─इई─इई 📚 ईइ═ईइ═
﷽
🌐 #رمان_آنلاین
🌀 #بدون_تو_هرگز
◀️ قسمت: #هفدهم
علی اومد به خوابم
بعد از کلی حرف، سرش رو انداخت پایین...
– ازت درخواستی دارم؛ میدونم سخته اما رضای خدا در این قرار گرفته به زینب بگو سومین درخواست رو قبول کنه
تو تنها کسی هستی که میتونی راضیش کنی.
با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم
خیلی جا خورده بودم و فراموشش کردم، فکر کردم یه خواب همینطوریه پذیرش چنین چیزی برای خودم هم خیلی سخت بود
چند شب گذشت...
علی دوباره اومد اما این بار خیلی ناراحت
– هانیه جان... چرا حرفم رو جدی نگرفتی؟ به زینب بگو باید سومین درخواست رو قبول کنه
خیلی دلم سوخت
– اگر اینقدر مهمه خودت بهش بگو، من نمیتونم زینب بوی تو رو میده، نمیتونم ازش دل بکنم و جدا بشم برام سخته با حالت عجیبی بهم نگاه کرد...
– هانیهجان باور کن مسیر زینب، هزاران بار سختتره... اگر اون دنیا شفاعت من رو میخوای راضی به رضای خدا باش...
گریهام گرفت؛ ازش قول محکم گرفتم هم برای شفاعت، هم شب اول قبرم
دوری زینب برام عین زندگی توی جهنم بود همه این سالها دلتنگی و سختی رو بودن با زینب برام آسون کرده بود.
حدود ساعت یازده از بیمارستان برگشت...
رفتم دم در استقبالش
– سلام دختر گلم خسته نباشی... با خنده، خودش رو انداخت توی بغلم
– دیگه از خستگی گذشته چنان جنازهام پودر شده که دیگه به درد اتاق تشریح هم نمیخورم یه ذره دیگه روم فشار بیاد توی یه قوطی کنسرو هم جا میشم
رفتم براش شربت بیارم
یهو پرید توی آشپزخونه و از پشت بغلم کرد
– مامان گلم چرا اینقدر گرفته است؟
ناخودآگاه دوباره یاد علی افتادم
یاد اون شب که اونطور روش رگ گرفتن رو تمرین کردم همه چیزش عین علی بود
– از کی تا حالا توی دانشگاه، واحد ذهن خوانی هم پاس می کنن؟
خندید
– تا نگی چی شده ولت نمیکنم
بغض گلوم رو گرفت
– زینب سومین پیشنهاد بورسیه از طرف کدوم کشوره؟
دستهاش شل شد و من رو ول کرد
چرخیدم سمتش صورتش بهم ریخته بود...
– چرا اینطوری شدی؟
سریع به خودش اومد، خندید و با همون شیطنت پارچ و لیوان رو از دستم
گرفت
– ای بابا … از کی تا حالا بزرگتر واسه کوچیکتر شربت میاره!؟
شما بشین بانوی من، که من برات شربت بیارم خستگیت دربره از صبح تا حالا زحمت کشیدی
رفت سمت گاز
– راستی اگه کاری مونده بگو انجام بدم برنامه نهار چیه؟ بقیهاش با من...
دیگه صد در صد مطمئن شدم یه خبری هست...هنوز نمیتونست مثل پدرش با زیرکی، موضوع حرف رو عوض کنه، شایدم من خیلی پیر و دنیا دیده شده بودم
- خیلی جای بدیه؟
– کجا؟
– سومین کشوری که بهت پیشنهاد بورسیه داده
– نه... شایدم... نمیدونم...
دستش رو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم
– توی چشمهای من نگاه کن و درست جوابم رو بده این جوابهای بریده بریده جواب من نیست...
چشمهاش دو دو زد؛ انگار منتظر یه تکان کوچیک بود که اشکش سرازیر بشه اصلا نمیفهمیدم چه خبره...
