ّبرش اول
کتاب «خداحافظ سالار»، خاطرات پروانه چراغ نوروزی همسر سردار سرلشکر شهید حاج حسین همدانی، قافله سالار مدافعان حرم است، که به زندگی و فراز و نشیب های این شیرزن بزرگ پرداخته که از کودکی آغاز و نهایتا به شهادت سردار همدانی در سال 1394 ختم می شود.
شروع کتاب از سال 90 و بحران سوریه و دمشق که در آستانه سقوط قرار داشت آغاز می شود و با بازگشت و تداعی خاطرات دوران کودکی همسر شهید در دهه 40 ادامه می یابد.
#خداحافظ_سالار
#شهید_حسین_همدانی
#نویسنده_حمید_حسام
#انتشارات_سوره_مهر
قیمت: ۱۲۰ تومان
تعداد صفحات: ۴۴۷ صفحه
#معرفی_کتاب_چهل_و_هشتم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ دوم از کتاب خداحافظ سالار
روز شمار تقویم، روی یازدهم دی سال ۱۳۹۰ بود و عقربه، ساعت ۹ را نشان می داد که به فرودگاه امام خمینی رسیدیم. دخترانم با شوق و شتاب، چمدان های بزرگ را روی چرخ می کشیدند. تا به سالن ترانزیت رسیدیم، نگاه هر سه مام روی تابلوی نشانگرِ پروازهای خروجی متوقف شد و با ولع پروازها را یکی یکی مرور کردیم. کمتر از دو ساعت به پرواز تهران_دمشق باقی مانده بود و ظاهراً همه چیز برای رفتن آماده.
اما نمی دانم چرا دلم شور می زد. می ترسیدم، پاهایم به پله ی هواپیما نرسد یا برسد و پرواز انجام نشود. یا پرواز انجام شود، اما به مقصد نرسد. یا اصلاً هواپیما برود و در فرودگاه دمشق بنشیند، اما خبری از حسین نباشد. غرق در افکار جورواجور شدم. زبانم مثل یک تکه چوب، خشکیده بود و چسبیده بود سقف دهانم، اما نباید این اضطراب درونی در چهره ام نمایان می شد، چرا که ممکن بود دلهره ام را به دخترها هم منتقل کند. نگاهشان کردم، هر دو کمی عقب تر از من، توی صف کنترل گذرنامه ایستاده بودند و گل لبخند توی چهره شان آن قدر قرص و محکم نشسه بود که یقین کردم از لحظه ی راه افتادنمان به سمت فرودگاه تا همین حالا، لحظه ای از چهره شان دور نشده بود.
با صدای مامور کنترل گذرنامه به خودم آمدم که از داخل اتاقک شیشه ای، پرسید: " خانمِ پروانه چراغ نوروزی! "
گفتم : " بله خودم هستم. "
گذرنامه ی زهرا و سارا را هم گرفت و مشغول بررسی گذرنامه ها شد. چند باری زیر و رویشان کرد و بعد از یک مکث طولانی که هر لحظه اش برایم کلی دلهره و اضطراب داشت، سری به علامت تاسف تکان داد و طوری که فقط من شنیدم، گفت: " متاسفانه گذرنامه ی شما، سیاسیه، مهلتش شش ماهه بوده و تاریخ انقضاش گذشته، نمی تونید از کشور خارج شین. "
انگار که یک باره تمام پشتوانه هایم را از دست داده باشم، خودم را تنهای تنها میان هجمه ی عظیمی از مشکلات دیدم. درماندگی تمام وجودم را فراگرفت و عرق سردی روی تنم نشست. مات و مبهوت و بدون حتی کلامی گذرنامه ها را گرفتم.ذهنم قفل شده بود. این پا و آن پا کردم که زهرا و سارا چه بگویم. نمی توانستم توی چشمانشان نگاه کنم و با حرفم، آب سردی روی گرمای اشتیاقشان برای رفتن به سوریه بریزم. فکر برگشتن به خانه عذابم می داد. نگاهی از سر استیصال به دخترانم انداختم. زهرا که گرفتگی را در صورتم دید، گفت: " اتفاقی افتاده؟ "
گفتم: " نه مامان جان. "
سردی و کمی یآس را در جوابم حس کرد و پرسید: " خُب پس چرا برگشتی؟!"
خواستم خودم را خونسرد نشان بدهم: " یه مشکل کوچیک پیش اومده. باید گذرنامه هامون تمدید بشه. " یک باره شادی از صورت معصومشان محو شد.
مظلومیت نگاهشان، دلم را شکست. پس از ماه ها دوری که البته همه اش پر بود از هول و ولا برای سلامتی پدرشان، می خواستند برای دیدن او به سوریه بروند.
سارا که دلتنگی اش نمودِ بیشتری داشت و کاسه ی صبرش حالا لبریز شده بود، پیشنهاد داد تا به ماموران بگوییم که خانواده ی سردار همدانی هستیم.
