eitaa logo
کتابنوشان
1.2هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
414 ویدیو
10 فایل
سلام و ادب با "کتابنوشان" همراه شوید و هر روز جرعه ای کتاب بنوشید! ما اهل تک خوری نیستیم! باهم کتاب نوش جان میکنیم. ارتباط با رامیان: @OFOQRAMIYAN
مشاهده در ایتا
دانلود
بنام خدا خاطرات جنداب، قسمت هشتم سید بودن حاج آقای گلدوست برخلاف فامیلیش از روی عمامه قابل تشخیص بود. در پاسخ به سوالات خانم ها همان اول کار، آب پاکی را ریخت رو دستشان و گفت: فعلا پیگیر ثبت رسمی حوزه سلفچگان هستیم و با ثبت ِحوزه مشکل مدرک نخواهید داشت. ولی چون جمعیت بخش سلفچگان کم است و احتمال پذیرش سالانه پایین، ممکن است مرکز مدیریت حوزه های علمیه با ثبت حوزه موافقت نکند.به همین خاطر اگر به قصد کسب مدرک و اشتغال آمده‌اید، در تصمیمتان تجدید نظر کنید. همهمه‌ای از سمت خانم‌ها بلند شد. به نظرم همانجا نصف خانم ها از ادامه تحصیل حوزوی منصرف شدند! در ادامه حاج آقا جواب بقیه سوالات را داد و تاکید کرد از اول هدفتان مدرک نباشد؛ اصل کار در حوزه علمیه آموزش علوم اهل بیت و بکارگیری آن ها در زندگی شخصی و اجتماعی است. و بعد خداحافظی کرده و به طبقه بالا رفت. با رفتن حاج‌آقا یکی از خانم‌ها به خانمی که تیپ استادی حوزه را داشت رو کرد و گفت: خانم بختی اگر مدرک نمیدین ما دیگه نمیاییم! یکی دیگر گفت: ما به امید مدرک می‌آییم ولی آخرش نفهمیدم با مدرک حوزه کجا میشه استخدام شد؟ خانم بختی با لبخند گفت نگران ادامه تحصیل و اشتغال با مدرک حوزوی نباشید. خیلی ها با مدرک حوزوی شاغل هستند. متوجه شدم دنبال مصداق برای اثبات حرفش است. لازم دانستم سکوتم را بشکنم و با آوردن مثال، جمع را به مرحله‌ی "لیطمئن قلبی" برسانم. با صدای نسبتا بلندی گفتم: خانم ها! سلام ... اگر اجازه بدین بنده هم نظرم رو بگم. یک دفعه سی چهل صورت به سمتم برگشتند. گفتم: "خانم‌ها من تحصیلات حوزوی دارم و سطح 3 حوزه که همون ارشد دانشگاه هست رو تمام کردم. البته دفاع پایان‌نامه‌ام مونده که تا یکی دوهفته اونم انجام میدم. خیلی از دوستان من تو شهرمون تبریز و هادیشهر با مدرک سطح 2 حوزه که میشه لیسانس دانشگاه، تو آزمون آموزش پرورش شرکت کردند و الان به عنوان معلم تو مدارس شهر مشغول هستن.پس نگران اشتغال یا ادامه تحصیل با مدرک حوزوی نباشید." یک " اگر اینجوریه پس خودت کجا شاغلی" خاصی تو چشماشون بود! زهرا رو به عنوان سند زنده‌ی حرفم بغل کردم و گفتم: "منم بخاطر دخترم فعلا جایی مشغول نیستم والا پیشنهاد کار توی قم هم داشتم." خوشحالی را در چهره خانم بختی دیدم! احساس کردم توی دلش به خانم ها میگه بفرمایید، شاهد از غیب رسید! بحث و گفتگو بین خانم ها ادامه داشت و بعضی بی‌خیال تحصیل شدند ولی بعضی همچنان مصمم بودند. دغدغه‌ی بعضی‌هایشان، امکان تحصیل همزمان در دانشگاه و حوزه بود. چند نفری دانشجوی دانشگاه سلفچگان بودند و همزمان می‌خواستند در حوزه هم تحصیل کنند و بابت این مسئله هم مردد بودند و البته حاج اقای گلدوست گفته بود که منعی