– زینب... چرا اینطوری شدی؟ من که...
پرید وسط حرفم، دونههای درشت اشک از چشمش سرازیر شد
– به اون آقای محترمی که اومده سراغت بگو همون حرفی که بار اول گفتم تا برنگردی من هیجا نمیرم... نه سومیش، نه چهارمیش نه اولیش... تا برنگردی من هیجا نمیرم
اینو گفت و دستش رو از توی دستم کشید بیرون
اون رفت توی اتاق، من کیش و مات وسط آشپزخونه
تازه میفهمیدم چرا علی گفت من تنها کسی هستم که میتونه زینب رو به رفتن راضی کنه.
اشک توی چشمهام حلقه زد
پارچ رو برداشتم و گذاشتم توی یخچال
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.
– بیانصاف خودت از پس دخترت برنیومدی من رو انداختی جلو؟
چطور راضیش کنم وقتی خودم دلم نمیخواد بره؟
برای اذان از اتاق اومد بیرون که وضو بگیره دنبالش راه افتادم سمت دستشویی پشت در ایستادم تا اومد بیرون
زل زدم توی چشمهاش با حالت ملتمسانهای بهم نگاه کرد التماس میکرد حرفت رو نگو
چشمهام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم
– یادته ۹ سالت بود تب کردی
سرش رو انداخت پایین منتظر جوابش نشدم
– پدرت چه شرطی گذاشت؟ هر چی من میگم، میگی چشم...
التماس چشمهاش بیشتر شد گریهاش گرفته بود
– خوب پس نگو... هیچی نگو حرفی نگو که عمل کردنش سخت باشه
پرده اشک جلو دیدم رو گرفته بود
– برو زینب جان...حرف پدرت رو گوش کن، علی گفت باید بری
و صورتم رو چرخوندم قطرات اشک از چشمم فرو ریخت؛ نمیخواستم زینب اشکم رو ببینه
تمام مقدمات سفر رو مامور دانشگاه از طریق سفارت انجام داد...
براش یه خونه مبله گرفتن حتی گفتن اگر راضی نبودید بگید براتون عوضش میکنیم
هزینه زندگی و رفت و آمدش رو هم دانشگاه تقبل کرده بود
پای پرواز به زحمت جلوی خودم رو گرفتم، نمیخواستم دلش بلرزه
با بلند شدن پرواز، اشکهای من بیوقفه سرازیر شد، تمام چادر و مقنعهام خیس شده بود
بچهها، حریف آرام کردن من نمیشدن...
⏯ادامه دارد...
✍نویسنده: طاها ایمانی
از زبان همسر و فرزند #شهید_سید_علی_حسینی
#رمان
#شهیدمدافعحرم
🆔 @ketabyarr
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈
─इई─इई 📚 ईइ═ईइ═
﷽
🌐 #رمان_آنلاین
🌀 #قصه_دلبری
◀️ قسمت: #هفدهم
هر روز پیاده میرفتیم روضه الشهیدین.
آنجا مسقف، تزیین شده و خیلی با صفا بود.
بهش میگفتم: کاش بهشت زهرا هم اجازه میدادن مثه اینجا هر ساعت از شبانه روز میخواستی بری!
شهدای آنجا را برایم معرفی کرد؛
و توضیح میداد که عماد مغنیه و پسر سید حسن نصرالله چطور به شهادت رسیدهاند.
وقتی زنان بیحجاب را میدید، اذیت میشد.
ناراحتی را در چهرهاش میدیدم.
در کل به چشم پاکی بین فامیل و دوست و آشنا شهره بود.
سنگ تمام گذاشت و هرچیزی که به سلیقه و مزاجم جور میآمد، میخرید.
تمام ساندویچها و غذاهای محلیشان را امتحان کردم، حتی تمام میوههای خاص آنجا را.
رفتیم ملیتا، موزه مقاومت حزب الله لبنان.
