eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
#بدانیم_سالم_بمانیم 👆طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد، یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود، لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را كه لای پتو پیچیده شده بود را بر دامن داشت! 🌹 معلوم بود که شهيدی که دراز کشیده است مجروح بوده، پلاک‌ها را که دیدیم، فهمیدیم به صورت پشت سر هم است! 🇮🇷 ۵۵۵ و ۵۵۶! فهمیدیم که آن‌ها با هم پلاک گرفته‌اند، معمولاً این‌ها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می‌رفتند پلاک می‌گرفتند. 💻 اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است پدری سر پسر را به دامن گرفته است... 🇮🇷 شهید سید ابراهیم اسماعیل‌زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل‌زاده پسر است، اهل روستای باقر تنگه بابلسر...  
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم رب الصابرین صادق شروع کرد به حرف زدن من از پریا خانم خواستم دعوتتون کنه تا یه موضوع مهم به همتون بگم بعد به من نگاه کرد :پریا جان خانمم میای بشینی صدام میلرزد گفت :بله چشم نشستم کنارش صادق ادامه داد حقیقتا من هشت روز دیگه اعزام سوریه هست هیچکس هیچی نگفت همه میدونستیم صادق عاشق دفاع از حرم بی بی حضرت زینب هست اما حال من اصلا خوب نبود همه نگاها غمگین و غصه دار سمت من بود 😞 به بهانه شام رفت تو اشپزخونه بغض گلومو چنگ میزد😭 اما نه نباید کم بیارم بعداز یه نیم ساعت غذا کشیدم همه با غذا بازی میکردن آخرشم تو سکوت همه رفتن اون شب به سختی تموم شد تو اون یه هفته مونده به اعزام صادق دوستاش میومدن ازش التماس دعا داشتن که رفتی مارو هم دعاکن یه سریاشون هم خیلی خوشحال بودن که صادقم همرزمشونه ولی حال من...😭😭 نام نویسنده :بانو....ش آیدی نویسنده:
بسم رب الصابرین یک هفته مثل برق باد گذشت چند ساعت دیگه صادق باید بره سپاه شب اونجا باید باشن بعدش از همونجا میبرنشون فرودگاه بعد پرواز به سمت بی بی داشتم ساکشو میبستم البته با هق هق پاشدم اتو رو زدم به برق اورکتش و شلوار نظامیش اتو زدم اشکام میریخت روی لباسش😭 یهو از پشت دستش گذشت رو شانه ام سریع اشکام پا کردم پریا چرا گریه میکنی؟😳 -صادق خیلی سخته خیلی امکانش کمه برگردی 😢😢😢 صادق:نمیرم سپاه امشب پاشو بریم تپه نورالشهدا خوشحال شدم ولی میدونستم امشب نرفته ولی فردا صبح که میره😭 تو نورالشهدا درحالیکه سرم به شانش بود و گریه میکردم سرم بلند کرد و گفت پریا من که رفتم یه حقایقی فهمیدی فشم ندیا و نفرینم نکنیا -وا😳😳 این حرفا چیه صادق:بعدا میفهمی هروقت آروم شدی بگو بریم خونه پریا -جانم صادق: من جانباز بشم بازم به پام میمونی؟😢😢 -صادق کم اشک منو دربیار ان شاالله تو سالم برمیگردی بعدم اگه زبانم لال جانباز یا موجی شدی من کنارتم عزیزم ☺️ اونشب صادق کنارم موند تا اذان صبح اذان صبح بعد نماز که خوابم برد رفت عروس ۱۵روزه شوهرش رفت سوریه وقتی بیدارشدم و با جای خالیش روبرو شدم نشستم گوشه اتاق و هق هق میکردم😭 نام نویسنده:بانو....ش آیدی نویسنده:
