eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم رب الشهدا ؟ روای رقیه مطهره:بچه ها بیاید میخایم بریم خرید -خرید چی؟ اصلا شماها چرا انقدر شادید؟ مطهره:دلمون میخاد بدو بریم اینجا چه خبره الله اعلم منو مطهره فرحناز رفتیم خرید وارد یه مغازه شدیم فرحناز:خانم اون مانتو سفید که آستنش تور داره و کمرش طلایی لطفا سایز ۱‌بیارید -فرحناز برای کی داری میخری؟ فرحناز :تو دیگه -من بعد از اسارت سید لباس رنگی پوشیدم عایا؟ فرحناز:ساکت نترس ضرر نمیکنی فروشنده:بفرمایید فرحناز:خانم لطفا یه ساق سفید خوشگلم بیارید و یه روسری ساتن سفید طلایی فرحناز برای منو بچه ها لباسای روشن خرید گفت فردا ساعت ۹صبح میاد دنبالم حتما همین لباسارو بپوشم داشتن میرفتن معراج الشهدا بچه ام فاطمه رو هم بردن دخترکوچلوی من وقتی برگشت چشماش سرخ سرخ بود -فاطمه جان دخترم گریه کردی؟ فاطمه:اوهوم لفتیم مژار باشه عزیزم برو بخواب الان منو داداشی هم میایم تا صبح فاطمه تو خواب بابا ،بابا میکرد ساعت ۸فرحناز بهم زنگ زد گفت حاضر بشیم خودشم زود اومد تا حاضر بشیم وارد معراج الشهدا شدم تو حیاط همه دوستای سید بودن دلم به شور افتاد -فرحناز اینجا چه خبره ؟ فرحناز:هیچی بریم وارد حسینه شدم خیلی شلوغ بود با دیدن زینب خواهرم دست گذاشتم رو قلبم -زینب تروخدا به من بگو سید چش شده ؟ حس کردم سیدم نزدیک منه تمام تنم گر گرفت منتظر شنیدن خبر شهادت بودم میدونستم دیگه تموم شده 😭 زجه میزدم و از زینب میپرسیدم _زینب جان سید بگو چیشده ؟خواهر تو رو خدا بگو بدون سید شدم😭 حس کردم یکی داره به سمتم میاد اما توان برگشتن نداشتم یهو یه دست مردونه رو شانه ام نشست و گفت خانمم وقتی سرم بلند کردم سید بود از حال رفتم وقتی به هوش اومدم فقط من بودم سید وبچه ها سید:خیلی اذیت شدی خانم من با گریه گفتم کی اومدی مردمن سید:دوروز پیش فاطمه دیدم دیروز مزار شهدا باورم نمیشد سختی ها تموم شد خیلی سختی بود اما تموم شد إن مع العسر یسرا پایان بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب العشاق فردا راهی کربلا هستیم برای ازدواج چون یهویی اصلا نشد بریم پیش مادر پدر محمد اجازه بگیریم قرار براین شد برای کربلا بریم پیششون هرچند که میترسیدم از حضور مرتضی ناراحت بشن ساعت ۹ شب بود که ما به سمت خونه مادر اینا به راه افتادیم بنظرمن فضای خونه مادر خیلی سنگین بود یه نیم ساعت نشیتیم بعد رفتیم سر مزار محمد صبح ساعت ۱۰پرواز داشتیم اول نجف اشرف من عاشق مسجد سهله هستن تو این مسجد امام جواد برای یه خانمی که خوردن زمین چون پهلوش درد میگره قاتلای حضرت زهرا رو لعن میکنه توسط دستگاه جور دستگیر میشه این مساجد زیارتگاهها جای پای ائمه است مثل برق بعد هفت روز سفرمون گذشت تا چند روز بعد همش خونمون شلوغ بود حالم خوب نبود به خودم میگفتم حتما خسته ام اما فردا باید برم دکتر نامـ نویسنده :بانو.....