقی کشیدم به در خیره شدم همزمان با بازشدن در ورود حاج بابا و دایی
از روی مبل بلند شدم هر دوتاشون از دیدنم خوشحال شدن و لبخند زدن چند قدمی جلو رفتم و فاصله م رو با حاج بابا پر کردم سلام کردم مثل همیشه با مهربونی روی خوش جوابم رو دادن دست آقا جون رو بوسیدم قبل از اینکه سرم رو بلند کنم روی سرم رو بوسید
_خوش اومدی بابا جان چه عجب از اون دفتر و قلمت دل کندی اومدی یه سری به ما پیرها بزنی
خجالت زده سرم رو پایین انداختم ،بعد از مهمونی شب یلدا که بخاطر امتحانم زیاد نتونستم کنار جمع باشم توی این یکماه دیگه انقد که همه چی توی هم گره خورد نتونستم بیام یه سر به حاج بابا اینا بزنم الانم شاید اگر بفهمه اومدنم از سر ناچاری و یهویی بوده ازم دلخور بشه
خانم جون به کمکم اومد و گفت
_حاجی بچه م تازه از راه رسیده خسته س بزارید بره استراحت کنه بعد نهار حرف میزنید
دایی دستش رو روی شونه م کشید به شوخی گفت
_عزیز دُردونه مامان نسیبه و بابا ملک اومده من دیگه برم توی افق محو بشم که دیگه به چشم نمیام
بی صدا خندیدم
حاج بابا بوسه ای روی سرم کاشت به اتاق اشاره کرد
_برو استراحت کن عزیزدلم نهار آماده بشه صدات میزنم
_چشم ممنون
دستم رو روی دستگیر در گذاشتم یه لحظه از بستن در پشیمان شدم
در رو روی هم بزارم بهتر میتونم صدای داخل سالن بشنوم و متوجه بشم حاج بابا قبول میکنه با بابا صحبت کنه یا نه
به دیوار تکیه زدم و روی زمین نشستم و زانو هام رو بغل گرفتم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتهفتم سراب🕳 توی اوج استرسی که داشتم با شنیدن صدای ترمز ماشین که داخل حیاط
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتهشتم
سراب🕳
با صدای حاج مالک گفتن خانم جون از فکر بیرون اومدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم
_علی داره میاد اینجا صنم برگردونه خونه، راضیش کن امشب بچه م اینجا باشه تا یه فکری برای پسر حاج فتاح بکنیم
حاج بابا گلوش رو صاف کرد و لحنش متعجب شد
_مگه صنم بی خبر اومده اینجا؟چی شده؟قضیه پسر حاج فتاح چیه؟
_نجمه و بچه ها خبر دارن صنم اینجاست ولی علی بی خبر بوده وقتی فهمیده شال و کلاه کرده راه افتاده صنم برگردونه خونه که مراسم امشب بهم نخوره
حاج بابا با لحنی که ناراحتی توش موج میزد پرسید
_چه مراسمی که ما بی خبریم و دعوت نیستیم ؟از کی تا حالا غریبه شدیم اصلا چه خبر شده !
چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد
_نسیبه جان اون تلفن بده من یه زنگ بزنم به نجمه ببینم دور و ورم چه خبره
خانم جون نفس عمیقی کشید
_حاجی چند ثانیه دندون روی جگر بزار، دارم میگم دیگه
یهوی صدای کلافه دایی بلند شد
_مامان نکنه باز بحث خواستگاریه ؟
_آره مادر جون، امشب خانواه حاج فتاح برای شام دعوت هستن بعدشم قرار بر این بوده که صنم و پسرشون باهم صحبت کنن یه تاریخی برای بله برون مشخص کنن که صنم مخالفت کرده ولی نتونسته نظر حاج علی رو عوض کنه بچه م تصمیم میگیره بیاد اینجا شاید ما بتونیم براش یه کاری بکنیم
صدای ای بابا گفتن دایی باعث تذکر دادن حاج بابا شد
_عه باباجان چه خبرته یه کم آروم تره
_آخه من نمیدونم چرا حاجی انقد داره برای ازدواج صنم پافشاری میکنه اونم وقتی که میدونه دخترش به این وصلت راضی نیست
_حرفت درسته ولی علی هم خیر و صلاح و خوشبختی صنم میخواد خانواده فتاح رو هم میشناسه فکر میکنه اینطوری داره یه تصمیم درستی برای آینده صنم میگیره
_وقتی صنم مخالفه پس تصمیمش از پایه و اساس غلطه
بعد از چند ثانیه سکوت حاج بابا ادامه داد
_ساکت بودن صنم باعث شده این قضیه انقد پیچیده و طولانی بشه باید باهاش حرف بزنم شاید راضی بشه دلیل مخالفتش رو توضیح بده اینطوری بهتر میشه تصمیم گرفت
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتهشتم سراب🕳 با صدای حاج مالک گفتن خانم جون از فکر بیرون اومدم و سرم رو به
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتنهم
سراب🕳
صدای زنگ آیفون باعث بالا رفتن ضربان قلبم شد ناخواسته در اتاق رو به جلو هول دادم و در رو بستم و خودم رو سمت در کشوندم آب دهنم که خشک شده بود رو بزور پایین فرستادم و گوشم رو به در چسبوندم
هر لحظه که صدای بابا نزدیکتر میشد استرستم بیشتر میشد بعد از تموم شدن سلام و احوال پرسی هاشون بابا سوالی از خانم جون پرسید
_خانم جون صنم کجاست؟
_بچه م خسته بود رفت یه کم استراحت کنه چطور مگه ؟
آهنگ صدای بابا رنگ دلخوری به خودش گرفت
_دیشب ده بار بهش تاکید کردم امروز اگر دانشگاه کلاس و کار مهمی نداری نرو قبول نکرد گفتم برو زود برگرد که شب که مهمون ها میان خسته و کوفت توی جمع نشینی حالا به حرفم هیچ گوش نکرده از دانشگاه مستقیم اومده اینجا
دلیل این کارها و تصمیم های بدون فکر کردنش رو نمیفهمم
صدای مهربون خانم جون که میخواست بابا رو آروم کنه بلند شد
_آقا علی یعنی ما حق دیدن نوه مون نداریم که شما برای سر زدنش به ما دلخور شدی ؟
بابا نفس عمیقی کشید
_خانم جون این چه حرفیه میزنید وظیفه من و بچه هاست هر روز برای سر زدن و دست بوس شما و حاج بابا خدمت برسیم ولی خودتون که از دوری مسیر خبر دارید قبول هم نمیکنید بیاید نزدیک ما ،الانم حرفم من اینه چرا صنم برای اینکه توی مهمونی امشب نباشه بی خبر و به بهانه سر زدن اومده اینجا چند ساعت دیگه مهمون ها میرسن نمیشه بعد از رسیدن اونا بیاد خونه بنظرتون اینطوری بی احترامی نمیشه؟
_آرامش صنم مهم یا مهمونی؟علی جان میدونی بچه م راضی نیست چرا انقد به این وصلت اصرار میکنی
حاج بابا پشت سر حرف خانم جون گفت
_باباجان هیچ کاری به اجبار خوب نیست و عاقبتش معلوم نیست چطور بشه ،امشب صنم اینجا باشه بهتره هرکی هم هرچی گفت بگو من نذاشتم برگرده خونه شاید اینطوری قضیه خواستگاری تموم بشه دخترمون خیالش راحت بشه
صدای گرفته و کلافه بابا بلند شد