بسم رب الصابرین همین جوری داشتم گریه میکردم که صدای تلفن بلندشد باصدای تلفن بلند شدم رفتم سمت تلفن -بله سلام خانمی پریا صادق فدات بشه گریه کردی؟ -خوب چیکار کنم از خواب بیدار شدم دیدم نیستی دلم گرفت الان کجایی عزیزم؟ صادق:فرودگاهم داریم میریم رسیدم بهت زنگ میزنم مراقب خودت باش صادق:چشم یاعلی صادق تا رسید زنگ زد مادر و مادرجون هردوشون حواسشون به من بود صادقم سعی میکرد هرروز زنگ بزنه یه هفته از رفتنش گذشته بود ومن شبیه مرده قبرستون بودم داشتم حاضر میشدم برم دعای کمیل که تلفن زنگ خورد یعنی میشه صادق باشه -الو &&الوسلام خانمم خوبی؟ -😍😍😍صادق تویی ؟؟حالت خوبه؟ پریا بانو زنگ زدم خداحافظی کنم -😳یعنی چی؟ &&چندساعت دیگه قرار بزنیم به دل حرمله بدی دیدی حلال کن اشکام مثل بارون از چشمام میومد صدام میلرزدتمام تنم یخ شد 😭 صادق چنددفعه صدام زد با صدایی که میلرزیدگفتم -حلالی اقایی😭 دوست دارم &&من دوست دارم خداحافظ وقتی قطع شد گوشی رو محکم چسبوندم به قفسه سینم باصدای بلند گریه میکردم و بی بی زینب رو صدامیزدم😭😭😭 😓 نام نویسنده:بانو....ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 ❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
[• آ شیخ رجبعلی خیاط هم قشنگ گفته هـٰا:❤️ +اگر مواظب دلتان باشید و غیر خدا را در آن راه ندهید ، آنچه را دیگران نمی بینند ، می بینید و آنچه را دیگران نمی شنوند ، می شنوید! •] 😊 • • شبتون شهدایی🌹
#صبحتون_شهدایی دلتـــ ڪه گرفت 💔 بـا رفیقی درد دݪ ڪن ڪه #آسمانی بـاشد این زمینی‌هـا درڪارِ خـود مانده‌اند #سلام_رفقای_آسمانی
#وصیت_شهدا 🔰این دنیا چندان ارزشی ندارد،که انسان همه چیز خود را برای زنده ماندن به دشمن بدهد،و خود را تسلیم ابرقدرتها نماید! #شهیدمحمداسلامےنسب #یادش_باصلوات 🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
😂 😍 ✨مصالح روزه گرفتن بودیم! ماه رمضان بود. قرار شد نیت کنیم و ده روز، بگیریم. شب شد. بچه‌هارو به زور از خواب بیدار کردند که یا علی! بلند بشید! سحر شده!. توی سنگر همهمه‌ای به پا بود که حاجی داخل شد و رفت پشت میکروفون. اول سلام کرد و بعد، گفت و گفت تا رسید به این جا که: « این کار به خاطر انجام میشه، که بعداً بهتون می‌‌‌گم». حرف می‌‌‌زد که سفره پهن شد و بچه ها یه سحریِ درست و حسابی خوردند. مسواک زدند و وضو گرفتند و نشستند برای اقامه نماز. هر کسی چیزی می‌‌‌گفت. مصطفی گفت: «توی این هوای گرم می‌‌‌میریم». رضا گفت: «خب! چند روز برای خدا طوری نیست». حسن گفت: « مگه قرار نیست شبا بریم کار! اگه بریم که روزه هامون می شکنه!». چند دقیقه‌ای به صبح نمونده بود که دوباره سراسیمه دوید تو سنگر و گفت: «برادران عزیز! توجه کنید! گوشتان با من باشه! می دونم ناراحت می شید و براتون سخته و به خاطر قرار بود روزه بگیرید؛ ولی نه! نیت نکنید! به خاطر مصالحی نباید روزه بگیرید، که بعداً بهتون می‌‌‌گم». همه گفتند: هورا ! هورا !. فرمانده چشماشو تیز کرد و گفت: «برادران، کمی آبروداری کنید؛ من این قدر ازتون تعریف می کنم شما ديگه لوس نشید». داشت حرف می‌‌‌زد که گفت: «حاجی! بالاخره کدوم مصالحو می‌‌‌گی؟ مصالح روزه گرفتن، یا نگرفتنو؟» بلند شد روبروی بچه ها ایستاد و داد زد: «برادرا ! صبر داشته باشید! این هم مصالحی دارد که بعداً حاجی فاش می‌‌‌کنه!» قاه قاه خندید و برای بچه ها دست تکان داد. همه با هم گفتند: «ما شاالله». 🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 شـادی روح شهدا