💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_هفت
❌فصل دوم❌
- منم شهادت میدم چیا بهش گفتی
از شنیدن اون صدا قلبم ایستاد ! با دهن باز به سمت پویا برگشتم
تو آستانه ی ورودی راهروی اتاق امیرمهدی دست تو جیب ایستاده بود
پیراهن مردونه ی مشکی و ته ریش و موهای کمی در هم و ژولیده ارمغان دیدارمون بود چشم هاش قرمز بود و نشون میداد حال خوبی نداره انگار عزادار بود...و...
انگار که نه واقعاً عزادار بود
بی حال اخمی به پورمند تحویل داد
- داری چه غلطی میکنی ؟
پورمند که مثل من به طرفش برگشته بود و نگاهش می کرد با اخم بهش تشر زد :
- کی شما رو راه داده؟
پویا قدمی به جلو گذاشت :
- به این کارا کار نداشته باش جواب من رو بده ؟
- سرت رو مثل گاو انداختی پایین اومدی اینجا جواب هم میخوای ؟
قدم به قدم بهمون نزدیک شد و در حالی که به شیشه ی اتاق امیرمهدی اشاره می کرد گفت :
- محض اطلاعت اونی که رو تخت خوابیده من به اين روز انداختم از قصد هم زدم بهش حواست باشه با کسی شوخی ندارم به خصوص وقتی پای این خانوم در میون باشه !
ونگاهی به من انداخت ... غم ته نگاهش چیزی نبود که نشه فهمید ... که بشه ندید گرفت ... دلیل حضورش رو نمی فهمیدم
هنوز هم از مدت محکومیتش مونده بود ... صدای پورمند نگاهم رو به سمت خودش کشید :
- فکر نمیکنم این خانوم با تو نسبتی داشته باشه !
-اِ تو بلدی فکر کنی ؟ زیاد به مخت فشار نیار خسته میشی دکتر جون
پورمند که انگار کفری شده بود دستش رو به طرفم آورد ... انگار میخواست دستم رو بگیره
وحشت به جونم چنگ زد ... دستش بهم میخورد بدون شک زنده ش نمیذاشتم
این تن فقط محرم دستای امیرمهدی بود و بس ... نفس از کف رفته به دستش نگاه می کردم که میلیمتری باهام فاصله داشت ... در همون حین گفت :
- بریم یه جای دیگه حرف بزنیم
- دستت بهش بخوره فاتحه ی نفس کشیدنت رو بخون
براق شد به سمت پویا:
- چته رم کردی ؟ این شوهر داره تو چرا جوش میزنی ؟
پویا هم سینه جلو کشید و مثل خودش جواب داد :
-پس تو چرا موس موس میکنی ؟
- به تو ربطی داره؟
در سکوت نظاره گر دعواشون بودم
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_هشت
❌فصل دوم❌
یقهی لباس پورمند تو دست های پویا مشت شد
- یه بار بهت گفتم شوخی ندارم وقتی پای این خانوم وسط باشه !
دست های پورمند حلقه شد دور مچ دست های پویا:
- اگه تو شوهر این رو فرستادی اینجا بدون من ظرف سه ثانیه می فرستمش اون دنیا
پویا پوزخندی زد
- اون رو که منم بلدم دکتر جون ! دیگه آمپول هوا این حرفا رو نداره
- من مثل تو کله م خراب نیست که برای داشتن یه دختر با جون کسی بازی کنم جور دیگه ای اون دختر رو مال خودم می کنم
اخمای پویا به آنی تو هم گره خورد :
- عوضش من انقدر کله خرابم که حاضرم یه نفر دیگه رو هم رو به قبله کنم ! دوست داری امتحان کنیم ؟
و با فشار دستش پورمند رو به خودش نزدیک تر کرد ... خنده دار بود دعواشون !
اصلاً سر چی بود ؟ میخواستن چی رو ثابت کنن ؟ اینکه من رو میخوان یا اینکه کدوم راحت تر میتونه من رو به دست بیاره؟
دعوا سر یه زن شوهر دار بود که از قضا شوهرش هنوز زنده بود و نفس می کشید ! و چه غیرتی هم خرجم می کردن !
یکی نبود بهشون بگه اگر شما غیرت حالیتون بود که به زن شوهر دار نگاه نمی کردین چه برسه به دعوا!
