#خنده_حلال☺️
✅طنز جبهه😂
به سلامتی فرمانده🕵
دستور بود هیچ کس بالای ٨٠ کیلومتر سرعت🚖، حق ندارد رانندگی کند😓!
یک شب داشتم میآمدم كه یکی کنار جاده🛣، دست تکان داد
نگه داشتم😉
#سوار كه شد،🙂
گاز دادم و راه افتادم
من با
#سرعت میراندم و با هم حرف میزديم!😍
گفت: میگن #فرمانده لشکرتون دستور داده تند نرید!🙄😒 راست میگن؟!🤔
گفتم: #فرمانده گفته😊! زدم دنده چهار و ادامه دادم: اینم به سلامتی #فرمانده باحالمان!!!😄
مسیرمان تا نزدیکی واحد ما، یکی بود؛ پیاده که شد، دیدم خیلی تحویلش میگيرند!!😟
پرسيدم: کی هستی تو مگه؟!🤔
گفت: همون که به افتخارش زدی دنده چهار...😶😰😨😱😂
#فرمانده_مهدےباکری♡
••┄┅══✼❣✼══┅┄••
🌿
🌾
🌸
🌱 🌷🌷🌷🌷🌷
🌺🕊🕊🕊
🌴🍀 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
🍀🍃🌸🍃🌺🍃🌷🌿🍃🌷
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
💥قسمت یازدهم💥 #علیرضا_نوری از بچه های لشکر نجف اشرف بود. چند روزی بود که توی #سوریه شهید شده بود. ب
💥قسمت دوازدهم💥
#زندگینامه #شهیدحججی
دو هفته قبل از #اعزام محسن بود که رفتم آزمایشگاه و فهمیدم باردارم.😊
خیلی خوشحال شد. می خندید و بهم می گفت: "ببین زهرا، اگر شهید شدم، ولی مرد برات گذاشتم ها. این مرد هواتو داره."😇
لبخندی زدم و گفتم: "خب، شاید دختر باشه."
گفت: "نه پسره. اصلا وقتی رفتم سوریه از حضرت زینب علیها می خوام که پسر باشه."
روزی که محسن رفت سوریه، خیلی دلم شکست.
خیلی گریه کردم. رفتم توی اتاقم و تا توانستم ناله زدم.
همان موقع کاغذ و خودکار ای برداشتم برای #امام_حسین علیه السلام #نامه نوشتم.
به آقا نوشتم: "آقاجان.منتی ندارم سرتون. اما من محسنم رو سالم فرستادم،باید هم سالم بهم برگردونی ما بچه توی راهی داریم. این بار محسن برگرده،دفعه بعد شهید بشه!"😲
.
از سوریه برام زنگ زد و گفت: "خانم، میخوان ما رو برگردونن. دارم میام #ایران."😇
از خوشحالی بال درآوردم می خواستم جیغ بزنم.😍 فردا پس فرداش دوباره بهم زنگ زد گفت:" تهرانم. دارم میام سمت نجف آباد." ذوق زده بهش گفتم: "محسن می خواهیم تو کوچه برات بنر بزنیم."😉
فکر میکردم خوشش میاد و خوشحال میشود یکدفعه لحنش تغییر کرد.😶
گفت: "نکنین این کارو خانم. اگه بیام ببینم بنری یا پارچه ای زده اید و مردم چیزی از سوریه رفتن فهمیدهاند از همون مسیری که اومدم برمیگردم."😔 میدانستم توی این جور چیزا محکم و روی حرفش می ایستد. تند تند گفتم: " باشه باشه. هرچی تو بگی."😉😇
بنر را نزدیم.
فقط برایش یک گوسفند قربانی کردیم. 🙃 گوشتش را هم دادیم به فقرا.🤩💝
💢
همین که پایش را توی خانه گذاشت و سلام و احوالپرسی کرد شک کردم که اتفاقی برای گوش هایش افتاده‼️🤨
میگفتم: " خوبی محسن؟" الکی و بی ربط جواب میداد: "منم دلم براتون تنگ شده بود!"🤔
همانجا فهمیدم بله. کاسه ای زیر نیم کاسه است.
