eitaa logo
کتابنوشان
1.2هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
414 ویدیو
10 فایل
سلام و ادب با "کتابنوشان" همراه شوید و هر روز جرعه ای کتاب بنوشید! ما اهل تک خوری نیستیم! باهم کتاب نوش جان میکنیم. ارتباط با رامیان: @OFOQRAMIYAN
مشاهده در ایتا
دانلود
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀 📝 برشِ دوم از کتاب خداحافظ سالار روز شمار تقویم، روی یازدهم دی سال ۱۳۹۰ بود و عقربه، ساعت ۹ را نشان می داد که به فرودگاه امام خمینی رسیدیم. دخترانم با شوق و شتاب، چمدان های بزرگ را روی چرخ می کشیدند. تا به سالن ترانزیت رسیدیم، نگاه هر سه مام روی تابلوی نشانگرِ پروازهای خروجی متوقف شد و با ولع پروازها را یکی یکی مرور کردیم. کمتر از دو ساعت به پرواز تهران_دمشق باقی مانده بود و ظاهراً همه چیز برای رفتن آماده. اما نمی دانم چرا دلم شور می زد. می ترسیدم، پاهایم به پله ی هواپیما نرسد یا برسد و پرواز انجام نشود. یا پرواز انجام‌ شود، اما به مقصد نرسد. یا اصلاً هواپیما برود و در فرودگاه دمشق بنشیند، اما خبری از حسین نباشد. غرق در افکار جورواجور شدم. زبانم مثل یک تکه چوب، خشکیده بود و چسبیده بود سقف دهانم، اما نباید این اضطراب درونی در چهره ام نمایان می شد، چرا که ممکن بود دلهره ام را به دخترها هم منتقل کند. نگاهشان کردم‌، هر دو کمی عقب تر از من، توی صف کنترل گذرنامه ایستاده بودند و گل لبخند توی چهره شان آن قدر قرص و محکم نشسه بود که یقین کردم از لحظه ی راه افتادنمان به سمت فرودگاه تا همین حالا، لحظه ای از چهره شان دور نشده بود. با صدای مامور کنترل گذرنامه به خودم آمدم که از داخل اتاقک شیشه ای، پرسید: " خانمِ پروانه چراغ نوروزی! " گفتم : " بله خودم هستم. " گذرنامه ی زهرا و سارا را هم گرفت و مشغول بررسی گذرنامه ها شد. چند باری زیر و رویشان کرد و بعد از یک مکث طولانی که هر لحظه اش برایم کلی دلهره و اضطراب داشت، سری به علامت تاسف تکان داد و طوری که فقط من شنیدم، گفت: " متاسفانه گذرنامه ی شما، سیاسیه، مهلتش شش ماهه بوده و تاریخ انقضاش گذشته، نمی تونید از کشور خارج شین. " انگار که یک باره تمام پشتوانه هایم را از دست داده باشم، خودم را تنهای تنها میان هجمه ی عظیمی از مشکلات دیدم. درماندگی تمام وجودم را فراگرفت و عرق سردی روی تنم نشست. مات و مبهوت و بدون حتی کلامی گذرنامه ها را گرفتم.ذهنم قفل شده بود. این پا و آن پا کردم که زهرا و سارا چه بگویم. نمی توانستم توی چشمانشان نگاه کنم و با حرفم، آب سردی روی گرمای اشتیاقشان برای رفتن به سوریه بریزم. فکر برگشتن به خانه عذابم می داد. نگاهی از سر استیصال به دخترانم انداختم. زهرا که گرفتگی را در صورتم دید، گفت: " اتفاقی افتاده؟ " گفتم: " نه مامان جان. " سردی و کمی یآس را در جوابم حس کرد و پرسید: " خُب پس چرا برگشتی؟!" خواستم خودم را خونسرد نشان بدهم: " یه مشکل کوچیک پیش اومده. باید گذرنامه هامون تمدید بشه. " یک باره شادی از صورت معصومشان محو شد. مظلومیت نگاهشان، دلم را شکست‌. پس از ماه ها دوری که البته همه اش پر بود از هول و ولا برای سلامتی پدرشان، می خواستند برای دیدن او به سوریه بروند. سارا که دلتنگی اش نمودِ بیشتری داشت و کاسه ی صبرش حالا لبریز شده بود، پیشنهاد داد تا به ماموران بگوییم که خانواده ی سردار همدانی هستیم. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀 📝 برشِ سوم از کتاب خداحافظ سالار دستش را روی شانه ی جوان گذاشت و گفت: " اسم این جوون عزیز ابوحاتمه! اصالتاً لبنانیه اما خونه زندگیش تو دمشقه. ابوحاتم یک شیعه ی محب اهل بیته، خیلی هم عاشق خانم حضرت زینبه، فرزند شهید هم هست، پدرش رو به جرم عشق به حضرت زینب سر بریدن. " جوان سرش را پایین انداخت. حسین اضافه کرد: " من عربی یاد نگرفتم ولی ابوحاتم فارسی رو خوب بلده! " لبخند شیطنت آمیزی زد و ادامه داد: " پس حواستون باشه چی می گید! " من و دخترها بی صدا خندیدیم و ابوحاتم که خجالتی و باحیا به نظر می رسید، شاید برای اینکه از این فضا خارج شود فوراً رفت سمت ساک ها و پشت ماشین جایشان کرد. برخلاف تصور ما که فکر می کردیم ابوحاتم باید رانندگی کند، حسین پشت فرمان نشست و حرکت کردیم. در طول مسیر به خاطر حضور جوان سوری جز چند کلمه ای معمولی، صحبتی بینمان رد و بدل نشد و بیشتر مشغول نگاه کردن فضای دمشق بودیم. به هر طرف که نگاه می کردیم، ویرانه بود. همه جا، از روی دیوار ساختمان ها گرفته تا بدنه ی ماشین ها و حتی آمبولانس ها، نقشی از جنگ نشسته بود. زهرا و سارا کنجکاوانه، اطراف را ورانداز می کردند. این همه ویرانی و خرابی برایشان تازگی داشت اما برای من، نه! چرا که من ویرانی جنگ را سال ها توی اهواز، دزفول، کرمانشاه و سرپل ذهاب، با پوست و استخوانم درک کرده بودم و دیدن صحنه هایی این چنین برایم عادی بود. هرچه به مرکز شهر نزدیک تر می شدیم، ویرانه ها بیشتر می شد. دمشق به خرمشهرِ اولین روزهای آزادی از دست بعثی ها، شبیه تر بود تا به اهواز و دزفول و کرمانشاه. طبقات ساختمان های بلند بتونی مثل کاغذهای یک کتاب قدیمی و نم کشیده، خوابیده بودند و روی هم، کج و معوج و چشم آزار. یاد غربت و ماتم آن روزها افتادم، زیر لب شروع کردم به خواندن آیه الکرسی. دخترها اما هیجان زده از موقعیت مسلحین پرسیدند و پدرشان که می دانست دخترانش مثل خود او با ترس بیگانه اند‌. حرف آخر را همان اول زد: " تقریباً همه جا دست اوناست، تا پشت کاخ ریاست جمهوری بشار اسد هم اومدن ! " به دخترها نگاه کردم تا ببینم تصور همیشگی ام در مورد آن ها درست بوده است یا اینکه اشتباه می کردم و شرایط امن ایران بوده که باعث می شده هیچ گاه ترس را در چهره ی آن ها نبینم. اما باز هم مثل همیشه واهمه ای در وجودشان نبود. برعکس گویی شوقی برای ورود به صحنه های خطرناک تر در چهره شان نمایان ب‌ود. وارد شهر شدیم. شهر اگر چه خالی از سکنه نبود اما شکل و شمایل یک شهر کاملاً جنگ زده را داشت؛ تیرهای برق خمیده، سیم ها و کابل ها آویزان و بریده، کرکره ی مغازه ها پایین یا مچاله، درختان اُکالیپتوس خیابان ها هم با چترهای شکسته شان گویی که صاعقه خورده بودند. کمتر کسی در پیاده روها تردد