ش آیدی نویسنده : @Sarifi1372 🚫کپی فقط با حفظ آیدی و نام بسم رب العشاق اصلا باورم نمیشد من مادر شدم😳 یاد دفعه پیش افتادم اگه بازم تکرار بشه اگه دیگه نتونم مادر بشم خدایا خودت کمکم کن مرتضی که اومد ساعت ۴ بود من از استرس و نگرانی هیچ کاری نکرده بودم با همون چادر مشکی نشسته بودم رو مبل مرتضی که اومد تو با استرس گفت یسنا یسنا جان خوبی خانم ؟ -مرتضی مرتضی:جانم -رفتم دکتر گفت حدود یک هفته است مادر شدم مرتضی :خانممم مبارک باشه اینکه نگرانی نداره -اگه مثل دفعه قبل بشه چی ؟ مرتضی :نگران نباش میریم دکتر الان حدود ۵ماه از روزای پراسترس من میگذره من زیر نظر روانشناس و متخصص زنان زایمان تا الان خوب پیش رفتم امروز ساعت ۶عصر قراره بریم سونوگرافی مرتضی از تو اتاق چادر و مانتوم آورد کمکم کرد بپوشم بعد با کمکش سوار ماشین شدم بعد از انجام سونوگرافی فهمیدیم فنقلمون پسره تو راه باهم حرف میزدیم قرارشد اسمشو بذاریم مجتبی همون شب رفتیم خونه مادر اینا همه خیلی خرشحال بودن به لطف مراقبتهای مادرم و مادرجون ،فاطمه و مرتضی دوره بارداری تموم شد الانم دارم میرم اتاق زایمان مرتضی تادم در اتاق عمل همراهیم کرد بعد از نیم ساعت منو پسرم از اتاق خارج شدیم بچه دادیم بغل پدر تو گوشش اذان و سلام بر حسین زهرا گفت و اسمش صدا کردیم تو اتاق خودم بودم که صدا پسر و پدر بلند شد دفتر خاطراتم بستم و به پذیرایی رفتم چادر مشکی سرم کردم و به سمت مزار شهدا حرکت کردیم الان مجتبی ما۲سالشه و محمدم شده یه خاطره تو گذشتم خداحواسش به ماست هست 😍😍😍😍 پایان نام نویسنده :بانو....ش آیدی نویسنده : رمان های مذهبی شهدایی👆
جلوی در ورودی که می رسی”لا حول ولا قوه لا باالله” می خوانم و آرام سمتت فوت می کنم. – می ترسم چشم بخوری به خدا! چقدر بهت استادی میاد! – آره. استاد با عصا. می خندم و می گویم: عصاش هم می ترسم چشمن بزنن… لبخندت محو می شود. – چشم خوردم ریحانه!… چشم خوردم که برای همیشه جا موندم… نتونستم برم! خدا قشنگ گفت جات اونجا نیست…کمد لباسو دیدم… لباس نظامیم هنوز توشه… نمی خواهم غصه خوردنت راببینم. بس بود یک سال نماز شب های پشت میز با پای بسته ات… بس بود گریه های دردناکت… سرت را پایین می اندازی. محمدرضا سمتت خم می شود و سعی می کند دستش را به صورتت برساند. همیشه ناراحتی ات را با وجودش لمس می کرد. آب دهانم را قورت می دهم و نزدیک تر می آیم… – علی!.. تو از اولش قرار نبود مدافع حرم باشی… خدا برات خواسته… برات خواسته جور دیگه خدمت کنی!… حتماً صلاح بوده. اصلآً… اصلاً.. به چشمانت خیره می شوم. در عمق تاریکی و محبتش… – اصلاً تو قرار بوده از اول مدافع عشقمون باشی… مدافع زندگیمون!…مدافعِ… آهسته می گویم: من… خم می شوی تا پیشانی ام را ببوسی که محمد رضا خودش را ولو می کند در آغوشت. می خندی. – ای حسود! معنا دار نگاهت می کنم. – مثل باباشه. – که دیوونه مامانشه؟ خجالت می کشم و سرم را پایین می اندازم. یک دفعه بلند می گویم: وااای علی کلاست! می خندی.. می خندی و قلبم را می دزدی.. مثل همیشه. – عجب استادی ام من! خداحفظم کنه… خداحافظی که می کنی به حیاط می روی و نگاهم پشتت می ماند… چقدر در لباس جدید بی نظیر شده ای.. سیدِ خواستنی من! سوار ماشین که می شوی، سرت را از پنجره بیرون می آوری و با لبخند دوباره خداحافظی می کنی. – برو عزیز دل! یاد یک چیز می افتم… بلند می گویم: ناهار چی درست کنم؟ از داخل ماشین صدایت بم به گوشم می رسد: عشق. بوق می زنی و می روی. به خانه بر می گردم و در را پشت سرم می بندم. همان طور که محمدرضا را در آغوشم فشار می دهم سمت آشپزخانه می روم. در دلم می گذرد که حتماً به خاطر دفاع از زندگی بوده. بیشتر خودم را تحویل می گیرم و می گویم: نه. نه. دفاع از من. محمد رضا را روی صندلی مخصوصش می نشانم. بینی کوچکش را بین دو انگشتم آرام فشار می دهم. – مگه نه جوجه؟… آستین هایم را بالا می دهم. بسم الله می گویم. خیلی زود ظهر می شود. می خواهم برای ناهار عشق بار بگذارم. * * 💐شادے ارواح طیبہ شهدا صلوات💐 🍂اللّهمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌الفَرَج🍂
‍ ...به نام آنکه شهید را زنده آفرید و به یاد آنکه شهادت را زندگی کرد... دوسال است که از سفرمان میگذرد.. آن کربلا بهترین سفر عمرم شد و ما خداروشکر به خوبی و خوشی رفتیم و آمدیم.. اما... تو یک ماهی است که به سوریه رفته ای؛ بلاخره کار خودت را کردی و رفتی برای دفاع از حرم عمه جانت زینب (س)... چند روز پیش زنگ زدی و گفتی که پانزدهم می آیی... و..خوشحالی از این بالاتر که امروز پانزدهم است؟! خانه تمیز تمیز است؛همه جا برق میزند. خودم هم همان لباس صورتی که گلهای سفید داشت و دامنی که سفید بود و گلهای صورتی داشت و جوراب های بلند سفیدم را پوشیده ام...فقط خدا کند که بیایی... ~♡~♡~♡~♡~ ساعت هشت پانزدهم بهمن ماه است.. کاسه ء آب آماده است ، گلهای محمدی آرام در آب به خوابی عمیق فرو رفته اند..و اسفند دارد خودش به دور خودش میچرخد.. ومن.. با لبخندی کم رنگ و چشمانی غمگین.. و چادری که از بس روی سرم کشیده ام ؛ حالا خسته از کش مکش های من روی شانه هایم آرام استراحت می کند... و تو که..نیامدی..... چشمانم را روی هم فرو میبرم و بغضم را وحشیانه در گلویم میچپانم..تو را جان مادرت زهرا (س) بیا و نگذار، تاریخ بشود شانزدهم بهمن ماه... نا گهان چشمانت یادم می آیند و بعد این آیه در ذهنم جرقه میزند {اذن الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله حقا کانهم بنیان مرصوص} چقدر این آیه برازندهء توست.. ~♡~♡~♡~ حالا صبح شده است و من هنوز کاسه ء آب در دستم است و تمام چادرم بوی گلهای محمدی را در ریه هایش فرو برده است... و....فاجعه از این بزرگ تر که الان دقیقا..صبح روز شانزدهم بهمن..است؟... مثل دیوانه ها شده ام، کاسهء آب را روی میز آینه میگذارم و با حالتی که نمی دانم اسمش چیست..از در اتاق بیرون می آیم؛ سطل کنار حیات را برمی دارم و تا آرنج دستم را در آب هایی که حالا از سردی هوا منجمد شده اند فرو می برم... تمام دستم گز گز می کند ، اما من دیوانه وار سطل را از یخ پر می کنم . و بعد آنها را روی زمین خشک و بی روح حیات رها می کنم... ....