eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
چشمانم را به آسمان می دوزم، پرندگان در قفس بی کران آبی رنگ آزادانه پرواز می کنند، انگار آنها هم،هم قدم ما هستند... قصد کرده ایم تمام راه را پیاده برویم و حتی وقتی خسته شدیم ارابه و ماشین نگیریم. نگاهت می کنم ، سرت را پایین انداخته ای و عقب تر از من راه می آیی... خدایا مگر میشود یک فرد اینقدر آرام، متین و باوقار باشد؟! در دلم کله قند های پاپیون خورده کیلو کیلو آب میشوند و از داشتن تو و با تو بودن خدا را با فریاد در قلبم شکر می کنم... صدایت می زنم و بلند می گویم: برااااادر غرقی هاااااا.. چشمانت روی صورتم لیز می خورند. شیطنت از آن مردمک های مشکی رنگت می بارد. بلند فریاد میزنی:الان میگیرمممممت.. و بلافاصله شروع میکنی به دویدن... منهم ذوق زده از این تصمیم ناگهانی ات گام هایم را بلند بر میدارم و به قصد دویدن راه میروم... دیگر نمی توانم، نفسم میبرد و وسط جادهء خلوت کوهستان می ایستم . نزدیکم میشوی و چادرم را در دستت میگیری و می گویی:ما رو دست کم گرفتی خانم خانما!؟ قبلنا به من میگفتن حاج سید دونده... بریده بریده می گویم:باشه...شم..ا...دو..نده....ما...ب....از..نده نگاهت به دستم می افتند که حالا روی سینه ام هست و سعی دارد قلب بی قرار را آرام کند دستت را روی دستم میگذاری و پشت بندش می گویی:الهی من نباشم که شما نفس نفس نزنی.... صورتم سرخ میشود، گر میگیرم و زیر لب می گویم : خدا نکند. خنده ای بلند میکنی و می گویی:هنوزم همون دختر خجالتی خودمونی هااااا.. به شلمچه رسیده ایم.بوی مردانگی همه جا را پر کرده است و عشق در پیچ و تاب موهای شن ها قل می خورد... قدم هایت را با من هماهنگ می کنی و دستم را روی هوا می قاپی و دنباله اش می گویی: فاطمه جانم _جانم _جانت، بی بلا خانمم؛ یه چیزی می خوام بگم که تا حالا بهت نگفتم ... با شوق نگاهم را به چشمانت می دوزم و می گویم:خب بفرما من سراپا گوشم برا شما... _لبخندی میزنی و ادامه میدهی: روزی که دیدمت اول از همه چادرت منو دنبال تو کشوند الان تو دلت میگی عجب آدم ظاهر بینی بودم..ولی ببین من همیشه میگم دخترا باید خودشون چادرشون رو دوست داشته باشن .. برا همینم وقتی تورو دیدم از ته دلم حس کردم که خودت چادرتو انتخاب کردی... که بعدش خودت بهم گفتی انتخابش کردی... حالا دلم می خواد بهت بگم که نگهش دار ... درسته خودت باید بخوای ولی تو یه بار به خواستنش رسیدی حالام من ازت می خوام که نگهش داری تا ته دنیا... اصن عین فرشته هایی با چادرت...به قول یکی از بچه ها که میگفت:چادر دخترا خون بهای شهداس... نگهش دار به خاطر خون شهدا که پاش ریخته شده... دستم را روی چشمم میگذارم و می گویم:به چشم فرمانده لبخندت عمق جانم را به ولوله دعوت میکند... از مرز مهران که میگذریم حال و هوایمان کربلایی تر میشود... _♥_♥_♥_♥_ نویسنده: لطفا بدون نام نویسنده گپی نکنید... پیگرد الهی دارد.. نذر روی کبود مادرم زهرا (س) صلوات 🍃🌸 🌸🌸
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
#وقتی_عشق_را_سر_بریدند #قسمت_1 چشمانم را به آسمان می دوزم، پرندگان در قفس بی کران آبی رنگ آزادانه