تا اینکه یک #فرمانده اش را دعوت کرد خانه.
آن بنده ی خدا هم یکهو سوتی داد و جلوی همه ما گفت: "محسن یادته اون موقع که تانکت موشک خورد؟ خدا بهت رحم کردها. "😅👌🏻
ما همه کپ کردیم. نفسمان بند آمد.
تانک محسن و موشک‼️
یک دفعه محسن #دستپاچه شد حسابی رنگ به رنگ شد.
نمیخواست ما چیزی درباره مجروحیتش بدانیم. 😔نمی خواست بفهمیم که شنوایی یکی از گوشه هایش را را از دست داده.می دانست اگر بویی از این مسئله ببریم، دیگر نمی گذاریم به سوریه برود. 😭💙
پ.ن: سلام رفقا..از اونجایی که قرار بر این بود که فقط بخش هایی از کتاب #حجت_خدا رو بذارم، واسه همین دیگه ماجراهای که تو سوریه واسه آقا محسن پیش اومد رو نمیذارم😊
پس اگه دوست داشتین کامل بخونین کتابش رو تهیه کنید..یاعلی
بسم الله…
💥#قسمت۱۸💥
هر روز محسن با #موتور می رفت به آن شش #پایگاه سر میزد. نیروها را خوب توجیه میکرد، ساعت ها به آن ها آموزش می داد و وضعیت زرهی شان را چک میکرد.😇👌🏻
چون توی #سفرقبل، دوره ی تانک تی ٩٠ روسی را گذرانده بود و به جز این تانک، از هر تانک دیگری هم خوب و دقیق سر در می آورد، نیرو ها رویش حساب ویژه ای باز میکردند.🙋🏻♂️ به چشم یک #فرمانده نگاهش میکردند.😲
بچه های #عراقی و #افغانستانی به غیر از کاربلدی و مهارت محسن، شیفته اخلاق و رفتارش هم بودند.😍💙
یک #جابر میگفتند، صد بار جابر از زبانش می ریخت.
خیلی از عصرها که محسن می رفت به پایگاه هایشان سر بزند، دیگر نمی گذاشتند شب برگردد.😑😄
او را پیش خودشان نگه می داشتند.
میگفتند: "جابر هم #عزیزدل ماست و هم توی این بیابان ،#قوت_قلب ماست."😍😇
✱✿✱✿✱✿✱✿✱
یکبار که توی خط بودیم، بهش گفتم: "محسن. هر بلایی بخواد اینجا سرمون بیاد. ولی خیلی ترسناکه که بخوایم #اسیر بشیم، بعدش #شهید بشیم."😖
نگاهم کرد. یک حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را برایم خواند: "مرگ برای #مومن مثل بوییدن یک #دسته_گل خوشبو است."😌👌🏻
خندید و گفت: "یعنی انقد راحت و آرام."
بعد نگاهی دوباره بهم کرد و گفت: "مطمئن باش اسارت هم همینه. #راحت و #آرام!"😉
✱✿✱✿✱✿✱✿✱✿
#عکس شهدای #مدافع_حرم نجف آباد را زده بود گوشه چادر. پشت سر هم. 🤗
بین آن عکس ها، یک جای خالی گذاشته بود. بچه های #حیدریون که میرفتند توی چادر، محسن آن جای خالی را نشان می داد و با #عربی دست و پا شکسته به آن ها میگفت: "اینجا جای منه. دعا کنید. دعا کنید هر چه زودتر پر بشه."😌
بچه های حیدریون با تعجب نگاهش میکردند. میگفتند:"این دارد چه می گوید؟"🤨😳
ادامه دارد..