صدای بر خورد یخ ها با زمین موی تنم را سیخ می کند ؛ اما مهم نیست..مهم این است تو بیایی و خدایی نکرده حیات آب و جارو نباشد... نمی دانم دیوانه شده ام یا نه، اما حسی مرا در آغوش دیوانگی حول می دهد... جارو را از کنار شمعدانی های روی پله برمی دارم و تند تند ریشه های خشکش را روی زمین می کشم.... ناگهان........ _♥️_♥️_♥️_♥️_ ... نویسنده: لطفا بدون نام کپی نکنید... پیگرد الهی دارد.. نذر روی کبود مادرم زهرا (س) صلوات♥️ ‍ ‍ ...به نام آنکه شهید را زنده آفرید و به یاد آنکه شهادت را زندگی کرد... ...جارو را از کنار شمعدانی های روی پله بر می دارم و تند تند ریشه های خشکش را روی زمین می کشم.... ناگهان... طاقتم تمام می شود و خودم را روی زمین سرد رها می کنم ... نای بلند شدن ندارم ..؛ همین که سردی زمین به مغزم می رسد یادم می آید که چه شده... اشک هایم در چشمانم حلقه می زنند و...گریه بند آخر دلم را پاره می کند.... حالا تمام گلهای لباسم دارند مرا آرام میکنند؛ حتی گنجشک لب حوض هم دارد برایم آواز می خواند، اما من...... ~♡~♡~♡~♡~ دو روز است نه جایی رفته ام و نه کسی به دنبالم آمده است اما..... صدای زنگ در خانه می آید؛ چادرم را روی سرم می کشم و کاسه ء آب را از کنار آینه برمی دارم....دمپایی های آبی رنگم را پایم می کنم و بدو بدو به سمت در خانه پرواز می کنم ؛ بوی تو می آید...می دانم می پرم در را باز می کنم و با نیش باز و ذوق فراوان بلافاصله کاسه ء آب را رویت خالی می کنم..اما...... این که تو نیستی؛ این حسین است برادرت.. خجالت زده چادرم را روی صورتم می کشم و با منگ و منگ می گویم:ببخشید....فک...ر کر..دم ...مص..ط..فی ..است برادرت که حالا تمام پیرهن طوسی رنگش خیس شده است شبیه خودت تبسمی می کند و می گوید: بپوشید که برویم خانه ء بابا ؛ مصطفی آنجاست... چشمانم از ذوق برق می زنند و روبه برادرت می گویم:الان میام ... با خوشحالی داخل اتاق می روم و لباس سفید و روسری سفیدم را می پوشم..آخر برای آمدنت باید جشن گرفت.. ~♡~♡~♡~♡~ جلوی در خانه تان می رسیم؛ من هنوز ماشین نایستاده خودم را در آغوش خیابان پرت می کنم و بدو بدو داخل خانه می شوم... لبخندم کنار لبم خشکش میزند اینجا همه چیز بوی غم میدهد....غمی که... مادرت گریه می کند، خواهر بزرگ ترت مدام مرا با نگرانی نگاه می کند.. و پدرت که آرام لب پله ها نشسته است .... تا مرا می بیند با لبخندی ساختگی رو به من می گوید:عروس جان؛ سلام بابا، اومدی؟! بدون معطلی و با صدای بلند رو به اتاق میگوید:خانمش آمد اتاق را خلوت کنید.. من هنوز در بهتم... تو که آمده ای پس چرا همه ناراحتند؟!.. از کنار شمعدانی های روی پله می گذرم و بعد
