eitaa logo
شـــهــیــدانـــه🌱
12.5هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
36 فایل
کدشامدکانال 1-1-874270-64-0-1 رمان به قلم هانیه‌محمدے #مــهربانــو کپی حرام است و نویسنده راضی نیستن ❣حــامـےمــن❣مسیراشتباه❣گذر از طوفان https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/4 زیرمجموعه https://eitaa.com/joinchat/886768578Caaa1711609 تبلیغات @Karbala15
مشاهده در ایتا
دانلود
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌هفتم سراب🕳 توی اوج استرسی که داشتم با شنیدن صدای ترمز ماشین که داخل حیاط
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 با صدای حاج مالک گفتن خانم جون از فکر بیرون اومدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم _علی داره میاد اینجا صنم برگردونه خونه، راضیش کن امشب بچه م اینجا باشه تا یه فکری برای پسر حاج فتاح بکنیم حاج بابا گلوش رو صاف کرد و لحنش متعجب شد _مگه صنم بی خبر اومده اینجا؟چی شده؟قضیه پسر حاج فتاح چیه؟ _نجمه و بچه ها خبر دارن صنم اینجاست ولی علی بی خبر بوده وقتی فهمیده شال و کلاه کرده راه افتاده صنم برگردونه خونه که مراسم امشب بهم نخوره حاج بابا با لحنی که ناراحتی توش موج میزد پرسید _چه مراسمی که ما بی خبریم و دعوت نیستیم ؟از کی تا حالا غریبه شدیم اصلا چه خبر شده ! چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد _نسیبه جان اون تلفن بده من یه زنگ بزنم به نجمه ببینم دور و ورم چه خبره خانم جون نفس عمیقی کشید _حاجی چند ثانیه دندون روی جگر بزار، دارم میگم دیگه یهوی صدای کلافه دایی بلند شد _مامان نکنه باز بحث خواستگاریه ؟ _آره مادر جون، امشب خانواه حاج فتاح برای شام دعوت هستن بعدشم قرار بر این بوده که صنم و پسرشون باهم صحبت کنن یه تاریخی برای بله برون مشخص کنن که صنم مخالفت کرده ولی نتونسته نظر حاج علی رو عوض کنه بچه م تصمیم میگیره بیاد اینجا شاید ما بتونیم براش یه کاری بکنیم صدای ای بابا گفتن دایی باعث تذکر دادن حاج بابا شد _عه باباجان چه خبرته یه کم آروم تره _آخه من نمیدونم چرا حاجی انقد داره برای ازدواج صنم پافشاری میکنه اونم وقتی که میدونه دخترش به این وصلت راضی نیست _حرفت درسته ولی علی هم خیر و صلاح و خوشبختی صنم میخواد خانواده فتاح رو هم میشناسه فکر میکنه اینطوری داره یه تصمیم درستی برای آینده صنم میگیره _وقتی صنم مخالفه پس تصمیمش از پایه و اساس غلطه بعد از چند ثانیه سکوت حاج بابا ادامه داد _ساکت بودن صنم باعث شده این قضیه انقد پیچیده و طولانی بشه باید باهاش حرف بزنم شاید راضی بشه دلیل مخالفتش رو توضیح بده اینطوری بهتر میشه تصمیم گرفت نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
هدایت شده از  حضرت مادر
و چقدر جای تـو خالیست .