ملیتا را در لبنان با این شعار میشناسند: ملیتا، حکایت الارض للسماء؛ ملیتا روایت زمین برای آسمان.
از جادههای کوهستانی و از کنار باغهای سیب رد شدیم.
تصاویر شهدا، پرچمهای حزب الله و خانههای مخروبه از جنگ ۳۳ روزه.
محوطهای بود شبیه به پارک.
از داخل راهروهای سنگچین جلو رفتیم.
دو طرف، ادوات نظامی، جعبههای مهمات، تانکها و سازهها جاسازی شده بود.
از همه جالبتر مرکاواهایی بود که لوله آن را گره زده بودند.
طرف دیگر این محوطه روی دیواری نارنجی رنگی، تصویری از یک کبوتر و یک امضا دیده میشد. گفتند نمونه امضای عماد مغنیه است.
به دهانه تونل رسیدیم؛
همان تونل معروفی که حزبالله در هشتاد متر زیر زمین حفاری کرده است.
در راهرو، فقط من و محمدحسین میتوانستیم شانه به شانه هم راه برویم.
ارتفاعش هم طوری بود که بتوانی بایستی.
عکسهای زیادی از حضرت امام، حضرت آقا، سید عباس موسوی و دیگر فرماندهان مقاومت را نصب کرده بودند.
محلی هم مشخص بود که سید عباس موسوی در آن نماز میخوانده، مناجات حضرت علی در مسجد کوفه که از زبان خودش ضبط شده بود، پخش میشد.
از تونل که بیرون آمدیم، رفتیم کنار سیمهای خاردار.
خط مرزی لبنان و اسرائیل. آنجا محمد حسین گفت: سختترین جنگ، جنگ توی جنگله!
یک روز هم رفتیم بعلبک. اول مزار دختر امام حسین را زیارت کردیم، حضرت خولته بنت الحسین.
اولین باری بود شنیدم امام حسین همچین دختری هم داشتهاند.
محمد حسین ماجرایش را تعریف کرد که: وقتی کاروان اسرای کربلا به این شهر میرسند، دختر امام حسین در این مکان شهید میشه.
امام سجاد ایشون رو اینجا دفن میکنند و عصاشون رو برای نشونه، بالای قبر توی زمین فرو میکنن!
از معجزات آنجا همین بوده که آن عصا تبدیل میشود به درخت و آن درخت هنوز کنار مقبره است که زائران به آن دخیل میبندن.
نمیدانم از کجا با متولی آنجا آشنا بود. رفت خوش و بش کرد و بعد آمد که: بیا برویم روی پشت بوم!
رفتیم آن بالا و عکس گرفتیم.
میخندید و میگفت: ما که تکلیفمون رو انجام دادیم، عکسمونم گرفتیم!
بعد رفتیم روستای شیث نبی.
روستای سرسبز و قشنگی بود بالای کوه.
بعد از زیارت حضرت شیث نبی، رفتیم مقبره شهید سید عباس موسوی، دومین دبیر کل حزب الله.
محمد حسین گفت: از بس مردم دوسش داشتن، براش بارگاه ساختن!
قبر زن و بچهاش هم در آن ضریح بود، با هم در یک ماشین شهید شده بودند.
هلیکوپتر اسرائیلیها ماشینشان را با موشک زده بود.
برایم زیبا بود که خانوادگی شهید شدهاند.
پشت آرامگاه، به ماشین سوخته شهید هم سری زدیم.
ناهار را در بعلبک خوردیم هم من غذای لبنانی را میپسندیدم، هم او با ولع میخورد.
خدا را شکر میکرد، بعد هم در حق آشپزش دعا.
آخر سر هم گفت: بهبه! عجب چیزی زدیم بر بدن!
زود میرفت دستور پخت آن غذا را میگرفت که بعداً در خانه بپزیم.
نماز مغرب را در مسجد رأسالحسین خواندیم.