می کرد و اغلب خوردروهایی که توی خیابان ها حرکت می کردند با ماشین های نظامی بودند یا آمبولانس ها. وقتی ماشین ما از کنار خیابانی اصلی که نزدیک کاخ بشار اسد بود گذشت، صدای تیراندازی هایی ممتد از دور به گوشمان خورد. حسین پایش را روی پدال گاز فشار داد تا سریع از آن منطقه دور شویم و گفت: " بچه ها! می دونید این سروصداها به خاطر چیه؟! " زهرا و سارا سکوت کردند، منتظر بودند تا پدرشان خبری از درگیری های اطراف کاخ بدهد اما او با خنده ای که پنهانش می کرد، خیلی جدی گفت: " مسلّحین خبر دارشدند که شما اومدید، می خوان بهتون خیر مقدم بگن، البته به زبون خودشون. " ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀 📝 برشِ چهارم از کتاب خداحافظ سالار سارا هم خواست پدر را به ماندنشان راضی کند، با جدیتی که التماس در آن موج می زد و نشان از آخرین تلاش های او برای ماندن داشت، گفت: " پس ما هم از اینجا تکون نمی خوریم. " حسین که اصرار بچه ها را دید، اول سوال بی جواب چند دقیقه ی قبل من را داد: " اره حاج خانم من می دونستم اینجا چه خبره. آگاهانه از شما خواستم بیاین دمشق. حالا هم یه جابه جایی تاکتیکی می کنید، درست مثل جابه جایی یه رزمنده. " دخترها باز قانع نشدند و گفتند: " یا شما هم با ما بیا، یا همین جا می مونیم. " و حسین به ناچار گوشه ای از اتفاقات چند روز گذشته را بازگو کرد بلکه آن ها را برای رفتن متقاعد کند: " هفته ی پیش، وقتی شما ایران بودین، توی کاخ ریاست جمهوری، یه انفجار انجام شد که چند نفر از مسئولین سوریه کشته شدن. مسلّحین تا داخل کاخ نفوذ کرده بودن و اون انفجار، نتیجه ی همکاری یکی از کارمندان کاخ با مسلحین بود. بعد از این ماجرا نخست وزیر سوریه فرار کردبه اردن و کابینه از هم پاشید. مسلحین تا پشت کاخ اومدن و یه طرف کاخ رو گرفتن. همون روز من به آقای بشار اسد گفتم به مردمت اعتماد کن و در اسلحه خونه ها رو، به روشون باز کن. بذار اسلحه دس بگیرن و خودشون با دشمنشون بجنگن، ارتش سوریه که به تنهایی توان جنگیدن با مسلحین رو نداره! " زهرا سوالی پرسید که نشان می داد حسین دارد کاملاً در همراه کردن او با خود موفق می شود: " چرا نمی تونن؟! " حسین خنده ی تلخی کرد و جواب داد: " شما نباید فکر کنید اینجام مثل ایرانه و ارتش، یه ارتش کاملاً وفاداره. درسته که بین شون آدم های شجاع وطن دوستی وجود داره ولی ارتش سوریه، ارتشیه که توش شکاف ایجاد شده بخشی از اونا به اسم ارتش آزاد با دولت می جنگن. توی این وضعیت نابسامان و دودستگی ارتش، یه عده تکفیری از بیرون مرزهای سوریه برای تسویه حساب تاریخی وارد سوریه شده اند و هدف اصلیشون جنگ و کشتار شیعیان و علویان و حتی اهل سنته. " درست شنیده بودم حسین به جای مسلحین گفت" تکفیری " و من جواب سوالم را گرفتم اما زهرا پرسید: " چرا با اهل سنت میونه ی خوبی ندارن؟ " حسین گفت: " از دید وهابی ها، شیعه و سنی که به اهل بیت توسل دارن و به زیارت حرم می رن، هر دو مشرکن و ریختن خونشون واجب. این اندیشه ی تکفیری از عربستان به اینجا اومده و گرنه مردم سوریه، چه سنی، چه شیعه و چه علوی، سال های سال در کنار هم زندگی کردن و اتفاقاً خیلی هم به اعتقادات هم احترام می ذاشتن، نمونه اش احترام به حرم حضرت زینبه که خود ما هم قبل از این بلبشوها برای زیارت سوریه اومده بودیم و این احترام رو از نزدیک دیده بودیم. " دخترها دیگر کاملاً غرق در حرف های پدر شده بودند، سارا در حالی که به خوبی معلوم بود درگیر بحث شده و سوالات زیادی برای پرسیدن دارد، گفت: " خب پس با وجود این ارتش، کیا می خوان آرامش رو به مردم برگردونن؟ " ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀 📝 برشِ پنجم از کتاب خداحافظ سالار تا چند روز خبری از حسین نبود. آهسته آهسته با همه ی سرسختی ام که حاصل تجربه ی دوران دفاع مقدس بود، دلتنگی داشت بر من غلبه می کرد که ابوحاتم آمد. پرسیدم: " از حاج آقا چه خبر؟ " گفت: " خوبن، فقط خیلی سرشون شلوغه. منو فرستادن که ببرمتون زینبیه. " اسم خانم و زیارت که آمد، آسمان گرفته ی دلم باز شد. وقت حرکت، ابوحاتم کمی گُنگ و خیلی تند، جوری که هم حرفش را زده باشد هم نزده باشد، گفت: " ساک هاتون رو هم بردارید، قراره بعد از زیارت بریم بیروت. " سارا وزهرا که گل از گلشان به واسطه ی شوق زیارت شکفته بود، اصل حرف ابوحاتم را خوب فهمیدند و پژمرده رو به من و شاید در اصل خطاب به ابوحاتم گفتند: " ما نمی خوایم از اینجا بریم، می خوایم تو سوریه بمونیم. " ابوحاتم هم که انگار مثل من، خودش را مخاطب اصلی حرف آن ها دیده بود گفت: " ابووهب از من خواستن که برای یه مدت کوتاه ببرمتون بیروت و چاره ای جز این نیست! " واقعاً چاره ای نبود. بچه ها با بی میلی ساک هایشان را برداشتند. هوای گرم ک شرجی و عطش روزه، بی حالمان کرده بود. تنها چیزی که در این برهوت تنهایی آراممان می کرد، ایمان به این راه و زیارت خانم بود. ماشین ها عوض شده بودند، چند نفر از بچه های حزب الله لبنان با یک تویوتای دیگر‌، پشت سر ما می آمدند. مسیر هم عوض شده بود، از یک راه فرعی و از کنار دیوارهای بتنی به سمت زینبیه حرکت می کرد که یک مرتبه چند نفر با چهره های نیمه آشنا و لباس هایی نیمه نظامی جلویمان را گرفتند. ابوحاتم پیاده شد و به عربی چیزهایی به او گفتند. فوراً سوار ماشین شد و در جا دور زد که صدای تیر آمد. پرسیدم: " چرا برگشتید؟! اتفاقی افتاده؟ " با شتاب و پرهیجان گفت: " اطراف حرم درگیریه، نمی شه جلوتر رفت. " عجب حال و اوضاعی شده بود. اندوه رفتن از سوریه و دوری حسین را می خواستیم با زیارت جبران کنیم که حالا با بسته شدن راه حرم، آن هم امکان پذیر نبود. سکوتی غم بار ماشین را پر کرده بود. ابوحاتم به دلداری و برای تلطیف فضا گفت: " تا حالا چند بار تا نزدیک حرم اومدن اما نتونستن هیچ غلطی بکنن، این بار هم مثل دفعات قبل. " حرف های ابوحاتم تمام شده و نشده، بغض زهرا شکست. یا اینکه وجودم پر شده بود از درد، اما ناخودآگاه کلماتی بر زبانم جاری شد. قرص و محکم و مطمئن گفتم: " دخترم! مطمئن باش دفعه ی بعد که بیایم، دستمون به ضریح خانم می رسه، گریه نکن. " ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32