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌هشتم سراب🕳 با صدای حاج مالک گفتن خانم جون از فکر بیرون اومدم و سرم رو به
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 صدای زنگ آیفون باعث بالا رفتن ضربان قلبم شد ناخواسته در اتاق رو به جلو هول دادم و در رو بستم و خودم رو سمت در کشوندم آب دهنم که خشک شده بود رو بزور پایین فرستادم و گوشم رو به در چسبوندم هر لحظه که صدای بابا نزدیکتر میشد استرستم بیشتر میشد بعد از تموم شدن سلام و احوال پرسی هاشون بابا سوالی از خانم جون پرسید _خانم جون صنم کجاست؟ _بچه م خسته بود رفت یه کم استراحت کنه چطور مگه ؟ آهنگ صدای بابا رنگ دلخوری به خودش گرفت _دیشب ده بار بهش تاکید کردم امروز اگر دانشگاه کلاس و کار مهمی نداری نرو قبول نکرد گفتم برو زود برگرد که شب که مهمون ها میان خسته و کوفت توی جمع نشینی حالا به حرفم هیچ گوش نکرده از دانشگاه مستقیم اومده اینجا دلیل این کارها و تصمیم های بدون فکر کردنش رو نمیفهمم صدای مهربون خانم جون که میخواست بابا رو آروم کنه بلند شد _آقا علی یعنی ما حق دیدن نوه مون نداریم که شما برای سر زدنش به ما دلخور شدی ؟ بابا نفس عمیقی کشید _خانم جون این چه حرفیه میزنید وظیفه من و بچه هاست هر روز برای سر زدن و دست بوس شما و حاج بابا خدمت برسیم ولی خودتون که از دوری مسیر خبر دارید قبول هم نمیکنید بیاید نزدیک ما ،الانم حرفم من اینه چرا صنم برای اینکه توی مهمونی امشب نباشه بی خبر و به بهانه سر زدن اومده اینجا چند ساعت دیگه مهمون ها میرسن نمیشه بعد از رسیدن اونا بیاد خونه بنظرتون اینطوری بی احترامی نمیشه؟ _آرامش صنم مهم یا مهمونی؟علی جان میدونی بچه م راضی نیست چرا انقد به این وصلت اصرار میکنی حاج بابا پشت سر حرف خانم جون گفت _باباجان هیچ کاری به اجبار خوب نیست و عاقبتش معلوم نیست چطور بشه ،امشب صنم اینجا باشه بهتره هرکی هم هرچی گفت بگو من نذاشتم برگرده خونه شاید اینطوری قضیه خواستگاری تموم بشه دخترمون خیالش راحت بشه صدای گرفته و کلافه بابا بلند شد _حاج بابا وقتی صنم یه کلمه با پسر حاج فتاح حرف نزده چطوری با چه بهونه ای جواب منفی بدم؟ خدا رو خوش نمیاد نمیدونم چرا این بچه بیخودی روی دنده لج افتاد اعصاب خودش و همه ریخته بهم نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌نهم سراب🕳 صدای زنگ آیفون باعث بالا رفتن ضربان قلبم شد ناخواسته در اتاق رو
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 صدای آرامبخش و دلنشین حاج بابا بلند شد _علی جان اجازه بده امشب صنم اینجا باشه باهاش حرف میزنیم یه جواب منطقی بهمون بده که بتونیم بهتر تصمیم بگیریم نمیشه نظر صنم نادیده گرفت بشه، بحث یه عمر زندگیه بابا نفس عمیقی کشید _مشکل اینجاست این بچه درست و منطقی حرف نمیزنه فقط پاش رو کرده توی یه کفش شما به حاج فتاح بگید جوابمون منفیه، کی تا حالا اینطوری به خواستگار دخترش جواب داده که من نفر دوم باشم؟ _باباجان متوجه هستم چی میگی شماهم حق داری میدونم نگران آینده صنم هستی میخوای خوشبخت بشه،ولی گفتم که باهاش حرف میزنم شاید موفق بشم دلیل مخالفتش بفهمم، اون وقت ان شاءالله بتونه یه تصمیم درست بگیره _بخدا که امشب نبودن صنم خیلی زشته میشه،ولی بزور هم نمیخوام ببرمش که با اخم و بدخلقی کردنش ناراحتی پیش بیاد ،فقط حاج بابا امشب بخاطر شما و خانم جون کوتاه میام و منتظر یه جواب درست و حسابی از صنم هستم وگرنه این دفعه دیگه قرار خواستگاری نمیزارم قول و قرار مراسم عقد رو باهاشون میزارم آب دهنم با چند کلمه آخری که بابا گفت خشک ،دستم که یخ زده بود رو آروم روی پیشونیم زدم وای بدبخت شدم امشب چی به حاج بابا و خانم جون بگم که از مهلکه نجات پیدا کنم بابا هیچ وقت انقد بی منطق نبود اگر این تصمیمش رو عملی کن آینده م باخاک یکسان میشه با تکون خوردن در از فکر بیرون اومدم کمی جابجا شدم و سرم رو چرخوندم نگاهم به چشم های دایی گره خورد، نمایشی اخم ریزی کرد گفت: _ما رو باش فکر کردیم خانم خوابیده اومدم بیدارت کنم نهار بخوری بعد خانم خانما گوش وایسادی لبش رو به دندون گرفت و سرش تکون داد _الان برای حق سکوت چقد حساب میکنی ؟ بزور آب دهنم رو پایین فرستادم و لب هام رو از هم جدا کردم _بابام رفت؟ در رو هول داد و روی یک پا نشست و دستم رو گرفت،رنگ نگاهش نگران شد _دستات چرا اینطوری یخ زده ،فکر کنم فشارت افتاده، برم یه آب قند برات بیارم زبونم رو روی لبم کشیدم _دایی خوبم ،بابا رفت؟ _آره چند دقیقه پیش رفت ،از رنگ و روی پریده ت معلومه حالت چقد بده پس حرفهای آخر بابا نشنیدم باید یه طوری از دایی بپرسم ببینم حرف آخر بابا چی بوده _صنم خانم با شما هستم ها بلند شو آماده شو بریم دکتر تا غش نکردی و کار دستمون بدی نوچی کردم _دایی گفتم که خوبم _برو جلو آینه وایسا بعد بگو خوبم ،بلندشو بیا نهار بخور تا حاج بابا خودش دنبالت نیومده میلی به خوردن هیچی ندارم ولی توی خونه خانم جون اینا هیچ عذر و بهانه ای برای نخوردن غذا قابل قبول نیست بعد از نهار باید به فائزه زنگ بزنم باهاش حرف بزنم شاید بتونه یه راهی جلوی پام بزاره بتونم خانواده حاج فتاح از زندگیم پاکشون کنم نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
هدایت شده از  حضرت مادر
⚫️ در این روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها با کنیم از فرزندان حضرتش که در چند ماه اخیر به شهادت رسیدند....