مسجد بزرگی که اسرای کربلا شبی را در آنجا بیتوته کردند.
در این مسجد، مکانی به عنوان جایگاه عبادت امام سجاد مشخص شده بود، قسمتی هم به عنوان محل نگهداری از سر مبارک امام حسین.
همانجا نشست زیارت عاشورا خواندن، لابه لایش روضه هم میخواند.
«رأس تو میرود بالای نیزهها/ من زار میزنم در پای نیزهها
آه ای ستاره دنبالهدار من/ زخمیترین سر نیزه سوار من
با گریه آمدم اطراف قتلگاه/ گفتی که خواهرم برگرد خیمهگاه
بعد از دقایقی دیدم که پیکرت/ در خون فتاده و بر نیزهها سرت
ای بیکفن چه با این پاره تن کنم؟/ با چادرم تو را باید کفن کنم
من میروم ولی جانم کنار توست/ تا سالهای سال شمع مزار توست»
بعد هم دم گرفت:
عمهجانم، عمهجانم، عمهجان مهربانم!
عمهجانم، عمهجانم، عمهجان نگرانم!
عمهجانم، عمهجانم، عمهجان قد کمانم!
⏯ادامه دارد...
روایت زندگے #شهیدمحمدحسینمحمدخانے
بہ روایت همسر
✍ به قلم محمد علی جعفری
#رمان
#شهیدمدافعحرم
#لبیک_یا_خامنه_ای
🆔 @ketabyarr
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
─इई─इई 📚 ईइ═ईइ═
﷽
🌐 #رمان_آنلاین
🌀 #دمشق_شهر_عشق
◀️ قسمت: #هفدهم
دلی که سالها کافر شده بود حالا برای حرم میتپید، تنم از ترس تصمیم بسمه میلرزید و او کمر به قتل شیعیان حاضر در حرم بسته بود که با نگاهش به چشمانم فرو رفت و فرمان داد:
-فقط کافیه چارتا مفاتیح پاره بشه تا تحریکشون کنیم به سمتمون حمله کنن، اونوقت مردها از بیرون وارد میشن و همشون رو میفرستن به درک!
چشمانش شبیه دو چاه از آتش شعله میکشید و نافرمانی نگاهم را میدید که کمی به سمت ابوجعده چرخید و بیرحمانه تهدیدم کرد:
-میخوای برگرد خونه! همین امشب دستور ذبح شوهرت تو راه ترکیه رو میده و عقدت میکنه!
نغمه مناجات از حرم به گوشم میرسید و چشمان ابوجعده دست از سرِ صورتم بر نمیداشت که مظلومانه زمزمه کردم: -باشه…
و به اندازه همین یک کلمه نفسم یاری کرد و بسمه همین طعمه برایش کافی بود که دوباره دستم را سمت حرم کشید. باورم نمیشد به پیشواز کشتن اینهمه انسان، یاد خدا باشد که مرتب لبانش میجنبید و قرآن میخواند.
پس از سالها جدایی از عشق و عقیده کودکی و نوجوانیام اینبار نه به نیت زیارت که به قصد جنایت میخواستم وارد حرم دختر حضرت علی شوم که قدمهایم میلرزید.
عدهای زن و کودک در حرم نشسته بودند، صدای نوحه از سمت مردان به گوشم میرسید و عطر خنک و خوش رایحه حرم مستم کرده بود که نعره بسمه پرده پریشانیام را پاره کرد.
پرچم عزای امام صادق را با یک دست از دیوار پایین کشید و بیشرمانه صدایش را بلند کرد:
-جمع کنید این بساط کفر و شرک رو! صدای مداح کمی آهستهتر شد، زنها همه به سمت بسمه چرخیدند و من متحیر مانده بودم که به طرف قفسه ادعیه هلم داد و وحشیانه جیغ کشید:
-شماها به جای قرآن مفاتیح میخونید! این کتابا همه شرکه!
