ریحانه
🖥#قهرمان_بانو | زنی که جنگ را زندگی کرد
📗 برشهایی از کتاب همسفر آتش و برف
🔹 برای خودم سؤال بود «کسی که صبح تا شب اسلحه دستشه و خون دوستهاش روی پیرهنشه کسی که از کشتن قاتلهای دوستانش هیچ ابایی نداره، کسی که بعضی وقتها یه جوری از جنگ حرف میزنه که انگار اصلا سنگه و هیچ احساسی توی وجودش نیست، چه جوری میتونه این ریزهکاریهای زنونه رو این قدر با حوصله بلد باشه؟» به فرحنوش میگفت خالهخانوم نذاری فرح چیز تُرش بخوره ها گفتم: «مگه چی میشه اگه بخورم؟» گفت: «برای زانو خوب نیست مرض مغزی میگیری، تا آخر عمر باهات می مونه.» گفتم چطوریه که من تا حالا این چیزها رو نشنیدهم؟» گفت:«عوضش من شنیدهم. این رو هم شنیدهم که تا میتونی باید شیر تازه بخوری، هم به خاطر مغز استخوون خودت هم به خاطر هدی خانوم که شیر جناب عالی رو نوش جون میکنن.» بودنش دوای دردم، بود نبودنش بلای جانم.
🔹 صدام بمباران شیمیایی حلبچه را انداخته بود گردن ایران گفته بود به تلافی هم که شده، میآید پاوه را شیمیایی میزند. در صورتیکه همه میدانستند کار خودش است. تمام شهرهای نزدیک مرز را خودش زده بود. دوجیله، بیاره، عنب. حتی دوآب ما را زده بود که نزدیک نوسود بود و با ما فقط بیست و پنج کیلومتر فاصله داشت. آنجا دیگر همه ماسک زده بودند. سعید هم زده بود منتها شدت مواد شیمیایی آن قدر زیاد بود که بدن سعید آن آخرها بدجوری قرمز شده بود و بدجوری میخارید. حتی اثرش روی من هم مانده که میرفتم توی مردم آواره و آب دستشان میدادم، یا دست به سر و روی بچههاشان میکشیدم، یا کمک میکردم تیمار بشوند و سرپا بمانند. من ماندم و هدی و شهری که روزبه روز خلوتتر میشد و هول میانداخت توی دل منی که از این چیزها اصلا باکم نبود.
🔹 نگفت ناهار میآید. لازم هم نبود بگوید. پا شدم خانه را آب و جارو کردم، روی همان علاءالدین ناهار پختم سر ظهر سفره انداختم، بشقاب چیدم و چشم دوختم به در تا بیاید. راستی چای هم برایش دم کردم تا ساعت سه بعد از ظهر غذا و چای را گرمشان میکردم، باز سرد میشد، باز میگذاشتمشان روی آتش و... سعید نیامد که نیامد. تلفن هم نبود که بخواهم زنگ بزنم بفهمم کجاست و کی میآید. خانه جای پرتی بود. نه صلاح بود از خانه بروم بیرون نه دلش را داشتم آنوقت شب سراغش را از کسی بگیرم، ناچار بساط شام را چیدم و زل زدم به در تا بیاید. به همین نام و نشان تا ساعت سه صبح بیدار ماندم و... بالاخره آقا تشریفشان را آوردند. با سر و صورت و رخت و لباس گردوخاکی، لبهای داغمه بسته و چشمهایی که از زور خستگی باز نمیشدند. انگار از زیر یک خروار خاک آمده باشد بیرون. گفت: «تا حالا منتظر من نشسته بودی؟» گفتم: «نباید مینشستم؟» گفت: «خدا من رو بکشه که این قدر کار سرم ریخته.» گفتم:« دور از جون»
🔹 اجازه میدهی سعید سرش گرم جنگ باشد و تو دیده نشوی. اجازه میدهی رنج سفرها و خانهبهدوشیها روی دوش تو باشد و تو دیده نشوی. اجازه میدهی هدی و فاطمه زیر سایه تو بزرگ شوند و تو دیده نشوی اجازه میدهی زنها از شوهرهاشان هدیه بگیرند و تو دیده نشوی اجازه میدهی شوهرهای همه مهربانیها بلد باشند و تو دیده نشوی. اجازه میدهی همه زنها و همه مردها عشق را فریاد بزنند و تو دیده نشوی اما مگر میشود؟ دیده نشدن مگر ممکن است؟ عاشق نبودن مگر ممکن است؟ عشق را فریاد نزدن مگر ممکن است؟
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «همسفر آتش و برف» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #قهرمان_بانو | روایت کتابی که خوابش را دیدم
👈 روایت کتاب «همسفر آتش و برف» از نگاه مخاطبین ریحانه
📝 همان روزی که تمامش کردم، فکرم تمام روز درگیرش بود. شبش هم خوابش را دیدم. کم پیش میآید خواب کتابها را ببینم. معمولا فیلم و سریالها زورشان بیشتر به ضمیر ناخودآگاهم یا هرچیزی که خواب به آن مربوط است میرسد. قصه این کتاب و فرحناز متفاوت بود.