برای تحصیل همزمان در حوزه و دانشگاه ندارند. یواش یواش مذاکرات زنانه به انتها می‌رسید و داشتم آماده رفتن میشدم که خانمی جوان و عینکی به سمتم آمد. بعد از سلام علیک گفت: "خانم حاج آقا! من نبی گل هستم. از اهالی جنداب. دارم میرم خونه‌مون، اگر حاج آقا نیستن، وسیله دارم می‌تونم شما رو هم برسونم خونه." خدای من! یک خانم طلبه‌ی جندابی! تشکر کردم و گفتم همسرم طبقه بالا منتظرم هست و مزاحم شما نمیشم. ایشان هم خداحافظی کرد و رفت. من هم با بقیه خانم‌ها و خصوصا خانم بختی که فهمیدم همسر روحانی سلفچگان هست و سطح 2 حوزه دارند، خداحافظی کرده و به طبقه بالا رفتم تا با همسرم به خانه برگردیم‌. در راه برگشت همسرم گفت: "غیر از حاج‌آقای گلدوست که ترک تبریز هست، حاج آقای بختی هم ترک تبریز هست و اخیرا ساکن سلفچگان شدند." به نظرم به مرحله‌ی اندک اندک جمع مستان می‌رسد نزدیک می‌شدیم! قرار شد بعد از این جلسه، روزهایی که اساتید وقت آزاد برای تدریس در حوزه دارند را مشخص کنند. باید هر چه زودتر درس ها تقسیم می‌شد و کلاس ها شروع. ادامه دارد... . ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان کتابنوشانی 🌿 آدینه تون بخیر تا حالا سفرنامه کسانی که اورست رو فتح کردن خوندین؟ قطعا آدم‌های باپشتکار بالا میتونن قله‌ها رو فتح کنند. دوست ندارید اهرام مصر رو از نزدیک ببینید؟ راجع به شاخ آفریقا چی؟ سفرنامه‌ای که تصاویرِ کنار متن، شما رو میبره به دل جنگل های آمازون و شاید صدای فیلی رو هم از وسط جنگل خیالی ذهنتون بشنوید. کتابهای آقای منصور ضابطیان و خلاقیت های خاصش تو پیدا کردن سوژه هم که گفتن نداره! خلاصه از ما به شما نصیحت! یا پاشید به "سِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ ثُمَّ ٱنظُرُواْ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلۡمُكَذِّبِينَ" عمل کنید. یا سفرنامه بخونید. پ.ن: بگو:در زمين بگرديد، سپس بنگريد كه سرانجام تكذيب كنندگان چگونه بوده است‌؟ ( آیه ۱۱ سوره انعام) پ.ن: عکس متعلق به دیروزه، دوره آموزشی دفتر سفرنامه . ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
🔸« پیاده تا قبلۀ اول » نوشته مجتبی رحماندوست 🔻این کتاب یادداشت‌های پیاده‌روی نویسنده در ایام سال ۱۴۰۱ شمسی است. این سریع و صریح را مجموعه موبایلی نویسنده همراهی می‌کند و خیلی کوتاه ما را با حال‌وهوای این عظیم آشنا می‌کند. @safarvaname | سفر و نامه ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بنام خدا خاطرات جنداب، قسمت نهم چیزی تا رسیدن ماه محرم نمانده بود. همسرم بخاطر تعامل روزانه‌ با اهالی، شناخت بهتری از روستا و رسم و رسوماتش به دست آورده بود. من هم سعی می‌کردم هر روز برای نماز مغرب و عشا به مسجد بروم و با زنان روستا آشنا شوم. روزهای اول خانم‌ها در صف ِاوّل نمازجماعت برایم جا باز می‌کردند ولی زهرای دوساله‌ام اجازه نمی‌داد ثواب صف اول نصیبم شود. دستم را می‌گرفت و می‌کشید به صف آخر و با لحن بچه‌گانه‌اش می‌گفت:" اینجا پیش من نماز