#معرفی_کتاب_چهل_و_هشتم
#خداحافظ_سالار
#حمید_حسام
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ سوم از کتاب خداحافظ سالار
دستش را روی شانه ی جوان گذاشت و گفت: " اسم این جوون عزیز ابوحاتمه! اصالتاً لبنانیه اما خونه زندگیش تو دمشقه. ابوحاتم یک شیعه ی محب اهل بیته، خیلی هم عاشق خانم حضرت زینبه، فرزند شهید هم هست، پدرش رو به جرم عشق به حضرت زینب سر بریدن. "
جوان سرش را پایین انداخت. حسین اضافه کرد: " من عربی یاد نگرفتم ولی ابوحاتم فارسی رو خوب بلده! " لبخند شیطنت آمیزی زد و ادامه داد: " پس حواستون باشه چی می گید! "
من و دخترها بی صدا خندیدیم و ابوحاتم که خجالتی و باحیا به نظر می رسید، شاید برای اینکه از این فضا خارج شود فوراً رفت سمت ساک ها و پشت ماشین جایشان کرد.
برخلاف تصور ما که فکر می کردیم ابوحاتم باید رانندگی کند، حسین پشت فرمان نشست و حرکت کردیم.
در طول مسیر به خاطر حضور جوان سوری جز چند کلمه ای معمولی، صحبتی بینمان رد و بدل نشد و بیشتر مشغول نگاه کردن فضای دمشق بودیم. به هر طرف که نگاه می کردیم، ویرانه بود. همه جا، از روی دیوار ساختمان ها گرفته تا بدنه ی ماشین ها و حتی آمبولانس ها، نقشی از جنگ نشسته بود.
زهرا و سارا کنجکاوانه، اطراف را ورانداز می کردند. این همه ویرانی و خرابی برایشان تازگی داشت اما برای من، نه! چرا که من ویرانی جنگ را سال ها توی اهواز، دزفول، کرمانشاه و سرپل ذهاب، با پوست و استخوانم درک کرده بودم و دیدن صحنه هایی این چنین برایم عادی بود.
هرچه به مرکز شهر نزدیک تر می شدیم، ویرانه ها بیشتر می شد. دمشق به خرمشهرِ اولین روزهای آزادی از دست بعثی ها، شبیه تر بود تا به اهواز و دزفول و کرمانشاه.
طبقات ساختمان های بلند بتونی مثل کاغذهای یک کتاب قدیمی و نم کشیده، خوابیده بودند و روی هم، کج و معوج و چشم آزار.
یاد غربت و ماتم آن روزها افتادم، زیر لب شروع کردم به خواندن آیه الکرسی. دخترها اما هیجان زده از موقعیت مسلحین پرسیدند و پدرشان که می دانست دخترانش مثل خود او با ترس بیگانه اند. حرف آخر را همان اول زد: " تقریباً همه جا دست اوناست، تا پشت کاخ ریاست جمهوری بشار اسد هم اومدن ! "
به دخترها نگاه کردم تا ببینم تصور همیشگی ام در مورد آن ها درست بوده است یا اینکه اشتباه می کردم و شرایط امن ایران بوده که باعث می شده هیچ گاه ترس را در چهره ی آن ها نبینم. اما باز هم مثل همیشه واهمه ای در وجودشان نبود. برعکس گویی شوقی برای ورود به صحنه های خطرناک تر در چهره شان نمایان بود.
وارد شهر شدیم. شهر اگر چه خالی از سکنه نبود اما شکل و شمایل یک شهر کاملاً جنگ زده را داشت؛ تیرهای برق خمیده، سیم ها و کابل ها آویزان و بریده، کرکره ی مغازه ها پایین یا مچاله، درختان اُکالیپتوس خیابان ها هم با چترهای شکسته شان گویی که صاعقه خورده بودند. کمتر کسی در پیاده روها تردد می کرد و اغلب خوردروهایی که توی خیابان ها حرکت می کردند با ماشین های نظامی بودند یا آمبولانس ها. وقتی ماشین ما از کنار خیابانی اصلی که نزدیک کاخ بشار اسد بود گذشت، صدای تیراندازی هایی ممتد از دور به گوشمان خورد. حسین پایش را روی پدال گاز فشار داد تا سریع از آن منطقه دور شویم و گفت: " بچه ها! می دونید این سروصداها به خاطر چیه؟! "
زهرا و سارا سکوت کردند، منتظر بودند تا پدرشان خبری از درگیری های اطراف کاخ بدهد اما او با خنده ای که پنهانش می کرد، خیلی جدی گفت: " مسلّحین خبر دارشدند که شما اومدید، می خوان بهتون خیر مقدم بگن، البته به زبون خودشون. "
#معرفی_کتاب_چهل_و_هشتم
#خداحافظ_سالار
#حمید_حسام
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32