‍ ‍ ‍ ...به نام آنکه شهید را زنده آفرید و به یاد آنکه شهادت را زندگی کرد... اینجا تماما همه و همه حس های غریبی دارند.... یکی دارد با هنسفری مداحی گوش میدهد، دیگری تسبیح تربت آقا را در دست می گرداند، کسی دیگر بلند بلند مداحی می خواند و جمعی از زائران سینه می زنند، خلاصه هرکس مشغول کاری است؛ هرکس در آسمان شیدایی خودش پرواز میکند. زنی گونه هایش را پاک می کند و مردی بی صدا شانه هایش می لرزد. غرق اطراف بودم که ناگهان حس کردم چیزی کنارم میلرزد؛ تویی، مرد همیشه مقاوم من، باورم نمیشود اشک هایت اینگونه روی صورتت غلتان هستند. با بهت صدایت میکنم:مصطفی جان، چی شده؟ چشمان دریایی ات را به من میدوزی و بی مقدمه میگویی: فاطمه جان به مادرم زهرا (س) قسمت میدم تو این سفر که ماه عسلمونه دعا کن قسمتم شه که شهید شم....دعا کن به آرزوم برسم.... در بهت و حیرتم نمی دانم جوابت را باید چه بدهم اما آنچه در ذهنم هست را سریع و بدون فکر به زبان می آورم :انشاالله که باهم شهید می شیم... اما تو انگار دنبال جواب دیگری هستی؛ دستم را محکم میگیری و سریع روبه رویم می ایستی و به صورت گر گرفته ام خیره میشوی ، سرم را تا چانه در روسریم فرو می برم. چانه ام را میگیری و سرم را بالا می آوری ، در چشمانم زل میزنی و می گویی: بگو بگو الهی که شهید شی ... چشمانت را صید می کنم اسلحه ء تو چشمانت است؛ و بلاخره تیر خلاص را به قلبم می زنی و من زیر لب می گویم:الهی که شهید شی... با لبخند چشمانت را بازو بسته میکنی و بعد کنارم می ایستی و دستم را محکم فشار میدهی... گرمای دستانت سردی دستانم را در خود فرو می برد.. *_*_*_*_*_* بلاخره رسیدیم به شهری که سالها آرزو داشتم در خاکش قدم بگذارم و با تمام وجود اکسیژن مقدسش را در ریه هایم فرو ببرم . درست وسط بین الحرمین ایستاده ایم...جایی که حتی در خواب هم نمیدیدم روزی بتوانم بیایم... نمی توانم خودم را کنترل کنم ناگهان پاهایم شل میشوند و روی زمین می افتم بعد بلافاصله سجده شکر را به جا میآورم.... اشک هایم مرا به هق هق وامیدارند... تو سعی داری مرا بلند کنی دستانت را در زیر شانه هایم گذاشته ای و هی مرا به طرف خود می کشی....بلاخره مرا بلند میکنی...و بلافاصله اشک هایم را که حالا تند تر از قبل شده اند از روی گونه هایم پاک میکنی و بعد دست هایم را در دستت میگیری و می گویی: منم برای اولین بار که اومدم حال تورو داشتم....حال قشنگیه....ولی من که طاقت اشکاتو ندارم خانمم... میان کلامت میپرم و با هق هق می گویم:همهء عمرم و گذروندم که یه روزی بیام اینجا و گریه کنم اونوقت شما.... با لخند به چشمانم نگاه میکنی و میگویی: قربون شما برم من که اینقدر عاشق آقایی...گریه کن تا خالی شی ولی خودتو اذیت نکن فاطمه جانم... وارد حرم میشوم در میان ازدحام جمعیت ضریح آقا به خوبی خود را نمایان می کند اشک شوق از چشمانم جاری میشود.... نیرویی مرا به سمت ضریح حول میدهد... نزدیک و نزدیک تر میشوم..