🖥 #روایت_دیدار | آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با اقشار مختلف مردم در شبهای عزاداری ایام شهادت حضرت فاطمةالزهرا سلاماللهعلیها؛ در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 خانوادگی آمدهاند؛ خواهرشوهر و زنداداش و بچههایشان. یکی از دخترها باردار است و شاید بیستوچهارپنجساله. آن یکی گمانم دانشجو باشد و دختر کوچکتر هم حدوداً دهساله. آقا که میآید عمه و دختر دانشجو همراه سیل مشتاق جمعیت میروند جلو. نمیدانم سعدی این مصرع را برای کی سروده اما با دیدن آن صحنه، حافظهام انگشت میگذارد رویَش تا با خودم تکرارش کنم:
«آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم.» «آمدی»اش را هم با لحن سؤالی میخوانم تا بیشتر به جانم بنشیند.
عمه تنها برمیگردد. حالا نوبت زنداداش است. او هم میرود جلو. زیارت کوتاهی میکند و میآید کنارم مینشیند. هنوز شلوغ است. بعد از او دخترک میرود. گپوگفت کوتاهی با زن میکنم؛ «تا حالا فاطمیه یا محرمصفرهای بیت رو اومدید؟ من که اولین بارمه» و حرفهایی از این دست. خودش آمده اما دخترش نه. دخترک که برمیگردد صبر میکنم جاگیر شود کنار مادرش. صورتش کمی عرق کرده و نَمی نشسته توی چشمهایش. میپرسم: «الان که رفتی جلو چه فرقی با دیدن از تلویزیون داشت؟» لبخندی میزند و میگوید: «خوشحالترم.» نمیگذارد اشکهایش تکان بخورند؛ اما شناور شدن آن دو قهوهای تیره میان زلالی آب، چشمانش را درخشان کرده.
من اگر بخواهم برق خوشحالتری را به کسی نشان دهم، تصویر چشمان زهرا را برایش شرح میدهم.
📆 شماره ۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥#قهرمان_بانو | من هیچوقت این معامله رو به هم نمیزنم!
📗 برشهایی از کتاب تب ناتمام
🔹 هرکس متاعی داشته باشه، میگرده بهترین خریدار رو براش پیدا میکنه. ما جانبازها متاعمون رو به خدا فروختیم. خدایی که از همهی خریدارها بالاتره. من هیچوقت این معامله رو به هم نمیزنم. هیچوقت از خدا نمیخوام دستهایی رو که در راهش دادم پس بده، پاهام رو برگردونه. هیچوقت همچین کاری نمیکنم مامان، هیچوقت...»
🔹 معلوم بود خیلی خودش را نگه داشته که بغضش نترکد. «مامان! بیمارستان قبولش نمیکنن. میگن مرده برای ما آوردید. میگن کسی که دو ماه غذا نخورده و فقط با سرم زنده بوده رو به چه امیدی آوردید اینجا؟ میگن شرایطش زیر صفره. برش گردونید ایران. ما نه پذیرش میکنیم، نه میتونیم براش کاری انجام بدیم.»
🔹 میگفت: «سرم میخاره.» میگفتیم: «کجاش؟» میگفت: «فرقش.» میخاراندیم. میگفت: «اونجا نه، اون طرفش.» آن طرفتر را میخاراندیم. میگفت: «اونجا رو نگفتم، اونورترش.» بعد میزد به پا. پاهایی که اصلاً حس نداشت، میگفت: «انگشتاش میخاره، این طرف، اون طرف، این انگشت، اون انگشت.» خارش پا تمام نشده. یکهو از درد پهلو داد میزد. دستپاچه میرفتم دکتر را صدا میزدم. میگفت: «خواهر من! بچه شما اصلاً حس نداره. خیال میکنه درد داره، خیال میکنه بدنش میخاره. اونم بهخاطر عصبهاشه که از داخل به هم ریخته.» اوایل تجربه نداشتم، فکر میکردم این مشکل برای همیشه همراهش هست.
🔹 یک ترکش خیلی بزرگ فرو رفته بود توی پهلو و ملافه از خونش سیاه شده بود. لبهایم لرزید. سر تا پایم، صدایم. «خدایا! خودت بهم جرئت دادی برگهی اعزامش رو امضا کنم. هر بار که رفته، امضای خودم پای برگهش بوده. حالا هم خودت بهم قدرت بده. لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ...»
