🌷حجة الاسلام و المسلمين طوبائى از روحانيون شهرشیراز نقل میکند:
نماز شب برخاستم مسائلى برایم پيش آمد که دانستم فردا با امری عجيب مواجه مى شوم.❗️
وقتى وارد قبر شدم تا تلقين شهيد مورد نظر را انجام دهم، به محض ورود به قبر در چهره شهيد حالت تبسمى احساس کردم و فهميدم با صحنه اى غير طبيعى روبرو هستم☝️. وقتى خم شدم و تلقين شهيد را آغاز کردم، به محض اینكه به اسم مبارك #امام_زمان(عج) رسيدم مشاهده کردم جان به بدن این شهيد مراجعت کرد😳😨، چون شهيد به احترام امام زمان(عج) سرش را خم کرد، به نحوى که سر او تا روى سينه خم شد و دوباره به حالت اوليه برگشت...
در آن لحظه وقتى احساس کردم حضرت صاحب الزمان(عج) در موقع تدفين آن عزیز حضور یافته است🍃، حالم منقلب شد و نتوانستم با مشاهده این صحنه عجيب و غيرمنتظره تلقين را ادامه دهم.😞
شهید احمد خادم الحسینی🌹
همسر شهید:
به عنوان یک وصیت📩 همیشه به من میگفت: «درست است که ما از حضرت زینب دفاع میکنیم اما شما فکر نکنید که نشستید و کاری نمیتوانید انجام دهید❗️
نه بزرگترین کار دست شماست ما از حریم حضرت زینب دفاع میکنیم شما از چادر مادرش #دفاع کنید».☝️
همیشه به جوانان میگفتند که مراقب #چادر حضرت زهرا(س) باشید و روی #حجاب تاکید خاصی داشت و امیدوارم به کمک خون پاک این شهید پیروی راه این بزرگوار باشم.🍃
شهید مدافع حرم
سید حکیم حسینی🌹
#سالروز_شهادت🕊
🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃
✨خوشا آنان ڪه با عزّٺ ز گیتـے
✨بساط خویش برچیدند و رفتنـد
✨ز ڪالاهاے این آشفتہ بازار
✨#شهــادٺ را پسندیدند و رفتنـد
🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃
#زندگی_زیباست_
#اما ...
#شهادت_زیباتر ❤
شادی ارواح طیبه شهدا صلوات
با سلام خدمت اعضای محترم کانال
لطفا دوستان خود را دعوت کنید تا از مطالب ارزشمند شهدا استفاده کنند
و شما هم در این ثواب سهیم باشید
تا مکتب جبهه خوب معنا نشود
بار دگر، آن روحیه پیدا نشود
یاران به جا مانده مراقب باشیم
خون شهدا فرش ره ما نشود
کانال خاطرات شهدایی 🌷🌷🌷🌷🌷
https://eitaa.com/katrat
🌷🌷🌷🌷🌷
الماس شهدا:
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
♦️🔶🔷♦️🔶🔷♦️
🔶🔷❤️🔶🔷
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸 ❤️ 🌸🌸
🌸♦️ ♦️🌸
♦️ ♦️
#لباس_یک_روحانی
#راوی_همرزم
#شهیددفاع_مقدس
#حسین_فصیحی
تو اردوگاه عرب که بودیم اونجا حموم نداشت و برا رفتن به حموم باید میرفتیم شهرک دارخوئن ؛ اونجا ی حموم عمومی داشت که البته فقط شبها باز بود و چند تا هم حموم خصوصی ؛ خلاصه اون چندتا حموم خصوصی هم فقط مخصوص پاسدارای رسمی بود و آخوندها ؛ یعنی سربازا و بسیجیا اجازه نداشتند از اون حموما استفاده کنن و فقط می تونستند شب برند حموم عمومی ی روز رفیقم حسین به من گفت : من یبار دلم میخاد برم حموم پاسدارا و ساکشا بست که بره ...