فرحناز زنی است که اوائل انقلاب با شهید #سعید_قهاری ازدواج میکند. کمی بعد، سعید روانه جنگ میشود. دفاع مقدس هشت سال بعدش تمام میشود؛ ولی مبارزه و مسئولیت مرد ادامه دارد تا سال هشتادوپنج که شهید میشود و بالاخره فرصت استراحت پیدا میکند. در تمام این مدت، فرحناز زندگیشان را با چنگودندان نگه داشته و شهر به شهر همسرش را همراهی میکند.
راوی داستانی که زن باشد، اشاره به افکار و عواطف در روایت ماجرا مهمتر میشود. نویسنده با وجود مرد بودن، از پس به تصویر کشیدن احساسات زنانه بهخوبی برآمده. اشاره به گلایهها، تردیدها و دلتنگیهای فرحناز، شخصیت و ماجرا را واقعیتر و باورپذیرتر میکند.
بهترین ویژگی «همسفر آتش و برف»، نثر روانش است. نویسنده از اتفاقات سریع عبور نکرده و با حوصله به جزئیات پرداخته است. البته اول هر فصل قسمتی دارد که با زاویهدید دومشخص نوشته شده است و یکدستی کتاب را برهم زده؛ اما روانی نثر در مجموع بالاتر از متوسط است.
انتشارات روایت فتح سلیقه جذاب و دقیقی در انتخاب طرح جلد، کاغذ سبک کتاب و اندازه فونتش داشته است. «همسفر آتش و برف» قطعا ارزش خواندن دارد. هم برای شنیدن قصه فرحناز، هم نثر روانش.
✍🏻 فاطمه آل مبارک
🗓 شماره ٩
👈 تقریظ رهبر انقلاب بر «همسفر آتش و برف» را از اینجا بخوانید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 زن گلِ خانه است
📝 پیغمبر میفرماید: «الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ»؛ ریحانه یعنی گل، زن در خانه گل است، «وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ»؛ کارگزار خانه نیست. شما بگویید چرا این کار را نکردی، چرا آن کار را نکردی؟ چرا خانه تمیز نیست؟ «لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ». «رَيْحَانَةٌ»، گل است. گل را باید مراقبت کرد، باید حفظ کرد، او هم شما را از رنگ خود، از بوی خود، از خواص خود برخوردار خواهد کرد.
📝 رهبر انقلاب، ١٤٠٤/٠٩/١٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | صلابت یک اسم و غوغای یک حسینیه
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢
📝 در آخرین صف ورود به حسینیه، زن دو تا بچههایش را پناه داده زیر چادرش تا کمی از سرمای کولرها در امان بمانند.
خودم هم نمیفهمم این باد سرد که از سقف مستقیم میزند روی سرمان برای چی و از کجاست. بچهها لباس گرم ندارند. مثلاً سبک آمدهاند تا زرنگی کنند و حالا گیر افتادهاند. سعی میکنم سر و ته این سرما را با توجیه لزوم تهویه هوا هم بیاورم.
پسرک با چشمهای درشتش نگاهم میکند و با بیزبانی بهم میفهماند که این باد سرد از نظر او هیچ لزوم و توجیهی ندارد. برای اینکه سر حرف را باز کنم اسمش را میپرسم.
جدی و قاطع میگوید: «حیدر». راستش جا میخورم. اسمش زیادی به صلابت و اقتدارش میآید.
میپرسم: «به نظرت امروز میتونیم آقا رو ببینیم؟» تکلیفش با خودش، مسئولین اجرایی و سرمایی که ازش عبور کردهایم روشن است. جواب میدهد: «من مطمئنم حتماً امروز میبینمشون.»
دو سه ساعت بعد، پرده جایگاه تکان میخورد و رهبر قدم میگذارند داخل حسینیه. دیگر هیچ کس روی پایش بند نیست. صدای حیدر حیدر تمام حسینیه را پر کرده است.