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «تب ناتمام» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 جامعه، نیازمند تحصیلات دختران
📝 بعضیها خیال میکنند که دختران نباید تحصیل کنند. این، اشتباه و خطاست. دختران باید در رشتههایی که برای آنها مفید است و به آن علاقه و شوق دارند، تحصیل کنند. جامعه، به تحصیلات دختران هم نیازمند است؛ همچنان که به تحصیلات پسران نیازمند است.
📝 رهبر انقلاب، ۱۳۷۵/۱۲/۲۰
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #قهرمان_بانو | گمشده این روزهای ما
👈 روایت کتاب «تب ناتمام» از نگاه مخاطبین ریحانه
📝 من حتم دارم آن روز که سید شهیدان اهل قلم نوشت: «شهادت، هنر مردان خداست» هنوز پای درد دل هیچ مادر شهیدی ننشسته بود. نمیدانست دل کندن از جگرگوشه و امضای رضایتنامهی جبههاش چه تکهی بزرگی از قلب آدم میکَنَد!
حالا تصور کن یک روز جگرگوشهات را درحالی میآورند که حتی نمیتواند دستت را بگیرد، بالا بیاورد و ببوسد. میگویند قطع نخاع شده، آن هم از ناحیه گردن!
من فکر میکنم آن روزها آسید مرتضای آوینی هنوز نمیدانست که دیدن ذره ذره آب شدن فرزند روی تخت، روزی چند بار یک زن را شهید میکند. بعد او دوباره میایستد، سپر ترکش زخم زبانها میشود و عظمت قدرت واقعی یک زن را به اوج قلهی رفیعش میرساند!
"تب ناتمام" روایت همین زن است. قصهی شهلا منزوی مادر جانباز شهید، حسین دخانچی. کتابی که تقریظ رهبری مرا پای آن نشاند.
داستان شهلا خانم برای من داستان قهرمانی افسانهای نبود که نشود باورش کرد. یکی بود مثل همهی زنها. اما محکم، صبور و با اراده پای عقیدهای ایستاد که از او یک قهرمان واقعی ساخت. حالا حتی رهبرمان هم پای کلمه به کلمهی درد دلش مینشیند، میشنود و برایش مینویسد...
شاید گمشدهی این روزهای ما زنها، خواندن همین روایتها باشد تا خود واقعیمان را از میان هجمهی بیرحمانهی دنیای مدرن، پیدا کنیم و بیرون بکشیم...
📝 زهرا شمسیان
🗓 شماره ۶
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «تب ناتمام» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 مادری که جنگ، بچههایش را خواباند
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝 من رنج درمانهای ناباروری را از حفظم. میدانم ساعتها توی مطبهایی که کیپ آدم است، چقدر کند میگذرند. داروهای تهاجمی و محرکهای هورمونی که عوارضش چاقی، استخواندرد، کهیرهای پوستی، ریزش مو، سِرشدن بازوها، دردهای جسمی و کجخلقی است را تجربه کردهام. همهی این سختیها به بغل کردن یک موجود نرم و لطیف که زیر گلوش، بوی بهشت میدهد، میارزد و حس اینکه تو مادر یک فرشتهی بندانگشتی باشی، به این همه رنج و سختی میچربد.
از طوفانالاقصی چندماهی میگذشت که عکس رانیا را توی گوگل دیدم؛ زنی با چادر گلگلی سرمهای که داشت با دو بچه وداع میکرد. زیر چشمهای بسته بچهها، خواب عمیقی بود که با هیچ صدای بلندی به بیداری نمیرسید. زیر پلکهای زن ولی یک فیلم گردوخاکگرفته، روی دور تند داشت پخش میشد؛ روزهای بیبچهای، آزمایشهای جورواجور، قرصهای بیاثر کلومیفن، هزارتا آمپول گونالاف، انِکسوپارینهای ضدانعقاد خون، اضطرابهای روز پانکچر و... انتقال جنین.
اینجای فیلم، بازیگر نقش اصلی چهاردهروز میرود گوشهی یک تخت، هیچ تکان اضافه نمیخورد، دامن خدا را سفت میچسبد و ثانیهها را میشمارد تا روز آزمایشگاه. روز چهاردهم، این عدد بتای روی برگهی آزمایش است که میگوید زن، برنده شده یا سر هیچوپوچ سلامتیاش را گذاشته وسط.