برای لحظه ای یاد امیرمهدی و غیرتی شدنش افتادم ! اون دفعه ای که پویا با گفتن موضوع بوسیدنم همه چیز رو به هم ریخت
کی اون روز با اینکه محرمش بودم مثل این دوتا من رو حق خودش دونست و ادعای مالکیت کرد ؟ کی به عنوان غیرتی شدن من رو شی ای دونست که مالک و صاحبمه ؟ کی رو کسی دست بلند کرد و يا از سر باد کردن رگ گردنش چنگ زد یقه ی لباس کسی رو ؟ مگه امیرمهدی آدم نبود ؟ مگه غیرت نداشت ؟
حتی همون شب عقدمون وقتی پویا زنگ زد و از ماه گرفتگی سر شونه م براش گفت تنها یه جواب بهش داد
اینکه عیار سنجش غیرتش گستاخی پویا نیست...اینکه پویا نمیتونه به بهونه ی غیرت عشقمون رو دست خوش ناملایمات کنه
تدبیر و تفکر امیرمهدی کجا و اين دو مردی که برای هم شاخ و شونه می کشیدن کجا ؟
نیم نگاهی به مرد خوابیده روی تخت انداختم ... کجا بود امیرمهدی من که ببینه داره چه اتفاقی می افته ؟ که وقتی نیست هر چشمی با بهونه و بی بهونه اماده ی دریدن حریم و حرمت زنشه !
دلم میخواست برم و با انگشت ضربه ای به شیشه بزنم و بگم " بلند شو امیرمهدی ... بلند شو و بهشون بفهمون من فقط برای تو هستم ،حق توهستم بلند شو و نجاتم بده از این گرداب "
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
26.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیعت میکنم همین ساعت همین لحظه 🤝♥️ .
#امامت_امام_زمان👑
#امام_زمان🌱
آقامبارکاست،سبزِرَدایِولایتَت...
ایغایبازنظرِما،فدایِامامتَت...
ازروزاولیکهنهادیمما،پابراینزمین...
ایمنشدیم،زیرِخیمهیِامنِولایتَت...
تاروزِبازگشتِتو،سیّدعلی(مدظله)شده
پرچمبهدوش،تحتِلوایِامامتَت...
آغازامامتوولایتآقاومولایمان،
حضرتمهدی(عج)
راخدمتشما،
وبالاخصمحضربانوفاطمهیزهرا(س)
وائمهیاطهارتبریکوتهنیت
عرضمینماییم...
"الّلهُــــــمَّعَجِّــــــللِوَلِیِّکَـــــ الْفَـــــــــرَجْ"
تعجیلدرفرجآقاامامزمانصلوات
التماسدعا
#خاک_معراج
#عیدکم_مبروک
•✨•
زمانی که هیچ روانشناسی نبود،
حضرت علی علیه السلام💚
بزرگترین نظریههای روانشناسی
رو در قالب چند جمله بیان میکردن.
#ربیع_الاول
#امیـرالمومنین🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به به 🥰💐
چه روزیه امروز 🥰💐
سالروز ازدواج پیامبر مهربان ما
و حضرت ام المومنین ، خدیجه (س)
کامتون رو شیرین کنید با ذکر صلوات
این روز فرخنده بر شما مبارک باد ❤️
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_نه
❌فصل دوم❌
و نمیدونم چرا تصور کردم از همون روی تخت با لبای بسته میگه " من نیستم ولی تو خودت که هستی میتونی از حقت دفاع کنی ... مگه تو همون دختری نیستی که به خاطر زمین نخوردنت دست منی رو گرفتی که بهت نامحرم بودم و در مقابل تقاضام برای مراعات کردن به سمتم براق شدی که نمیشه با سر بری توی سنگا! پس اون همه حق به جانبیت کجا رفته ؟ "
و من نا مطمئن از چیزی که حس می کردم شاید حرف دل امیرمهدیه به سمت پورمند و پویا برگشتم
دست پورمند مشت شده تو سینه ی پویا فشار می اورد ... با جدیت و سرسختی رو به پویا گفت :
- یقه م رو ول کن عوضی!
و پویا مثل خودش جواب داد
- ول نکنم چیکار میکنی ؟
-میزنم لهت میکنم
باز پویا پوزخند زد :
- تو بلدی از رو ع.ن.ت بلند شی که از ان زرا میزنی ؟
- دلت میخواد امتحان کنیم ببینیم می تونم یا نه ؟
پویا با حرص به عقب هولش داد
- گمشو بابا !
