هدایت شده از شهاب پارسا
بهخدا سوگند، در طول زندگی مشترک من با فاطمه، تا هنگامی که از دنیا رحلت کرد، وی را هیچگاه ناراحتوعصبانی نکردم و او را به کاری برخلاف میلش وادار نساختم. او نیز در این مدت، مرا ناراحتوعصبانی نکرد و در هیچکاری برخلاف خواست من گامی برنداشت! روابط ما آنچنان صمیمی بود که هرگاه محزون و اندوهگین میشدم، فقط تماشای چهرهی فاطمه میتوانست اندوه از قلبم بزداید و با نگاه به رخسار فاطمه بود که غمها را از یاد میبردم...
علیاززبانعلی | محمد محمدیان
یه بیو از خودت میدی
”حیات بیست سالمه به شرط حیات و لطف پرودگارم تیر ماه وارد بیست و یک میشم، علوم تربیتی میخونم، توی پلاتو بازی و اجرا میکردم قبلاً کلی سینما رو دوست دارم* ادبیات و شعر.
اصالتاً اهوازی اما اونجا زندگی نمیکنم“
هدایت شده از گورستان سَطلبردارها
اینقدر آدم کشتن و تجاوز کردن که حالا وصله میکنن به سرباز و رهبر شریف این خاک.
دفعهی بعد که شنیدید: سپاه زنان رو تو سردخانه و هر قبرستانی مورد تجاوز قرار داده، بدونید این دروغ رو کسی میبافه که خودش تو کرانه باختری و غزه همین کار رو کرده.
دروغشون رو با تاریخچهی جنایتهاشون مقایسه کنین، میبینین قاتل واقعی خودشونه.
حیف اِی نارنجها، ترنجها، پُررنجها.
نه اَنجیرها، بَند انجیرها در نخجیرها.
نازکنارنجی به پوست میوه هم بَند نيستي، مثل توت، سست عنصر از بالای درخت بر زمین میاُفتي و زیر پا له میشوی!
این دستهای لیمویی مَن با هیچ اسیدی از بین نمیورد.
شاید بهتر بود یک لیوان سر پُر شربت شیرهی درخت اَفرا مهمانت میکردم با یخ گلگاو زبان رقیق شده، به جای این همه لجبازی، مُشکی، بادهای، عنبری، بوسهای.
نه اینطور بیآشیانه، خرامان خرامان به سَمت تو در حلقههای نور جامهدران در اَنبوه شَهدها.
برگ انجير که سر پناه نمیشود، میوهی دِلم، اینجا شکارگاه من و تو، ما میمیریم، سیبها میمانند، نه انجیرها، بند انجیرها...
در نخجیرها؟
حَیاة
اگر توی این زندگي کسی روت حساس نباشه و دست و دلش روت نلرزه خیلی غمانگیز و بیچارهای.
خودم
Aloneness (adj.)
نه بهمعنای تنها بودن فیزیکی،
بلکه وضعیتی که در آن هیچ شاهدی برای درونت وجود ندارد.
کسی نیست که واقعاً بفهمد چه میگذرد،
و تو مجبور میشی بارِ خودت را خودت حمل کنی.
Emotional isolation