رانیا یکسالونیم پیش، پیروز آن میدان شده بود، بعد دهسال جنگیدن با ناباروری و چندبار گلاویزشدن با آیویاف.
من چشمبسته میدانم حال آن روز رانیا چطور بوده. مثل کشتیگیری که هزار بار مبارزه کرده و فقط بار آخر قهرمان شده.
شیرینی آن برد، غم روزهای شکست را کمرنگ میکند. میتوانم تصور کنم رانیا، همسرش، پدر و مادرش چقدر آنروز گریه کرده باشند و از ته دل خندیده باشند.
حالا فیلم پشت پلکهای زن، رسیده به روز تولد وسام و نعیم پسرهای دوقلوی رانیا و بعد خیلی زود میرسد به پرده آخر؛ بیکه بچهها به حرف آمده باشند و حداقل یکبار به مادرشان گفته باشند "مامان"، یا یکمرتبه مادر، همقدشان تاتیتاتی کرده باشد.
روی خاطرات روزهای خوب رانیا، روی چیزهای دوستداشتنی و محبوب او رد چنگالهای خونی اسرائیل معلوم است.
یکبار خانهاش را گرفت، یکبار رؤیای مادربودناش را، بچههایش را...
📝فرزانهسادات حیدری، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥#قهرمان_بانو | او کوه بود، من دخترکی با یک دبه آب
📗 برشهایی از کتاب خانومماه
🔹 نمیدانم چه حس غریبی توی دلم بود که میگفت: قدر این روزها را بدانم. همیشه فکر میکردم وقتی احساس خوشبختی زیاد سراغ آدم بیاید باید منتظر یک اتفاق بد بود و من دائما منتظر آن اتفاق بد بودم. با این که چند بار منافقین، ماشین حاجی را هدف قرار داده بودند یا تعقیبش میکردند و نقشه قتلش را داشتند و موفق نشده بودند، باز هم من نگران چیز مهمتری بودم و این اتفاق مهمتر بالاخره افتاد. خبر حمله ارتش بعث به ایران مثل یک بمب منفجر شد و همهجا پیچید. نمیدانم کجا بودم و چه ساعت و لحظهای بود، ولی دقیقاً انگار در چند قدمی پاییز بودیم.
🔹 همهچیز در دایرهای از روزمرگی بود، بچهداری، عروسی، زایمان، مرگومیر، خواستگاری و...، اما این زندگی من بود که به شدت سمت تب و تاب و تحول میرفت و هیچخبری از روزمرگی در آن نبود. دیگر مثل قبل حاجی را نمیدیدم و خبرهایمان از هم کم بود. دائماً برنامههای مختلفی داشت، اگر هم به خانه میآمد با مهمانهای زیادی بود که اصلا فرصت نمیشد ببینمش و با او حرف بزنم. به خاطر همین سعی میکردم شبها را بیدار بمانم و به بهانههای خیاطی و کارهای مختلف کنارش بنشینم.
🔹 احساس میکردم یک کوه دارد کنار من حرکت میکند. چهارشانه و قدبلند، صدایی مردانه اما ملایم، لبخندهای گرم و نگاههای پر از محبت. ترکیبی از مهربانی و جذابیت. سرم را پایین انداخته بودم و قدم به قدمش راه میرفتم. قد من به شانهاش هم نمیرسید. دستهای من دست یک دختر نوجوان بود، اما دستهای او بزرگ و گرم و قوی که هیچکاری برایش سخت نبود. به هر چیزی زورش میرسید و انگار از آهن و سنگ ساخته شده بود. قدم که برمیداشت زمین زیر پایش میلرزید.
🔹 دبه آب خیلی سنگین بود. دستم درد گرفت. فکر کردم بهتر باشد دبه را بگذارم روی شانهام. کنار ایستادم و دبه را به زحمت بلند کردم گذاشتم روی شانه! از اولین پیچ کوچه که رد شدم انگار برق من را گرفت. کنار دیوار ایستاده بود و تکیه داده بود به دیوار، انگار که منتظر کسی باشد یا قرار است جایی برود هر چه بود او هم با دیدن من کمی جا خورد. چشمش به من افتاد. نگاهی کوتاه به من کرد. دستپاچه شدم. لبخند آرامی زد و قبل از اینکه حرفی بزند، دبه آب از روی شانهام افتاد. نگاهی به دبه کردم و نگاهی به او که هنوز با همان لبخند دلهرهآور داشت به من نگاه میکرد. از دیوار یکی دو قدم به سمت من آمد تا خواست کلمهای حرف بزند، نفهمیدم چه شد، پا به فرار گذاشتم.