🗓 شماره ٢۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 جنگ با دشواریها
❤️ روایتهایی زنانه درباره مادرانگی
📝 کف دستهایم از تابدادن گهوارهی دستی سرخ شده و از درد میسوزد. یک ساعتی مانده کلاس تمام بشود. دخترک از شروع کلاس تابهحال دو بار از خواب بلند شده و مجبورم کرده برای شیردادن تا نمازخانهی طبقهی دوم یک ساختمان دیگر بروم و برگردم. دانشکدهی ما دو ساختمان دارد که با یک پل از بالکن طبقهی دوم به هم وصل شدهاند. من تنها زن دانشکده هستم که تصمیم گرفته با یک نوزاد ادامهتحصیل بدهد و مسئولین فکرش را هم نمیکردند روزی با چنین پدیدهای مواجه بشوند و بخواهند یک اتاق اضافی برای نماز و استراحت خانمها در ساختمان کلاسها در نظر بگیرند.
در ذهنم تفاوت نمایشنامههای کلاسیک زمان ملکه الیزابت را با یکدیگر تحلیل میکنم که یکدفعه استاد میگوید: «غیبتهاتون داره زیاد میشه. حواستون هست؟» هنوز گیر کردهام میان آثار شکسپیر و کریستوفر مارلو و دخترکی که نزدیک شده است به راند سوم شیرخوردنش. گیجومنگ میگویم: «بله! بله! به خاطر کولیکهای دخترم است. بعضی روزها تا پشت در کلاس میام ولی با گریههاش دوباره برمیگردم نمازخونه تا دانشجوهای دیگه تمرکزشون رو از دست ندن.» استاد در لپتاپش را میبندد و میگوید: «دلیلش که مهم نیست. مهم اینه غیبت میکنی و این کار شما برای آخر ترم بد میشه. شاید حذف بشی.»
دلیلش مهم نیست! دلیلش مهم نیست! صدای استاد در گوشم زنگ میخورد. پلکهایم را باز و بسته میکنم و به ذهنم فشار میآورم بلکه حالیام بشود وسط یک اثر تراژدی ایستادهام یا کمدی؟ یاد تکگویی هملت روی صحنه نمایش میافتم که میگفت: «بودن یا نبودن! مسئله این است. آیا شایسته آن است که به تازیانهی تقدیر جفاپیشه تن دردهیم یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواریها را از میان برداریم؟»
گریهی دخترک در فضای خالی کلاس نشان میدهد که باید در راه هدفهایم مصمم باشم و به جنگ دشواریها بروم و هرچه زودتر خودم را به نمازخانه برسانم. در میان راه یکی از اساتید را میبینم. نگاهش به بچه متفاوتتر از بقیه است. یک نگاه رشدیافته. نگاهی که تو را امیدوارتر میکند. تا دخترک را میبیند، شکر از کلامش میریزد و میگوید: «نعمت کلاس ما هم که امروز اومده. بهبه! خدا حفظش کنه.» دلم قرص میشود. کلاس بعد از طعنهها در امان هستم.
📝 فاطمه اکبری اصل، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «بهشتآفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از صدای ایران | روزنامه اینترنتی
🗞 محرابِ شهادت
💗 شهیده منصوره حاجیسالم
🔹️ هوا هنوز تاریک بود و تنها صدای اذان صبح در کوچه میپیچید. «سید ایثار و منصوره» کنار هم، روی همان سجاده همیشگی در اتاقی نشسته بودند و به نماز و مناجات مشغول. موشک به خانهشان اصابت میکند و نصفخانه نابود میشود. موج انفجار منصوره را به بیرون پرت میکند ولی دستش را به چیزی بند میکند تا نیفتد؛ بعد چند لحظه دست منصوره طاقت نمیآورد و به پایین میافتد. سید محمدمیثاق (۱۰ ساله) و بهارسادات (۶ساله) شاهد این اتفاق بودند و کسی فکر نمیکرد چنین شبی، چنین صبحی داشته باشد؛ آنها ماندند و نیمه دیگر خانه. در لحظه انفجار «شهیده منصوره حاجیسالم» مادر ۳۸ ساله خانواده به همراه همسرش در سحرگاه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، در شهرک شهید چمران، جایی که زندگی با همه سادگیاش جریان داشت، از سر سجادهای که به محراب شهادت رسید، به آسمان پرکشیدند. عاشقانه کنار یکدیگر بودند، آنقدر که بدون هم دوام نیاوردند و وقتی جنگ آمد هردو را باهم برد. مزارشان در قطعه ۴۲ بهشتزهرا (س) محل تسلای دلداغدار فرزندان بیپناه و معصوم این خانواده است.
🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
📝 فخری حاجی
📥نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.
🖼روزنامه #صدای_ایران
📱 @sedaye_iran_newspaper
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 ببینید؛
📹 اسوه فاطمی
📝 رهبر انقلاب: حضرت صدّیقهی طاهره سلاماللهعلیها اسوه بود...
👈مگر نمیخواهیم فاطمی زندگی کنیم؟ او اسوه بود؛ باید بر طبق رفتار اسوه و حرکات اسوه رفتار کرد و حرکت کرد.
📹 نماهنگ جدید رسانه «ریحانه» از توصیه اخیر حضرت آیتالله خامنهای برای الگوگیری از حضرت زهرا(س) در عرصههای مختلف زندگی
📥 مشاهده در وبسایت
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 قاشق چهارم
❤️ روایتهایی زنانه درباره مادرانگی
📝 یک ملاقه آبگوشت میریزم روی نانهایی که به اندازهی دانههای جو ریز کردهام. با گوشتکوب میافتم به جان تلیت؛ آنقدر میکوبم تا مبادا تکهای نانِ لهنشده میان حفرهی دهان و بینی بیرون بریزد. تلیتِ یکدست شده را میریزم توی بشقاب. قاشق و شیشه آبش را برمیدارم و روبرویش مینشینم. بالشتها را روی هم میچینم. آنقدر قربانصدقهاش میروم و میبوسمش تا بالأخره راضی میشود دراز بکشد. دل خوش کرده بودم ششماهگی جراحی میشود، اما حالا باید چندین ماه دیگر هم صبر میکردم. آگاهانه داشتم حق «کودکی کردن» را از دخترکم میگرفتم. باورم این بود شکاف کام نقص بزرگی است که قرعهاش به نام دختر من افتاده. نقصی که او را حتی از راحت غذا خوردن هم محروم میکند. دلم میخواست بنشیند، انگشت فرو کند توی ظرف غذا، لقمه را با انگشتهای کوچک شست و اشارهاش بردارد، نزدیک دهانش ببرد، اشتباه کند، غذا بریزد، دوباره تلاش کند و من از تماشای این صحنه غرق لذت شوم. اما ترس امانم را میبرید. هربار با خودم فکر میکردم: «اگر بلد نباشد تکه غذا را کجای دهانش بگذارد چه؟ اگر حواسش نباشد و غذا سر از نای در بیاورد چه؟ اگر غذا از بینیاش بیرون بزند آن موقع باید چه کار کنم؟» همین فکرها پشیمانم میکرد از اینکه بگذارم کودکی کند.
قاشق غذا را با احتیاط کنار لپش خالی میکنم. به قاشق چهارم که میرسیم، سرش را به چپ و راست میچرخاند. کلافه است. دلش میخواهد بنشیند، دلش میخواهد بشقاب غذا را ببیند. دو روز است قاشق سوم به چهارم نمیرسد و من ظرف غذا را دستنخورده برمیگردانم توی آشپزخانه.
امروز اما فرق دارد. سفرهی کوچک پسرک را میبرم و وسط هال پهن میکنم. ظرف غذایش را میگذارم توی سفره. پسرک مینشیند. دخترم چهار دست و پا میرود کنار سفره. با انگشت به بشقاب برادرش اشاره میکند. انگشت را میبرد طرف دهانش. نگاهم میکند و میگوید: «اَم اَم». دلش غذا خوردن به مدل خودش را میخواهد. قرار بود مادری همراه باشم، اما شده بودم خودخواهترین مادر دنیا. دلم را زدم به دریا. ظرف تلیت را گذاشتم جلوی دخترک. بعد از چند بار تلاش ناموفق، بالاخره تکهنانی توی دهانش گذاشت. چشمهایم را از ترس بستم.
چند لحظه بعد پسرک زد روی زانویم: «مامان نیگاش کن! داره میخنده...» ترس تبدیل به اشک شد و از جانم بیرون ریخت. بشقاب را کف دستم گذاشتم و برایش بالاتر بردم. باید با هم تمرین کنیم؛ تمرینِ نشسته غذا خوردن، حتی اگر سخت باشد. باید سختی را پیش چشمهایش آسان کنم. باید پشتش باشم و ثابت کنم شکاف کام با همه سختیهایش مانعی برای کودکی کردن دخترکم نیست.
📝 مارال جوانبخت، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «بهشتآفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 مهمترین نیاز و حق بانوی خانه چیست؟
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh