بنام خدا
با سلام و عرض تسلیت شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها خدمت کتابنوشانی ها🏴
برای معرفی صد و پنجمین کتاب کتابنوشان، میریم سراغ کتاب" ۵۰۰ صندلی خالی".
این کتاب، خاطرات روز نوشت یک مادرِ سوری در طول مدت محاصره روستاهای الفوعه و کفریا توسط تکفیری هاست.
زنان و کودکان بی دفاع دو روستای شیعه نشین "فوعه" و "کفریا" شب رو با ترس از موشکباران تکفیریها به صبح میرساندند و صبح رو با مشقت بی آبی،بی غذایی و بیماری به شب وصل میکردند.
از نظر من با خوندن این کتاب کم حجم،
علاوه بر جنگ سوریه، میتونیم جزئیات سختی و آوارگی این روزهای مردم غزه رو بهتر درک کنیم.
به امید پیروزی همه مظلومان عالم.
#معرفی_کتاب_صد_و_پنجم
#پانصد_صندلی_خالی
#لیلی_علام_الدین_اسود
#رقیه_کریمی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعهای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ اول از کتاب پانصد صندلی خالی
خوب یادم می آید.
مگر می شود که یادم برود؟ آن روز، وقتی یکی از نیروهای داوطلب آمد تا با مادرش خدا حافظی کند، می دانست شاید دوباره دیداری نباشد. شاید. آمده بود برای خداحافظی. دست مادرش را ببوسد در آغوش بگیرد. شاید برای آخرین بار. کسی چه می دانست. خواست زود جدا شود از مادر. مادر رهایش نمی کرد. کشیدش به سمت خودش. انگار می خواست سینه اش را بشکافد و پسر را در قلبش جا بدهد، شاید از آتش جنگ جان سالم به در ببرد.
بعد آرام رهایش کرد و گفت: «خدا پشت و پناهت مامان...خدا نگهدارت باشه عزیز دلم.»
جوان رفت و تمام نگاه ها به قد و بالایش بود. همه دعا می کردند. حالا که آرام آرام می رفت و مادرش می مرد و زنده می شد. حالا که همهٔ جوانان رفته بودند به میدان جنگ. من صدای شلیک خمپاره ها را فرموش نمی کنم.
انگار همین الان است. دوباره به خاطر می آورم خمپاره ها و توپ هایی که آرام نمی گرفتند نه شب، نه روز، مثل باران. خود باران بود انگار. این نزدیک ما افتاد، آن یکی دور. این گلوله منفجر نشد، آن یکی منفجر شد. این یکی... آن یکی... گلوله باران و حملات خمپاره ای که حالا همه را فلج کرده بود دیگر. یعنی چند نفر از جوان های ما به خاک افتادند و دیگر بلند نشدند؟ سر پستهای نگهبانی، سنگرهای شنی... نمی دانم.
باز میآید جلوی چشمانم روزی که یکی آمد دم در پناهگاه. میخواست با زنش خداحافظی کند.
حالا که شده بود جزء نیروهای بسیج مردمی و بنای رفتن داشت. رفتنی که نمی دانست برگشتی دارد یا نه. بچه هایش را بوسید و بعد دستش را دراز کرد کیسه ای کوچک به زنش داد و بعد هم کلماتی در گوشش گفت و رفت. بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند.
زن هاج و واج ایستاده بود. لرزید. بعد هم کیسه را گذاشت بین وسیله هایش. پرسیدم چه بود در کیسه؟ گفت: «یک بمب دستی. گفت، اگر لازم شد ازش استفاده کن!»
یعنی می خواست اگر دشمن رسید دشمن را؟ یا نه... خودش را منفجر کند قبل از اینکه به دست دشمن بیفتد. فراموش نمی کنم هرگز.
از جلوی چشم هایم اصلاً دور نمی شود حتی... یادم می آید... خوب یادم می آید چهرهٔ جوان ها و مردها و پیرمردانی که می رفتند. آن نگاه یکدستی که عمق چشمانشان بود. اعتماد و افتخاری هر بار در صورتشان می دیدم. آن نگاهی که دل ما را محکم می کرد و خیالمان را راحت... حالا یکی اینجاست که حواسش به ما هست.
جوان های روستا مراقب ما هستند. جوان هایی که انفجار مین تکه و پاره شان می کرد و با رفتنشان ضربات این جنگ لعنتی را برای ما کمتر کردند.
#پانصد_صندلی_خالی
#لیلی_علام_الدین_اسود
#رقیه_کریمی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
بنام خدا
خاطرات جنداب، قسمت دهم
با این که زنهای افغانستانی را در کوچه و خیابانهای جنداب میدیدم ولی اثری از آنها در مسجد و زینبیه نبود.
به نظرم جا داشت آن ها هم از صحبت و دعا و مراسم مسجد استفاده کنند.
وقتی از زنهای زینبیه سراغ اتباع را گرفتم گفتند: آنها خودشان قاطی ما ایرانیها نمیشوند.
چند روزی بابت این موضوع فکر کردم.
بحث به اختلاف فرهنگی دو کشور برمیگشت.
اتباع افغانستانی در ذهن بخشی از مردم ایران شهروند درجه دو محسوب میشدند.
ریشهی این نگاه عمیقتر از آن بود که از پس برطرف کردنش بربیایم.
دوست داشتم برای اتباع خیری برسانم.
ولی نمیدانستم دقیقا چه کاری باید انجام بدهم.
موضوع را با همسرم درمیان گذاشتم. پیشنهاد داد خودم سراغ اتباع برم و به جلسات دعوتشان کنم.
همان روز پیش یکی از اتباع رفتم و برای شرکت در جلسات زینبیه دعوتشان کردم.
اشک که از گوشهی چشم زن چکید متوجه شدم توقع این دعوت را نداشت.
کمی درددل کرد و گفت توی جمع خودشان راحتتر هستند و تفاوت فرهنگی مشکل ساز نمیشود.
درست میگفت.
از او خواستم پیشنهادم را به گوش بقیه زنهای همشهریش برساند.شاید کسی از آنها مایل به شرکت در جلسات زینبیه باشد.
چند روزی گذشت تا این که صبح اول وقت، صدای درِخانه بلند شد.
در را باز کردم. یک زن جوان افغانستانی در قاب در ظاهر شد. دختر کوچک دو سه سالهای را بغل کرده بود.
بعد از سلام علیک با ته لهجهی افغانستانی گفت: " خانوم حاج آقا! شنیدم میخوای به ما افغانیا قرآن یاد بدی. خانم حاج آقا! مگه ما سواد داریم که بتونیم قرآن بخونیم؟ اگه خیلی راست میگی بیا برای ما کلاس نهضت بذار باسواد بشیم. بخدا خانم حاج آقا ما خیلی بدبختیم. هیچ کس از ما دل نمیسوزونه و بهمون سواد یاد نمیده."
با تعجب پرسیدم: مگه سواد ندارید؟!
گفت: "خانم حاج آقا تو افغانستان که دخترها رو نمیفرستن مدرسه، حالا هم که ایران هستیم کسی از ما سواد یاد نمیده، میگن سنتون زیاده!"
پرسیدم:" چند نفر مثل خودت بی سواد هستن؟"
خندید و گفت: "خانم حاج آقا همهی از ما بی سوادیم. اگر بخوای ما رو باسواد کنی خودم بیست نفر رو میارم پیشت."
گفتم: باید فکر کنم ببینم چطور میتونم کمکتون کنم. اگر تونستم از طریق همسایه بهتون خبر میدم.
زن خیلی خوشحال شد و گفت:" خانم حاج آقا! اگر بتونی به ما سواد یاد بدی یک عمر دعات میکنیم. بخدا میریم قم یک آدرس هم نمیتونیم پیدا کنیم. خیلی ثواب داره به ما سواد یاد بدی!"
در را که بستم هنوز فکرم پیش آن زن بود. درک بی سوادی زنی در آن سن و سال خارج از تصورم بود.
قضیه را که به همسرم گفتم خندید و گفت:" کاری نداره که! میرم از آموزش پرورش کتابای نهضت رو میگیرم. خودت بهشون آموزش بده."
اصلا توقع همچین جوابی از همسرم نداشتم.
با تعجب گفتم:" ولی من که معلم نهضت نیستم! نمیدونم بتونم به زنهای ۲۰،۳۰ ساله الفبا یاد بدم!"
همسرم گفت نگران نباش، از پسش برمیایی. فردا میرم قم با آموزش پرورش صحبت میکنم و براشون کتاب میگیرم.
#قسمت_دهم
#خاطرات_تبلیغی_جنداب
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
دیروز زهرا این کتاب ها رو از کافه کتاب امانت گرفت.
یک مجموعه خیلیخوب و مناسب نوجوان با قلم آقای عباسی ولدی.
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
عجب آدرنالینی بود!
حیف شد ولی...۹/۱۰
اما این چیزی از ارزش های رستم ما کم نمیکنه.
مدال نقره مبارکمون باشه🎉
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
این چند روز دقت کردم دیدم بیشتر ورزش ها سه سوته تمام میشن ولی امان از این فوتبال که ۹۰ دقیقه معطلمون میکنه!
پ.ن: گزارشگر رسما شاهنامه رو ریخته تو تکواندو و کشتی. رستم و رخش😁
پ.ن: تا صبح بر طبل شادانه بکوبیید🎉🎉🎉🎉
پ.ن: پیروزی بر استعمار پیر مبارک🎉🎉🎉🎉
پ.ن: پرچم کرمانشاهیها بالاست🎉
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32