و انگشت اشاره ش رو به سمت پورمند گرفت :
-نفهمم بازم بهش چراغ بدی که یه راست می فرستمت اون دنیا
پورمند هم با پوزخند تمسخر امیزی جواب داد :
- این نیاز به چراغ نداره یه طناب میخواد که خودم میندازم دورش و میکشمش تو بغلم
پویا رفت به سمتش ... دستای مشت شده ش میرفت بشینه تو صورت پورمند و در همون حین گفت :
- زنده ت نمیزارم
کسی بهم نهیب زد " باز که وایسادی نگاشون می کنی ؟ "
و من بی اختیار با صدای جدی و اخمی که رو صدام به حد کافی تأثیر داشت گفتم :
- جفتتون خفه شین
سر هر دو نفر به سمتم چرخید ... تحیر از چشماشون سرازیر بود ... پورمند حق داشت چون من رو در گذشته ندیده بود
تنها رفتاری که از من دیده بود شکستن در مقابل سکوت امیرمهدی بود ... پس حیرتش بی دلیل نبود ... اما دلیل حیرت پویا رو نفهمیدم که البته به لطف خودش و حرفی که زد تونستم حدس بزنم
چشماش رو کمی تنگ کرد و با لحنی که تمسخرش کمی مشهود بود گفت :
- قبلنا انقدر بی ادب نبودیا ... تأثیر اونیه که رو تخت خوابیده یا این ؟
و با ابرو به پورمند اشاره کرد
خب این حرفش کمی درست بود !
بی ادبی !
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_دویست_و_شصت
❌فصل دوم❌
البته برای مارال قبل از امیرمهدی این حرفا معنی نداشت اما برای این مارال تازه پا گرفته و دستخوش طوفان چرا؟
کی امیرمهدی بد حرف زدن یادم داده بود ؟ اون که تو بدترین زمان ،تو بدترین موقعیت باز هم دست از درست حرف زدن برنداشت !
حتی احترام به من رو فراموش نکرد ! پس من چرا یادم رفت ؟ درسته که دو تا آدم رو به روم شایسته ی احترام نبودن اما معلم من کاری به این کار ها نداشت
امیرمهدی با اينکه هیچ احترامی از پویا ندید اما همیشه درست حرف زد باهاش
حتی اون روزی که عموش با بدترین الفاظ من و امثال من رو به باد انتقاد گرفت و به اضمحلال کشید باز هم محترمانه حرف زد اما کوبنده !
اون روز سعی کرد بیشتر با اعمال و رفتارش جواب بده تا بی احترامی اون روز حرمت نگه داشت و حرمت نگه داشتن رو به منم یاد داد
معلمی بود که درس در سکوت داد و در نگاه
پس چرا من نمی تونستم درسم رو درست پس بدم ؟ نمی تونستم ؟ باید تلاش می کردم مگر نه اینکه برای همپا شدن با امیرمهدی تلاش کرده بودم
از اون که سخت تر نبود؟ پس کمی خودم رو جمع و جور کردم ... آب دهنم رو قورت دادم
همچنان اخم داشتم ... دنبال جمله ای گشتم تا بتونم شر یکی از دو مرد رو به روم رو کم کنم
از زیر چشم نگاهشون کردم ... پویا با لبخند کجی نگاهم می کرد ... فهمیده بود حرفش بی تأثیر نبوده
اما پورمند ابرو گره کرده خیره بود بهم
چیزی مثل برق از ذهنم گذشت ... حس میکردم نمیتونم تو یه زمان جواب هر دو رو جلوی اون یکی بدم ... چه بسا مداخله ی هر کدوم اوضاع رو بغرنج می کرد
اخمم رو بیشتر کردم و خیلی جدی و خشک رو به پورمند گفتم :
- بعداً حرف میزنیم بهتره برین به کارتون برسین !
و در حقیقت فرستادمش دنبال نخود سیاه تا سر فرصت برای اون همه گستاخیش حرفی دست و پا کنم که نتوته دیگه قدم جلو بذاره
با اینکه نرمشی در رفتارم نبود اما پورمند لبخند زد ... انگار برای خودش رویابافی کرد و حرفم رو به منظور دیگه ای برداشت
مهم نبود ... به وقتش باید این آدم رو سر جاش می نشوندم ... پورمند نگاه عاقل اندر سفیهی به پویا انداخت و من رو مخاطب قرار داد :
- پس تا بعد
و چرخشی نمایشی زد و دستی برام تکون داد و رفت ... تو دلم بهش پوزخندی زدم
مطمئناً چند روزی با تفکر غلطش خوش بود ... چه اهمیتی داشت ؟
رو کردم سمت پویا که داشت با بهت نگاهم می کرد
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