بسم رب الصابرین بعداز سه هفته صادق برگشت گلوله به پهلوش خورده بود و کلیه اش سوراخ کرده بود کلیه اش برداشته بودن اروم کنار تختش نشستم دستامو توی دستاش گره کردم چشمای خسته و بی جونشو باز کرد بعد از این همه وقت نگاهش به نگاه من دوخته شد بازم مست شدم از بودنش _اقایی زیارتت قبول☺️ لبخند ی از عمق وجودش بهم هدیه کرد😍 سه ماه از اون روزای سخت میگذره من الان یه مامان حساب میشم دستم گذشتم رو دست صادق گفتم بابایی چرا ناراحتی ؟ صادق:دیدی پریا دیدی جاموندم دیدی لایق نشدم -صادق برای تو ماموریتی بالاتر نوشته شده فدایی حضرت مهدی میشی دستم گرفت و بلندم کرد رفتیم سرمزار شهید اسدی و قاریان پور تنها جایی که حال هردوی مارو خوب میکنه مزارشهداست کم کم دیگه حال صادق هم از لحاظ روحی و هم جسمی داره خوب میشه صادق روی صورتم اروم دست کشید چشمامو به سختی باز کردم _عزیزم زینب خانمو اوردن نمیخوای ببینیش😍 پایان بانو.....ش
(هشتاد) ❤️❤️❤️❤️❣❣❣❣❣❤️❤️❤️❤️ تلفن از دستش روي زمين ميوفته و صداي گريه زينب بلند ميشه. حانيه روي زمين ميوفته. گريه نميكنه. حرفي نميزنه ً فقط به گوشه اي خيره ميشه. تمام خاطرات براش مرور ميشه. ازاولين روز تو دربند. از برخوردشون به هم تو مسجد. از اون شب و اون كوچه. جداييشون . عقدشون. سفر كربلا. مشهد و عهدي كه بسته بود. نه اشك ميريزه نه بغض ميكنه نه جيغ و داد. همون لحظه اميرعلي و فاطمه ميان تا سري بهش بزنن. در ورودي اصلي ساختمون باز بوده و وارد ميشن پشت در واحد حانيه كه ميرسن فقط و فقط صداي گريه زينب سادات به گوش ميرسه. اين سمت در اميرعلي و فاطمه هرچقدر در ميزنن جوابي نميگيرن و طرف ديگه حانيه نه چيزي ميشنوه نه چيزي ميبينه. تنها خاطرات اميرحسينش جلوش جولون ميدن. اميرعلي كه نگران خواهرش ميشه با هر بدبختي كه هست در رو باز ميكنه و وقتي با حانيه اي كه وسط پذيرايي روي زمين نشسته و به گوشه اي خيره شده ، تلفني كه روي زمين افتاده و زينبي كه فقط گريه ميكنه نگرانيشون بيشتر ميشه. فاطمه سريع زينب رو بغل ميكنه و سعي در آروم كردنش داره و اميرعلي هم سراغ خواهرش ميره. اولين فكري كه به ذهن هردو رسيده شهادت اميرحسينه . با اينكه از دوستي اميرعلي و اميرحسين چند ماه بيشتر نميگذشت و هنوز حتي به سال نرسيده بود ، حسابي رفقاي خوبي براي هم بودن و دل كندن سخت بود. از طرفي شوهر خواهرش بود. همه از عشق اميرحسين و حانيه به هم خبر داشتن عشقي كه نمونش كم پيدا ميشد ، عشقي كه چندماه شكل گرفته بود ولي فوق العاده تو قلبشون ريشه كرده بود. اميرعلي ميدونست الان بهترين چيز براي خواهرش گريس. پس تند تند سيلي به صورتش ميزنه تا گريه كنه . اما جواب نميده. فاطمه گوشي رو سر جاش ميزاره تا شايد دوباره خبري بشه. به محض گذاشتن تلفن صداي زنگش بلند ميشه. فاطمه سريع جواب ميده _ بله؟ + سلام مجدد خانوم موسوي. عذر ميخوام ظاهرا قطع شد متوجه حرفم شديد؟ فاطمه با بهت بريده بريده زمزمه ميكنه_ شهيد شدن ؟ +بله. تلفن ازدست فاطمه هم ميوفته و اشكي رو ي صورتش جاري ميشه. اميرعلي سرش رو تكون ميده و نفس نفس ميزنه. با صداي باز شدن در هردو به سمت در برميگردن و با ديدن اميرحسين هردو تعجب ميكنن. فاطمه زينب و اميرعلي بدون هيچ حرفي از خونه بيرون ميرن و بيشترباعث تعجب اميرحسين ميشن ، اميرحسين وارد ميشه و با ديدن حانيه تو اون اوضاع فوق العاده متعجب و نگران ميشه. اميرحسين _ حا.....