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «خانومماه» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #قهرمان_بانو | بار جنگ روی شانههای یک زن
👈 روایت کتاب «خانومماه» از نگاه مخاطبین ریحانه
📝 کتاب «خانومماه» به نویسندگی ساجده تقیزاده، زندگی خانمناز علینژاد، خواهر شهید و جانباز و همسر شهید شیرعلی سلطانی است که در سه فصل جداگانه به روایت زندگی خانمناز میپردازد.
خانمناز، تازه از دوختن لباس عروس فارغ شده بود که دخترهایش برگشتند خانه. ازشان پرسید: «فخرالدین و رضیه کجان؟» بچهها نبودند. آب شده و رفته بودند زیر زمین. از خانهی خودشان گشتن را شروع کردند تا خانه دوست و آشنا و خیابان. نفس خانمناز توی سینه گیر کرده بود. بچههای امانتی همسر شهیدش نبودند. ناگهان انگار چیزی یادش آمد. رفت سر مزار همسرش. از دور گمشدهها را دید. رضیه پایین مزار پدر و فخرالدین بالای سر پدر خوابش برده بود! آنها باز هم گم شدند و هر بار سر مزار پدر پیدا شدند. بچهها شنیده بودند که شهدا زندهاند. فکر میکردند اگر آنجا بنشینند و صبر کنند؛ بالأخره پدر را میبینند.
مرد خانه با مبارزات پیش از انقلاب و پس از آن با جنگیدن در جبهههای دفاع مقدس سهم جهاد خود را به جا آورده و شهید شده بود. حالا خانمناز مانده بود با بچه قد و نیمقد و وصیت همسرش. اکثر قصههای زندگی شهدا همینجا تمام میشود. قصه تا وقتی گفته میشود که مرد خانه روی دست مردم شهرش تشییع شده. سکانس پایانی زنی ایستاده و محکم را نشان میدهد که دست فرزندانش را گرفته و با همسرش عهد میبندد که آنها را هممسیر با آرمانهای انقلاب بزرگ کند.
«خانوم ماه» اما اینجا تمام نمیشود. بنا دارد از روزهای دور از همسر بگوید. روزهایی که بار تربیت بچهها، مسئولیت خانه و درآمد روی شانههای مادر مانده. آمده تا نشان بدهد چقدر از بار جنگ روی شانه نحیف زنان ایرانی بوده. زنانی که با صبر و ایمانشان قوت دادند به مردان یک سرزمین. زنانی که بعد از شهادت همسر هم، جهاد را ادامه دادند.
خانم ناز این سرزمین زیاد پیش آمده که عزیزانش را با پرچم سه رنگ ایران تشییع کند. برای یک عزیز خبر شهادت را همان اول بشنود، برای دیگری خبر را آهسته آهسته بفهمد و برای دیگری چند سالی انتظار و امید را به جان بخرد...
کتاب «خانوم ماه» خاطرات زندگی شهید شیرعلی سلطانی ملقب به شهید بیسر است که با روایت همسرش بانو خانمناز علینژاد منتشر شده است. ساجده تقیزاده این کتاب را به نگارش درآورده و انتشارات بهنشر آن را به چاپ رسانده است.
«خانوم ماه» پس از انتشار مفتخر به دریافت تقریظ از رهبر معظم انقلاب شد. در بخشی از متن تقریظ «خانوم ماه» آمده است: «نگارنده تا توانسته با ادبیات شیوا و سلیقهی رنگین خود، از این عشق و ایمان پردهبرداری کرده است.
ولی هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن.
آنچه باید با چشم دل ببینیم بیش از آن است که با چشم صورت خواندهایم. لایههای پنهان را جور دیگر باید دید و فهمید. شاید صدای آسمانی حاج شیرعلی در هنگام خواندن دعای کمیل کمکی در اینباره بکند یا اشکهای همسر شهید بر روی سنگ مزارش. غصههای این بانو مرا غصهدار کرد...»
📝 رقیه پورحنیفه
🗓 شماره ٧
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «خانومماه» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 رضایت دختر، شرط قطعی ازدواج
👈 یک نکته کلیدی درباره تصمیمگیری در ازدواج که همه باید بدانند...
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh