eitaa logo
「خـــاكِ‌مِــعـــ‌راج」
1.4هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
21 فایل
. به‌نـام‌ خـالـقِ‌ عشق🤍𓏲ּ ֶָ - بـه امـید روزی کـه پـایـان‌ یـابـد ایـن‌ فـراق‌...! • پُشـت‌جـبهـہ @animatooor کـــپی ؟! مـشکـلـی نـیــسـت لطفا محتوایی که دارای لوگوی خودِ کانال هستن فوروارد بشن ‹: ناشناسمونہ ↓((: https://daigo.ir/secret/55698875
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 ❌فصل دوم❌ البته برای مارال قبل از امیرمهدی این حرفا معنی نداشت اما برای این مارال تازه پا گرفته و دستخوش طوفان چرا؟ کی امیرمهدی بد حرف زدن یادم داده بود ؟ اون که تو بدترین زمان ،تو بدترین موقعیت باز هم دست از درست حرف زدن برنداشت ! حتی احترام به من رو فراموش نکرد ! پس من چرا یادم رفت ؟ درسته که دو تا آدم رو به روم شایسته ی احترام نبودن اما معلم من کاری به این کار ها نداشت امیرمهدی با اينکه هیچ احترامی از پویا ندید اما همیشه درست حرف زد باهاش حتی اون روزی که عموش با بدترین الفاظ من و امثال من رو به باد انتقاد گرفت و به اضمحلال کشید باز هم محترمانه حرف زد اما کوبنده ! اون روز سعی کرد بیشتر با اعمال و رفتارش جواب بده تا بی احترامی اون روز حرمت نگه داشت و حرمت نگه داشتن رو به منم یاد داد معلمی بود که درس در سکوت داد و در نگاه پس چرا من نمی تونستم درسم رو درست پس بدم ؟ نمی تونستم ؟ باید تلاش می کردم مگر نه اینکه برای همپا شدن با امیرمهدی تلاش کرده بودم از اون که سخت تر نبود؟ پس کمی خودم رو جمع و جور کردم ... آب دهنم رو قورت دادم همچنان اخم داشتم ... دنبال جمله ای گشتم تا بتونم شر یکی از دو مرد رو به روم رو کم کنم از زیر چشم نگاهشون کردم ... پویا با لبخند کجی نگاهم می کرد ... فهمیده بود حرفش بی تأثیر نبوده اما پورمند ابرو گره کرده خیره بود بهم چیزی مثل برق از ذهنم گذشت ... حس میکردم نمیتونم تو یه زمان جواب هر دو رو جلوی اون یکی بدم ... چه بسا مداخله ی هر کدوم اوضاع رو بغرنج می کرد اخمم رو بیشتر کردم و خیلی جدی و خشک رو به پورمند گفتم : - بعداً حرف میزنیم بهتره برین به کارتون برسین ! و در حقیقت فرستادمش دنبال نخود سیاه تا سر فرصت برای اون همه گستاخیش حرفی دست و پا کنم که نتوته دیگه قدم جلو بذاره با اینکه نرمشی در رفتارم نبود اما پورمند لبخند زد ... انگار برای خودش رویابافی کرد و حرفم رو به منظور دیگه ای برداشت مهم نبود ... به وقتش باید این آدم رو سر جاش می نشوندم ... پورمند نگاه عاقل اندر سفیهی به پویا انداخت و من رو مخاطب قرار داد : - پس تا بعد و چرخشی نمایشی زد و دستی برام تکون داد و رفت ... تو دلم بهش پوزخندی زدم مطمئناً چند روزی با تفکر غلطش خوش بود ... چه اهمیتی داشت ؟ رو کردم سمت پویا که داشت با بهت نگاهم می کرد 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