اصلا باور نمی کنم که روبه روی ضریح ارباب هستم.... خود را به ضریح میچسبانم و از ته دلم تمام سالهایی که منتظر دیدن آقا بودم را زار میزنم.... بیرون می آیم و بلافاصله با چشمانم به دنبالت میگردم؛ تو را میبینم که در گوشه ای نشسته ای و داری از دور مرا نگاه میکنی.... به سمتت می آیم و آرام در کنارت مینشینم... نگاهم میکنی و میگویی: زیارتا قبول حاج خانوم چی به آقا میگفتی یه ساعته مارو اینجا کاشتی؟؟ _واقعا یه ساعت شد!!! _بله، حالا جواب منو بده ببینم چی دعا کردی برا ما ؟ _ دعا کردم خدا بهت درجهءبالاتر عنایت فرماید، مثلا بشی سر تیپ ، سر گرد، سر... میان کلامم میپری و با حالی گرفته می گویی: من از این درجه ها نمی خوام.... از همان اولش هم نمی توانستم ناراحتیت را ببینم...سرم را به سمت آسمان میگیرم و با حالت مسخره ای میگویم: خدایااااا به این آقا سید ما شهادت بده که کچلمون کرد... خنده ای بلند میکنی و سرت را به سمت آسمان میگیری و میگویی:خدایا رئیس اجازه داد، دیگه دس دس نکن... باران شروع میکند به باریدن .....و گنبد حضرت در میان انبوه قطرات باران میدرخشد... در افکار خودم بودم که ناگهان میزنی زیر خواندن:میباره بارون، روی سر مجنون، توی خیابون رویایی..... سرم را روی شانه ات میگذارم....مداحیی که دوست دارم حالا برایم حکم روضه را پیدا می کند... و اشک هایم با قطرات باران همراه میشوند... چقدرررر این حرم را ،این هوا را و چقدرصدای تو را دوست دارم.... _♥_♥_♥_♥_ ... نویسنده: لطفا بدون نام نویسنده کپی نکنید... پیگرد الهی دارد... نذر روی کبود مادرم زهرا (س) صلوات
‍ ...به نام آنکه شهید را زنده آفرید و به یاد آنکه شهادت را زندگی کرد... دوسال است که از سفرمان میگذرد.. آن کربلا بهترین سفر عمرم شد و ما خداروشکر به خوبی و خوشی رفتیم و آمدیم.. اما... تو یک ماهی است که به سوریه رفته ای؛ بلاخره کار خودت را کردی و رفتی برای دفاع از حرم عمه جانت زینب (س)... چند روز پیش زنگ زدی و گفتی که پانزدهم می آیی... و..خوشحالی از این بالاتر که امروز پانزدهم است؟! خانه تمیز تمیز است؛همه جا برق میزند. خودم هم همان لباس صورتی که گلهای سفید داشت و دامنی که سفید بود و گلهای صورتی داشت و جوراب های بلند سفیدم را پوشیده ام...فقط خدا کند که بیایی... ~♡~♡~♡~♡~ ساعت هشت پانزدهم بهمن ماه است.. کاسه ء آب آماده است ، گلهای محمدی آرام در آب به خوابی عمیق فرو رفته اند..و اسفند دارد خودش به دور خودش میچرخد.. ومن.. با لبخندی کم رنگ و چشمانی غمگین.. و چادری که از بس روی سرم کشیده ام ؛ حالا خسته از کش مکش های من روی شانه هایم آرام استراحت می کند... و تو که..نیامدی..... چشمانم را روی هم فرو میبرم و بغضم را وحشیانه در گلویم میچپانم..تو را جان مادرت زهرا (س) بیا و نگذار، تاریخ بشود شانزدهم بهمن ماه... نا گهان چشمانت یادم می آیند و بعد این آیه در ذهنم جرقه میزند {اذن الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله حقا کانهم بنیان مرصوص} چقدر این آیه برازندهء توست.. ~♡~♡~♡~ حالا صبح شده است و من هنوز کاسه ء آب در دستم است و تمام چادرم بوی گلهای محمدی را در ریه هایش فرو برده است... و....فاجعه از این بزرگ تر که الان دقیقا..صبح روز شانزدهم بهمن..