بخون" اوایل خانم ها سعی می‌کردند زهرا را از خرشیطان پایین بیاورند تا بگذارد صف اول بنشینم ولی بعد از چند روز زهرا آن ها را از خرشیطان پایین آورد و بیخیال صف اولی بودن من شدند! یکی از عادت های جالب زن‌های جنداب این بود که بعد از تمام شدن نماز با هم دست می‌دادند. البته شعاع این دست دادن گاها تا دو متر از ۴ جهت اصلی را شامل می‌شد. برای من که نهایتا با نفر دست راست و دست چپی مصافحه میکردم، این حجم از دست دادن زیاد و عجیب بود ولی خیلی زود من هم شعاع دست دادنم را گسترش دادم. البته رضایت زهرا در این مسئله هم دخیل بود و گاها نمیگذاشت با اهالی دست بدهم! چند شب مانده به ماه محرم همسرم گفت:" اهالی اینجا رسم دارن کل ماه محرم و صفر رو تو زینبیه‌ مراسم روضه بگیرن، هر روز زن‌ها ساعت 3 تو زینبیه جمع میشن و بعد از این که روضه خونده شد میرن خونه هر کدوم از اهالی که روضه داره. با سازمان تبلیغات قم صحبت کردم که مثل سالهای قبل، برای جنداب خانم جلسه‌ای اعزام نکنن. خودت برو هر روز برای خانم ها صحبت کن. منم آخرش میام روضه رو میخونم." پیشنهاد خوبی بود. باید برای دو ماه سخنرانی، موضوعی انتخاب و مطالعاتم را جمع بندی می‌کردم. حالا علاوه بر تدریس در حوزه سلفچگان، وظیفه ی دیگری در اجتماع داشتم. از سن و سال خانم‌های شرکت کننده در مراسم زینبیه و سطح سوادشان اطلاع دقیقی نداشتم و نمیدانستم مطالبم را برای چه نوع مخاطبی تنظیم کنم. تصمیم گرفتم جلسه‌ی اول را صرف آشنایی بیشتر با خانم های حاضر در زینبیه و کشف دغدغه هایشان کنم. روز اول محرم رسید. دست زهرا را گرفتم و به سمت زینبیه رفتیم. حالا می‌دانستم که زینبیه دقیقا سرکوچه‌مان است و حدود ۷۰ متر با خانه ما فاصله دارد. به آرامی چند پله‌ی ورودی را بالا رفتم و با جمعیت حدودا 50 نفره‌ای از زن های روستا مواجه شدم. یکی از زن ها با دیدنم گفت : برای سلامتی خانوم حاج آقا صلوات! و صدای صلوات بلند شد. رسما وسط سلام و صلوات جمع حرکت کردم و به سمت صندلی صدر مجلس هدایتم کردند. جلوی صندلی یک میز هم بود که با پارچه سیاه رویش را پوشانده بودند‌. در حین حرکت با خانم ها سلام علیک می‌کردم. بعضی از چهره‌ها را توی مسجد دیده بودم. تازه روی صندلی نشسته بودم که چشمم به مش نگار خاله افتاد. توی آبدارخانه مشغول ریختن چایی بود. تا نگاهمان بهمدیگر گره خورد از آن فاصله چند متری سلامی داد و به رسم عادتش گفت: قووووربونت! با دیدن مش نگار خاله یادم افتاد سطل قرمز را جا گذاشته‌ام! فضای زینبیه بزرگ بود و دیوارهایش کاملا سیاه پوش شده بود. کتل ها و علم های عزاداری در یک گوشه چیده شده بودند. بیشتر زن‌های حاضر میان سال و تعدادی هم پیر بودند. جمعیت منتظر بودند تا صحبتم را شروع کنم. مجددا به جمع سلام داده با لحن خودمانی گفتم:"خانم‌ها اگر اجازه بدید، امروز بیشتر باهم آشنا بشیم. از خودتون و سطح سواد اهالی روستا برام بگین." حرفم تمام نشده یکی از خانم‌ها گفت: "خانم حاج آقا! اولا به شما خوش آمد میگیم. دوما ما تا حالا حاج آقایی نداشتیم