گفتم : آخه تو آخوندی یا پاسدار تو را که راه نمیدند گفت : ولی من میرم ؛ تو مقر کناری ما ی آخوند بود که کارش فقط خوابیدن بود و فقط برا نماز میومد نماز خونه اردوگاه اونجا هم که آخوندا لباس رسمی نمیپوشیدند همون لباس جبهه بود فقط یک عمامه سرشون می گذاشتند . بعد یکی دو ساعت دیدم رفیقم با قیافه شسته و رفته و تر و تمیز برگشت گفت : دیدی رفتم حموم آخوندا !!؟
گفتم : چه جوری ؟! گفت : رفتم تو سنگر بغل دیدم روحانی که اونجا بود از خستگی خوابه عمامه اش هم بالا سرشه منم آروم برش داشتم گذاشتم تو ساکم قبل از ایست و بازرسی شهرک گذاشتم سرم ؛ رفتم که اونجا چقد حمومی احترام سرم گذاشت . بعد هم گفت : اجازه بده بیام تو حموم بشورمتون؛ اومد کلی پشتما کیسه
کشید دستما شست ؛ تا دم شهرک هم همه می گفتند حاج آقا سلام علیکم ؛ نزدیک ارودگاه دوباره عمامه را گذاشتم تو ساکم رفتم تو سنگر اول همون دم در ی نگاه کردم دیدم روحانیه هنوز خوابه آروم آروم رفتم عمامه را که گذاشتم بالای سرش بلند شد ؛ گفتم : حاج آقا سلام علیکم گفت : سلام علیکم و رحمة الله ؛ گفتم حاج آقا خیلی ممنون دست شما درد نکنه گفت : بابت چی؛ گفتم بابت حمومی که رفتم ؛ ی نگاه به عمامه اش کرد ...
و به من گفت : بلللللله !!!
🔷🔶🌸❤️🌸🔷🔶
🌸♦️🌸🌸♦️🌸
🔷🔶🔷
الماس شهدا:
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
♦️🔶🔷♦️🔶🔷♦️
🔶🔷❤️🔶🔷
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸 ❤️ 🌸🌸
🌸♦️ ♦️🌸
♦️ ♦️
#خاطره_درخت_توت
#راوی_همشهری
#شهیددفاع_مقدس
#حسین_فصیحی
فکر میکنم یه چند وقتی قبل از شهادتش بود ؛ فصل توت بود ما از تهران مثل هرسال آمده بودیم دستجرد روستای پدریمون ، یه مدت طولانی تابستون رو اونجا بمونیم. یه روز که با بچه های قدونیم قد محله رفته بودیم به صحرا توت بخوریم . پای دوتا درخت توت ایساده بودیم اما نه قدمون میرسید نه توان بالا رفتن از درخت و داشتیم حسرت به دل توتای تمیزی که بچه ها با چوب میزدند وچندتایی می ریخت پای درخت وجمع می کردیم و میخوردیم ؛ که ناگهان یه صدایی مارا متوجه خود کرد !!
بله صدای حسین آقا جوان محله ی خودمون بود. گفت : بچه ها دارید چه می کنید؟!
یکی ازبچه ها جواب داد: دلمون توت
می خواد اما قدمون به شاخه های درخت توت نمیرسه. حسین آقا گفت : یکی از دخترخانما چادرشو پهن کنه روی زمین تا دورتا دور چادرو نگه دارید تا من براتون توت بچینم ؛ و رفت بالای درخت و شروع کرد با پا به شاخه های درخت ضربه زدن و توت های رسیده و پرآب مثه بارون ریخت روی سرمون اونروز بچه ها ، ی دل سیرتوت به خاطر وجود با برکت شهید حسین فصیحی نوش جان کردند و مابچه ها هرگز این محبتش رو فراموش نخواهیم کرد .
وان شاء الله در روز محشر شهید حسین فصیحی شفیعمون باشد.
(یادش گرامی و راهش پر رهرو باد)
شادی روح پاکش صلوات
🔷🔶🌸❤️🌸🔷🔶
🌸♦️🌸🌸♦️🌸
🔷🔶🔷