_حاج بابا وقتی صنم یه کلمه با پسر حاج فتاح حرف نزده چطوری با چه بهونه ای جواب منفی بدم؟ خدا رو خوش نمیاد نمیدونم چرا این بچه بیخودی روی دنده لج افتاد اعصاب خودش و همه ریخته بهم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتنهم سراب🕳 صدای زنگ آیفون باعث بالا رفتن ضربان قلبم شد ناخواسته در اتاق رو
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتدهم
سراب🕳
صدای آرامبخش و دلنشین حاج بابا بلند شد
_علی جان اجازه بده امشب صنم اینجا باشه باهاش حرف میزنیم یه جواب منطقی بهمون بده که بتونیم بهتر تصمیم بگیریم نمیشه نظر صنم نادیده گرفت بشه، بحث یه عمر زندگیه
بابا نفس عمیقی کشید
_مشکل اینجاست این بچه درست و منطقی حرف نمیزنه فقط پاش رو کرده توی یه کفش شما به حاج فتاح بگید جوابمون منفیه، کی تا حالا اینطوری به خواستگار دخترش جواب داده که من نفر دوم باشم؟
_باباجان متوجه هستم چی میگی شماهم حق داری میدونم نگران آینده صنم هستی میخوای خوشبخت بشه،ولی گفتم که باهاش حرف میزنم شاید موفق بشم دلیل مخالفتش بفهمم، اون وقت ان شاءالله بتونه یه تصمیم درست بگیره
_بخدا که امشب نبودن صنم خیلی زشته میشه،ولی بزور هم نمیخوام ببرمش که با اخم و بدخلقی کردنش ناراحتی پیش بیاد ،فقط حاج بابا امشب بخاطر شما و خانم جون کوتاه میام و منتظر یه جواب درست و حسابی از صنم هستم وگرنه این دفعه دیگه قرار خواستگاری نمیزارم قول و قرار مراسم عقد رو باهاشون میزارم
آب دهنم با چند کلمه آخری که بابا گفت خشک ،دستم که یخ زده بود رو آروم روی پیشونیم زدم
وای بدبخت شدم امشب چی به حاج بابا و خانم جون بگم که از مهلکه نجات پیدا کنم بابا هیچ وقت انقد بی منطق نبود اگر این تصمیمش رو عملی کن آینده م باخاک یکسان میشه
با تکون خوردن در از فکر بیرون اومدم کمی جابجا شدم و سرم رو چرخوندم نگاهم به چشم های دایی گره خورد، نمایشی اخم ریزی کرد گفت:
_ما رو باش فکر کردیم خانم خوابیده اومدم بیدارت کنم نهار بخوری بعد خانم خانما گوش وایسادی
لبش رو به دندون گرفت و سرش تکون داد
_الان برای حق سکوت چقد حساب میکنی ؟
بزور آب دهنم رو پایین فرستادم و لب هام رو از هم جدا کردم
_بابام رفت؟
در رو هول داد و روی یک پا نشست و دستم رو گرفت،رنگ نگاهش نگران شد
_دستات چرا اینطوری یخ زده ،فکر کنم فشارت افتاده، برم یه آب قند برات بیارم
زبونم رو روی لبم کشیدم
_دایی خوبم ،بابا رفت؟
_آره چند دقیقه پیش رفت ،از رنگ و روی پریده ت معلومه حالت چقد بده
پس حرفهای آخر بابا نشنیدم باید یه طوری از دایی بپرسم ببینم حرف آخر بابا چی بوده
_صنم خانم با شما هستم ها بلند شو آماده شو بریم دکتر تا غش نکردی و کار دستمون بدی
نوچی کردم
_دایی گفتم که خوبم
_برو جلو آینه وایسا بعد بگو خوبم ،بلندشو بیا نهار بخور تا حاج بابا خودش دنبالت نیومده
میلی به خوردن هیچی ندارم ولی توی خونه خانم جون اینا هیچ عذر و بهانه ای برای نخوردن غذا قابل قبول نیست
بعد از نهار باید به فائزه زنگ بزنم باهاش حرف بزنم شاید بتونه یه راهی جلوی پام بزاره بتونم خانواده حاج فتاح از زندگیم پاکشون کنم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
هدایت شده از حضرت مادر
⚫️ در این روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها با#ختمدهصلواتیکحمدوتوحیدیاد کنیم از فرزندان حضرتش که در چند ماه اخیر به شهادت رسیدند....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
من سراغ هر که رفتم 💔