😂 #لـبـخـنـدهـاےخـاڪـے😍
✨مصالح روزه گرفتن
#شلمچه بودیم!
ماه رمضان بود. قرار شد نیت کنیم و ده روز، #روزه بگیریم. شب شد. بچههارو به زور از خواب بیدار کردند که یا علی! بلند بشید! سحر شده!. توی سنگر همهمهای به پا بود که حاجی داخل شد و رفت پشت میکروفون.
اول سلام کرد و بعد، گفت و گفت تا رسید به این جا که: « این کار به خاطر #مصالحی انجام میشه، که بعداً بهتون میگم». حرف میزد که سفره پهن شد و بچه ها یه سحریِ درست و حسابی خوردند. مسواک زدند و وضو گرفتند و نشستند برای اقامه نماز. هر کسی چیزی میگفت. مصطفی گفت: «توی این هوای گرم میمیریم». رضا گفت: «خب! چند روز #گرسنگی برای خدا طوری نیست».
حسن گفت: « مگه قرار نیست شبا بریم کار! اگه بریم که روزه هامون می شکنه!». چند دقیقهای به #اذان صبح نمونده بود که دوباره #فرمانده سراسیمه دوید تو سنگر و گفت: «برادران عزیز! توجه کنید! گوشتان با من باشه! می دونم ناراحت می شید و براتون سخته و به خاطر #مصالحی قرار بود روزه بگیرید؛ ولی نه! نیت نکنید! به خاطر مصالحی نباید روزه بگیرید، که بعداً بهتون میگم».
همه گفتند: هورا ! هورا !. فرمانده چشماشو تیز کرد و گفت: «برادران، کمی آبروداری کنید؛ من این قدر ازتون تعریف می کنم شما ديگه لوس نشید». داشت حرف میزد که #طاهری گفت: «حاجی! بالاخره کدوم مصالحو میگی؟ مصالح روزه گرفتن، یا نگرفتنو؟»
#اکبرکاراته بلند شد روبروی بچه ها ایستاد و داد زد: «برادرا ! صبر داشته باشید! این هم مصالحی دارد که بعداً حاجی فاش میکنه!» قاه قاه خندید و برای بچه ها دست تکان داد. همه با هم گفتند: «ما شاالله».
🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
شـادی روح شهدا #صلوات
#ثواب_نشر_مطالب_هدیه_به_امام_زمان_عج
سلام دوستان
مهمون امروزمون حاج قاسم هست🥰✋
* #سپهبد_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی*🌹
#شهید_اِرباً_اربٰا🖤
#مالک_اشتر
#فرمانده
🌹سرداری که خلوص و پاکی او
بیش از این تحمل کالبد جسمانی او را نداشت
سرداری که برای همه پدر بود
فرزندان شهدای مدافع حرمی که وقتی پدرشان در سوریه شهید شد حاج قاسم برایشان عروسک و اسباب بازی میخرید تا جای خالی پدرشان را حس نکنند و امروز آن بچه ها بیشتر از دیروز یتیم شدند...🖤🥀
چشم های خسته اش گواهی میداد که چه قدر چشم انتظار شهادت است...
و چه زیبا به آرزویش رسید
راحت بخواب سردار
وقت آن است که اینبار ما بیدار شویم...🖤🥀
*بنویسید کہ*
*سردار بہ مهمانی رفتــ*
*مثل عباس بدونِ یَد و*
*قربانی رفت ..*🖤😭🥀
🏴وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند،
مرده مپندار، بلكه زندهاند كه نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.🏴🕊🕋
*شهید مدافع اهل بیت*
*سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی*
*شادی روحش صلوات*💙🌹
➖🔝🍂اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج🍂🔝➖
10.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷این کلیپ زیبا رو حتما ببینید
🌷شهید سردار دلها ؛ سلام ما را به ارباب بی کفن برسان ...
دست ما را بگیر #فرمانده ...
شبتون شهدایی 🌹