است؟... مثل دیوانه ها شده ام، کاسهء آب را روی میز آینه میگذارم و با حالتی که نمی دانم اسمش چیست..از در اتاق بیرون می آیم؛ سطل کنار حیات را برمی دارم و تا آرنج دستم را در آب هایی که حالا از سردی هوا منجمد شده اند فرو می برم... تمام دستم گز گز می کند ، اما من دیوانه وار سطل را از یخ پر می کنم . و بعد آنها را روی زمین خشک و بی روح حیات رها می کنم... ....صدای بر خورد یخ ها با زمین موی تنم را سیخ می کند ؛ اما مهم نیست..مهم این است تو بیایی و خدایی نکرده حیات آب و جارو نباشد... نمی دانم دیوانه شده ام یا نه، اما حسی مرا در آغوش دیوانگی حول می دهد... جارو را از کنار شمعدانی های روی پله برمی دارم و تند تند ریشه های خشکش را روی زمین می کشم.... ناگهان........ _♥️_♥️_♥️_♥️_ ... نویسنده: لطفا بدون نام کپی نکنید... پیگرد الهی دارد.. نذر روی کبود مادرم زهرا (س) صلوات♥️ ‍ ‍ ...به نام آنکه شهید را زنده آفرید و به یاد آنکه شهادت را زندگی کرد... ...جارو را از کنار شمعدانی های روی پله بر می دارم و تند تند ریشه های خشکش را روی زمین می کشم.... ناگهان... طاقتم تمام می شود و خودم را روی زمین سرد رها می کنم ... نای بلند شدن ندارم ..؛ همین که سردی زمین به مغزم می رسد یادم می آید که چه شده... اشک هایم در چشمانم حلقه می زنند و...گریه بند آخر دلم را پاره می کند.... حالا تمام گلهای لباسم دارند مرا آرام میکنند؛ حتی گنجشک لب حوض هم دارد برایم آواز می خواند، اما من...... ~♡~♡~♡~♡~ دو روز است نه جایی رفته ام و نه کسی به دنبالم آمده است اما..... صدای زنگ در خانه می آید؛ چادرم را روی سرم می کشم و کاسه ء آب را از کنار آینه برمی دارم....دمپایی های آبی رنگم را پایم می کنم و بدو بدو به سمت در خانه پرواز می کنم ؛ بوی تو می آید...می دانم می پرم در را باز می کنم و با نیش باز و ذوق فراوان بلافاصله کاسه ء آب را رویت خالی می کنم..اما...... این که تو نیستی؛ این حسین است برادرت.. خجالت زده چادرم را روی صورتم می کشم و با منگ و منگ می گویم:ببخشید....فک...ر کر..دم ...مص..ط..فی ..است برادرت که حالا تمام پیرهن طوسی رنگش خیس شده است شبیه خودت تبسمی می کند و می گوید: بپوشید که برویم خانه ء بابا ؛ مصطفی آنجاست... چشمانم از ذوق برق می زنند و روبه برادرت می گویم:الان میام ... با خوشحالی داخل اتاق می روم و لباس سفید و روسری سفیدم را می پوشم..آخر برای آمدنت باید جشن گرفت.. ~♡~♡~♡~♡~ جلوی در خانه تان می رسیم؛ من هنوز ماشین نایستاده خودم را در آغوش خیابان پرت می کنم و بدو بدو داخل خانه می شوم... لبخندم کنار لبم خشکش میزند اینجا همه چیز بوی غم میدهد....غمی که... مادرت گریه می کند، خواهر بزرگ ترت مدام مرا با نگرانی نگاه می کند.. و پدرت که آرام لب پله ها نشسته است .... تا مرا می بیند با لبخندی ساختگی رو به من می گوید:عروس جان؛ سلام بابا، اومدی؟! بدون معطلی و با صدای بلند رو به اتاق میگوید:خانمش آمد اتاق را خلوت کنید.. من هنوز در بهتم... تو که آمده ای پس چرا همه ناراحتند؟!.. از کنار شمعدانی های روی پله می گذرم و بعد