که خانمش قاطیمون بشه و بخواد تو روضه‌ها صحبت کنه. از این جهت خیلی خوشحالیم." یکی دیگر از خانم‌ها گفت: "آره والا! ما تا حالا یادمون نمیاد زن حاج‌آقاهای قبلی تو جمع ماها اومده باشن." یکی دیگر تیر خلاص را زد و گفت:" من اصلا حتی قیافه ی قبلیا رو ندیده بودم!" بحث کشیده شد به زن‌حاج آقاهای قبلی و دیدم ممکن است ناخواسته غیبتی از روحانیون قبلی بشود. با این که روحانیون قبلی جنداب را نمیشناختم اما میدانستم که همسر هیچ کدامشان طلبه نبودند. به همین خاطر به خانم‌ها گفتم: "خب روحانیون قبلی همسراشون طلبه نبودن. واسه همین تو حیطه‌ای که تخصصشون نبوده وارد نمیشدن اما شرایط من با اونا یکی نیست. من سال‌ها توی حوزه درس خوندم و الان وظیفه خودم میدونم که بیام بین شما و سوالاتتون رو جواب بدم." سکوت جمع نشان داد که حرفایم را قبول کردند. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
کتابنوشانی‌های محترم برای دسترسی آسون شما به خاطرات جنداب با کمک مهندسان جوان بومی لینک هر پست رو جداگانه در اختیارتون قرار میدیم! پ.ن: دوستانتان را هم به کتابنوشان دعوت‌ کنید باشد که رستگار شوید! خاطرات جنداب: قسمت اول نمداد خاطرات جنداب: قسمت دوم اول آشناییمون! خاطرات جنداب: قسمت سوم سلفچگان خاطرات جنداب: قسمت چهارم اسباب‌کشی خاطرات جنداب: قسمت پنجم اولین سفر خاطرات جنداب: قسمت ششم علی گندابی! خاطرات جنداب: قسمت هفتم حوزه سلفچگان خاطرات جنداب: قسمت هشتم جمع مستان خاطرات جنداب: قسمت نهم زینبیه خاطرات جنداب: قسمت دهم نهضت اتباع خاطرات جنداب: قسمت یازدهم نهضت مادربزگان خاطرات جنداب: قسمت دوازدهم مش فاطمه خانم خاطرات جنداب: قسمت سیزدهم کک کشون خاطرات جنداب: قسمت چهاردهم گل فامیلی خاطرات جنداب: قسمت پانزدهم ورود به مدرسه خاطرات جنداب: قسمت شانزدهم اسیدکارخانه خاطرات جنداب: قسمت هفدهم ابوالفضل پورعرب خاطرات جنداب: قسمت هجدهم روضه ۷۲تن خاطرات جنداب: قسمت نوزدهم مهد حوزه خاطرات جنداب: قسمت بیستم شیرپوشان تاسوعا خاطرات جنداب: قسمت بیست‌و‌یکم دسته های عاشورا خاطرات جنداب: قسمت بیست‌و‌دوم پایان نامه خاطرات جنداب: قسمت بیست‌و‌سوم حاجیه خانم خاطرات جنداب: قسمت بیست‌و‌چهارم نهضت نوازش! خاطرات جنداب: قسمت بیست‌و‌پنجم گویش و نهضت خاطرات جنداب: قسمت بیست‌و‌ششم شنبه بازار خاطرات جنداب: قسمت بیست‌و‌هفتم خیاط باشی خاطرات جنداب: قسمت بیست‌وهشتم ریاضیات در نهضت خاطرات جنداب: قسمت بیست‌ونهم غذارسانی مش نگارخاله خاطرات جنداب: قسمت سی‌ام حلیم خاطرات جنداب: قسمت سی‌و‌یکم سلامتی خانم حاج آقا صلوات! خاطرات جنداب: قمت سی‌و دوم روضه خانگی اتباع خاطرات جنداب: قسمت سی‌و‌سوم نذری گوسفند درسته خاطرات جنداب: قسمت سی‌وچهارم خانه بهداشت خاطرات جنداب: قسمت سی‌و‌پنجم حرم تا حرم۱ خاطرات جنداب: قسمت سی‌و‌ششم حرم تا حرم۲ ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
به لحظات حساس "بر طبل شادانه بکوب" نزدیک می‌شویم! ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32