ن....يه حانيه با شنيدن صداي اميرحسين به اين دنيا برميگرده و تازه متوجه حضور اميرحسين ميشه ، فكر ميكنه رويا و خوابه. دستش رو ميز تلفن ميگيره و به زور از جاش بلند ميشه ، اما اميرحسين به قدري متعجب شده كه فرصت نميكنه به كمك حانيه بره. حانيه بلند ميشه و دستش رو به طرف اميرحسين دراز ميكنه ، دو قدم برميداره و دوباره روي زمين ميوفته. اميرحسين بلاخره مغزش كار ميكنه و سريع به طرف حانيه مياد. دستش تير خورده و حسابي درد ميكنه اما توجهي بهش نميكنه. فقط به حانيش نگاه ميكنه تا دليل بي قراري هاش رو پيدا كنه. هردو به هم خيره ميشن و در سكوت محض به چشماي همديگه زل ميزنن. . . . بلاخره حال حانيه كمي رو به راه ميشه و جريان رو تعريف ميكنه ، اميرحسين سرش رو پايين ميندازه و ميگه_علي آقا ، باباي زينب سادات شهيد شده. اين حرف اميرحسين آوار ميشه رو سر حانيه . زينب تازه يك سال و نيم و فاطمه خانوم هم بچه دومش رو باردار بود. اشكاش جاري ميشن و خودش رو تو بغل اميرحسين ميندازه. فاطمه همون لحظه از راه ميرسه. زنگ واحد حانيه اينا رو ميزنه تا زينب رو از حانيه بگيره. باز هم مثل بقيه روزها خبري از همسرش بهش نميرسه. حانيه با ديدن زينب هق هق گريش بلند ميشه و زينب بويي از قضيه ميبره و نگران ميشه. بريده بريده زمزمه ميكنه _ ع..ل..ي؟ . . . بلاخره بعد از دو هفته كه در گير مراسم تشييع و .....بودن ،فرصت ميكنن كمي باهم خلوت كنن. روي نيمكت فلزي سرد پارك ميشينن، اواخر پاييز بود و هوا سرد. نم نم بارون هوارو خواستني تر و دونفره ميكنه. اميرحسين كمي خم ميشه آرنجش رو روي زانوش ميزاره سرش رو با دستاش ميگيره. _ ديدي لياقت شهادت نداشتم؟ حانيه_ نه. لياقتت شهادت در ركاب امام زمان بوده ، ماموريتت ياري امام زمانته. اميرحسين سرش رو بالا مياره و با عشق به چشماي حانيه خيره ميشه و بوسه اي روي پيشونيش ميزنه . . . حانيه_ زينب سادات. ندو مامان ميوفتي خب. دختر سه ساله اي كه حاصل عشق اميرحسين و حانيه بود ، با لباس عروس سفيدي كه براي عروسي پوشيده بود خواستني تر شده بود. با مزه بدو بدو خودش رو به محمد جواد كه تو لباس دومادي خودنمايي ميكرد ميرسونه و خودش رو تو بغلش ميندازه. اميرحسين شاد و خندون از قسمت مردونه خارج ميشه و به باغ كوچيكي كه جلوي تالار بود ميرسه با ديدن حانيه لبخندش عميق تر ميشه . بامـــ
گوشيش رو به امير ميده تا ازشون عكس بگيره و خودش هم زينب رو از محمد جواد كه منتظر بيرون اومدن عروس بود ميگيره و كنار حانيه وايميسته . دستش رو پشت كمر حانيه ميزاره و براي چند ثانيه نگاهشون تو نگاه هم قفل ميشه. امير هم از همين فرصت استفاده ميكنه و اين لحظه رو ثبت ميكنه...... لحظه اي كه توش عشق موج ميزنه و شايد همون لحظه كه درحال تشكر از خدا بابت اين زندگي بودن..... پايان..... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ 😢😢😢 رمان های مذهبی ه بامــــاهمـــراه باشــید🌹 💍💍