میفهمیدم اسم رمز عملیات را میگوید که با آتش نگاهش دستور میداد تا مفاتیحی را پاره کنم و من با این ادعیه قد کشیده بودم که تمام تنم میلرزید و زنها همه مبهوتم شده بودند.
با قدمهایی که در زمین فرو میرفت به سمتم آمد و ظاهراً من باید قربانی این معرکه میشدم که مفاتیحی را در دستم کوبید و با همان صدای زنانه عربده کشید:
-این نسخههای کفر و شرک رو بسوزونید!
دیگر صدای روضه ساکت شده بود، جمعیت زنان به سمتمان آمدند و بسمه فهمیده بود نمیتواند این جسد متحرک را طعمه تحریک شیعیان کند که در شلوغی جمعیت با قدرت به پهلویم کوبید، طوریکه نالهام در حرم پیچید و با پهلوی دیگر به زمین خوردم.
روی فرش سبز حرم از درد پهلو به خودم میپیچیدم و صدای بسمه را میشنیدم که با ضجه ظاهرسازی میکرد:
-مسلمونا به دادم برسید! این کافرها خواهرم رو کشتن!
و بلافاصله صدای تیراندازی، خلوت صحن و حرم را شکست…
زیر دست و پای زنانی که به هر سو میدویدند خودم را روی زمین میکشیدم بلکه راه فراری پیدا کنم.
درد پهلو نفسم را بند آورده بود، نیمخیز میشدم و حس میکردم پهلویم شکاف خورده که دوباره نقش زمین میشدم.
همهمه مردم فضا را پُر کرده و باید در همین هیاهو فرار میکردم که با دنیایی از درد بدنم را از زمین کندم.
روبندهام افتاده و تلاش میکردم با چادرم صورتم را بپوشانم، هنوز از درد روی پهلویم خم بودم و در دل جمعیت لنگ میزدم تا بلاخره از حرم خارج شدم.
در خیابانی که نمیدانستم به کجا میرود خودم را میکشیدم، باورم نمیشد رها شده باشم و میترسیدم هر لحظه از پشت، پنجه ابوجعده چادرم را بکشد که قدمی میرفتم و قدمی وحشتزده میچرخیدم مبادا شکارم کند.
پهلویم از درد شکسته بود، دیگر قوّتی به قدمهایم نمانده و در تاریکی و تنهایی خیابان اینهمه وحشت را زار میزدم که صدایی از پشت سر تنم را لرزاند.
جرأت نمیکردم برگردم و دیگر نمیخواستم اسیر شوم که تمام صورتم را با چادر پوشاندم و وحشتزده دویدم.
پاهایم به هم میپیچید و هرچه تلاش میکردم تندتر بدوم تعادلم کمتر میشد و آخر درد پهلو کار خودش را کرد که قدمهایم سِر شد و با زانو به زمین خوردم.
کف خیابان هنوز از باران ساعتی پیش خیس و این دومین باری بود که امشب در این خیابانهای گِلی نقش زمین میشدم، خواستم دوباره بلند شوم و این بدن در هم شکسته دیگر توانی برای دویدن نداشت که دوباره صورتم به زمین خورد و زخم پیشانیام آتش گرفت.
کف هر دو دستم را روی زمین عصا کردم بلکه برخیزم و او بالای سرم رسیده بود که مردانه فریاد کشید:
-برا چی فرار میکنی؟
صدای ابوجعده نبود و مطمئن شدم یکی از همان اجیرشدههای وهابی آمده تا جانم را بگیرد که سراسیمه چرخیدم و او امانم نداد که کنارم نشست و به سختی بازخواستم کرد:
-از آدمای ابوجعدهای؟
⏯ادامه دارد...
بر اسـا๛ حوادثـ حقیقـے در سوریـہ
از زمســـتان۸۹ تا پایـےز ۹۵
✍ به قلم فاطمـہ ولـےنژاد
#لبیک_یا_خامنه_ای
🆔 @ketabyarr
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