هدایت شده از  حضرت مادر
309.4K
هدایت شده از  حضرت مادر
604.9K
هدایت شده از  حضرت مادر
هرکس در شلوغی ها گوشه چادر مادر را گرفت گم نشد... بفرمایید چایی روضه🖤
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌دهم سراب🕳 صدای آرامبخش و دلنشین حاج بابا بلند شد _علی جان اجازه بده امش
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 در اتاق رو بستم پشت پنجره ایستادم پرده رو کنار زدم ،نگاهم به گوشه اتاق کشیده شد با دیدن کتاب خونه حاج بابا چند قدمی برداشتم یاد روزهایی که برامون مسابقه کتابخوانی میذاشت ناخواسته لبخند رو لبم نشوند نگاه گذری به گلدان های گوشه اتاق و قاب عکس و تابلو های روی دیوار انداختم روی پاشنه پا چرخیدم و روبروی پنجره ایستادم سرم رو بلند کردم به آسمونی که پر از ابرهای پنبه ای بود خیره شدم خدایا خودت یه راهی بزار جلوی پام بی دردسر از این روزها رد بشم و همه چی به خیر بگذره به روزهای خوب برسم آهی کشیدم و سمت تخت رفتم و نشستم ،گوشی رو روی تخت انداختم پشت به در اتاق نشستم که داخل حیاط رو ببینم و زانوهام رو بغل گرفتم به گنجشک های که روی شاخه درختها نشسته بودن خیره شدم توی این هوای سرد چطوری سرما رو احساس نمیکنن با صدای زنگ گوشیم نگاه ازشون برداشتم روی تخت جابجا شدم و گوشی رو برداشتم و جواب دادم _الو سلام فائزه مثل همیشه پر انرژی و بشاش جواب داد _سلام صنم خانم خوبی کجایی ؟داری میایی اینجا؟ نفس کلافه ای کشیدم _اومدم خونه خانم جون _باز چی شده اینطوری نفس میکشی دل کافر رو میسوزنی وای به حال کسی که مسلمون باشه وسط حال گرفته م خنده م گرفت باز ضرب المثل های من در آوردی فائزه شروع شد _فائزه خانم برای یه بارم شده جدی باش _عه خب من جدی بشم کی حال دوست درب و داغون و بی اعصابم رو خوب کنه باید برم سر اصل مطلب وگرنه اینطوری الکی حرف بزنیم توی این وقت کمی که دارم نمیتونم تصمیم درستی بگیرم _صنم هستی؟؟؟ _آره چند لحظه به حرفام گوش بده خواهش میکنم خوشمزگیت رو بزار کنار اول فکر کن بعد یه جواب درست و حسابی بهم بده باشه؟ _عه باشه من که دستم بهت میرسه خوبی بهت نیومده ،بگو ببینم باز چه نقشه ای برای گروه پزشکی بدبخت کشیدی دوباره ناخواسته خنده م گرفت انگار نه انگار بهش گفتم جدی باشه بازم کار خودش رو میکنه _نمکدون بحث بچه های دانشگاه نیست بحث پسر حاج فتاح یهوی وسط حرفم پرید _بازم سر و کله خانواده این پسره چندش پیدا شده؟ _بله متاسفانه، امروزم مجبور شدم پناه بیارم پیش حاج بابا اینا شاید بتونن کمکم کنن ولی با حرفهای که بابا زد فکر نکنم دیگه بتونن کاری کنن _الان قهر رفتی اونجا؟چرا کاری از حاج بابات بر نمیاد ؟ _نه قهر نکردم اومدم که مهمونی امشب بهم بخوره ولی فقط فعلا بحث خواستگاری منتفی شد نفسم رو محکم بیرون فرستادم و ادامه دادم _البته بابا به حاج بابا گفت اگر من جواب قانعه کننده ای برای جواب منفیم نداشته باشیم دفعه بعدبجای خواستگاری قول و قرار عقد میزاره یهو تن صداش بالا رفت _وای صنم چرا انقد سکوت میکنی این ساکت بودنت یهویی میبره میندازت توی قعر چاه اون وقت بیرون اومدنت به این راحتی ها نیست ،زبون باز کن به بابات بگو پسر دوستت زمین تا آسمون باباش فرق داره بگو یه جماعت به خونش تشنه هستن بگو بجای دعا کلی نفرین پشت سرشه، هرچیزی که بهت گفتن و میدونی بهشون بگو که زودتر شر این ماجرا کنده بشه چرا انقد خودت و من و بقیه رو با حرف نزدنت آزار میدی دختر تا دیر نشده حرف بزن نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨ ‌‌‌
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌یازدهم سراب🕳 در اتاق رو بستم پشت پنجره ایستادم پرده رو کنار زدم ،نگاهم به
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 _فائزه به این راحتی که میگی نیست، تا یه کلمه بگم میگن استغفرالله فکر میکنن راهی بجز تهمت زدن پیدا نکردم‌، امکان داره بابا هم بیشتر از دستم دلخور و ناراحت بشه و اوضاع بدتر بشه _دختر خوب وقتی میتونی با سند و مدرک حرف بزنی چرا معطل میکنی! الان وقت صبوری کردن نیست ها، بشینی سرسفره عقد و دیگه راه پس و پیش نداری _صبر کجا بود ؟دارم به هر دری میزنم یه راهی پیدا کنم بابا رو راضی کنم بیخیال بشه ، برای سند و مدرک هم چی داریم؟یه سری حرف و اتفاق که شنیدیم و دیدیم کجای اینا دلیل محکمه پسند میشه؟بازم فقط میشه حرف که قبول نمیکنن با صدای نفس کشیدن عصبی فائزه رشته کلام از دستم در رفت _وای من از دست تو سر به بیابون بزارم کمه اصلا تو نمیخواد هیچ کاری بکنی فقط به حاج بابات بگو تا یه هفته دیگه دلیل مخالفتم رو با مدرک ثابت میکنم _بعد یه هفته چه جوابی بدم ؟اینطوری که فکر میکنن من دروغ گفتم و شرایط بدتر میشه _نگران نباش خودم کمتر از یه هفته نشده مدرک و سندمعتبر به دستت میرسونم از جوابش جا خوردم _چی میگی ؟فکر کردی من اجازه میدم خودت رو بندازی توی دردسر بقول زهرا این جماعت حیف نون و آب زیرکاه باید بخدا واگذر کرد _صنم خانم من حواسم هست دارم چی میگم نمیتونم بشینم فس فس کردن تو رو ببینم که این بی شخصیت مذهبی نما در کنار هرغلطی که میکنه به لقمه گنده تر از دهنش برسه بعد به ریش همه مون بخنده وقتی هدفش از از این ازدواج برات روشن شده باید زد خودش و خانواده ش رو تارو مار کرد از اولم اشتباه کردم به حرفت گوش کردم تا الان برای کله پا کردنش صبر کردم کلافه نوچی کردم و حرفش رو قطع کردم _نمیشه که بخاطر یه آدم پلید خودت رو بندازی توی دردسره اینطوری استرس من هم بیشتر میشه _کلمه آدم برای اینطور کسی حیفه ،نترس یه راه بی خطر پیدا میکنم ولی باید حق این مکارحلیه گر بزارم کف دستش هم تلافی اذیت و آزارهای که برای بچه ها درست کرد در میاد هم شرش از سر زندگی تو کنده میشه نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨ ‌‌‌
هدایت شده از  حضرت مادر
6.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام از قطعه ای از بهشت ان شاءالله بزودی زود همچین صبحی قسمتتون بشه ✨🤲