eitaa logo
ریحانه
34.8هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | روایت‌های زنانه 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 آسیه حجتیان: چند روزی می‌شد بخاطر شروع جنگ تحمیلی و محل سکونت، مجبور بودیم در خانه‌ی یک دوست اسکان موقت داشته باشیم. دوری از دوستان و به‌هم‌ریختن برنامه‌ها کم‌کم داشت حوصله‌ی بچه‌ها را سرمی‌برد و ترفندهای من را کم‌اثر می‌کرد. در همین حال‌وهوا بودیم که گوشی‌ام زنگ خورد. مفاتیح را بستم و گوشی را جواب دادم. آن‌طرف خط مدیرمدرسه بود. دعوتم کرد به دورهمی عصرانه‌ی ساده در پارک با دیگر همکارانم کنار شهدای گمنام. آخر سر هم گفت اول جلسه حدیث‌کسا می‌خوانیم به نیت پیروزی رزمندگان. بچه‌ها از شنیدن خبر دورهمی ذوق کردند. رفتیم پارک دعا را خواندیم. کوچک‌ترها غرق‌بازی شدند و نوجوان‌ها مشغول گپ‌وگفت. حرف ما بزرگترها درمورد جنگ بود و آینده‌اش. یکی از همکاران که بیشتر نگران بود گفت: «راستش من شب‌ها می‌ترسم بخوابم‌. می‌ترسم خانه‌ی‌ما را بزنند. معاون مدرسه همیشه پرکار بود و کم‌حرف و فرزند شهید. عمر پدر داشتن‌اس به یکسال هم نمی‌رسید. باهمان جدیت همیشگی و این‌بار با چاشنی لبخند پاسخ داد: «خب بزنند ما که آماده ایم.» و دو دستش را بالا آورد. با دقت دستانش را نگاه کردم ذوق کردم دستان جوانش را حنا بسته بود. آن‌شب خوب تمام شد. از همکارانم خداحافظی کردم. هنوز خیلی از هم دور نشده بودیم که دوباره مدیر پیامک داد: «سلام خواهر شنیدم این ماه حقوق همسرتان هنوز پرداخت نشده لطفا شماره کارت بفرست.» از خوشحالی روی پا بند نبودم. این زنان هم‌دل و هم‌راه معلمان سرزمین من بودند. بانوانی که کلاس درس‌شان تعطیلی نداشت. 🗓شماره ٦١ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 | نذری خوشمزه امسال 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 مریم خداپرست: صبح روز جمعه پریشان از خواب بیدار شدم. شب قبل خواب حمله اسرائیل به ایران را دیده بودم. فکر کردم از خستگی زیاد خواب پریشان دیده‌ام. آخر آن‌روز افتتاح اولین فروشگاه ما بود. بعد از سال‌ها آزمون و خطا و ماه‌ها سختی و زحمت فروشگاه را با هزار آرزو سروسامان داده بودیم. کلی مهمان دعوت کرده بودیم تا شب عیدغدیر دورهم جشن بازگشایی بگیریم. اما با شنیدن خبر حمله خواب پریشان من واقعیت پیدا کرده بود. من بودم و سه دختر نوجوان و همسرم با کوهی از کار و غم و دلواپسی. کارها خوب پیش نمی‌رفت. همه سردرگم به طرفی می‌رفتیم. گاهی تماسی با تهران می‌گرفتیم و جویای حال اقوام می‌شدیم. گاهی به غذا همی می‌زدیم و پک‌های پذیرایی را می‌چیدیم. آخر یک تولیدکننده خودش باید با غذای خودش از مهمان‌ها پذیرایی کند. فردا هم نذری عیدغدیر پابرجا بود. خدایا خودت به ما قوت بده. و خدا به ما قوت داد. دوستان را به کمک ما فرستاد تا افتتاحیه آبرومندی برگزار کنیم. خدا قوت داد بعد از آن همه خستگی و دلواپسی، روز عید با  همکلاسی‌های بچه‌ها با ظاهر نه چندان مذهبی که به دنبال محیط آرامی به خانه ما آمده بودند نذری را با نوای «حیدر حیدر» پختیم. کشیدیم و پخش کردیم. نذری امسال از هر سال خوشمزه‌تر شده بود. 🗓شماره ٦٢ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 | ناز نابودی اسرائیل  📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 مبینا: این شب غدیر، درست فردای حمله اسرائیل به ایران، فرق داشت. قلب‌ها هنوز داغ‌دار شهادت فرماندهان و دانشمندان بود و نگرانی از جنگ تازه، در نفس‌ها موج می‌زد. اما ما زن‌های این سرزمین خوب بلدیم که روی آوار هم سفره عشق بچینیم. از ظهر، خانه یکی از دوستان شد کارگاه اطعام؛ لگن‌های خیارشور و گوجه، دیس‌های ژامبون، پاکت‌های ساندویچ و زن‌هایی که آستین بالا زده بودند؛ بعضی با روسری‌های عقب رفته از شدت گرما، بعضی با گوشی به گوش و پیگیر اخبار، در حال پیچیدن لقمه‌های محبت. بوی نان تازه و امید در فضا پیچیده بود. نوجوان‌هایی که تا دیروز متهم به بی‌خبری از جنگ بودند، حالا مثل فرمانده‌های کوچک کار را مدیریت می‌کردند؛ از چیدن خیارشورها تا بسته‌بندی ساندویچ‌ها با برچسب زیبای مهریاوران منجی. و بسته‌هایی شکیل که دختران نوجوان با دستان خود و با ذوق تا نیمه شب آماده کردند؛ با روبان، چسب و عشق. وقتی اذان صبح عید غدیر بلند شد، ١٢٠٠ ساندویچ و ٥٠٠ گیفت شکلات روی میزها آماده بود. نذر کردیم که روز نابودی اسرائیل، باز هم همین ساندویچ‌ها را با شوق بپیچیم و تقسیم کنیم. و نوجوان‌های ما با صدای بلند فریاد زدند: «ان‌شاءالله... ان‌شاءالله...» همه این بسته‌های عشق، سوار بر کاروان شادی، میان سرور و مولودی عید غدیر، به مردم هدیه شد؛ سهم هر رهگذری، لبخندی با عطر غدیر و طعم مقاومت بود. 🗓شماره ٦٣ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
ریحانه
🖥حب‌الوطن من الایمان ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝شب‌های آن دوازده روز جنگ، وقتی خورشید می‌رفت و آسمان با نور موشک و پدافند روشن می‌شد. هر شب با دوستانمان دور هم جمع می‌شدیم. جمع همه‌چیز را قابل تحمل‌تر می‌کند. حتی جنگ را... یکی از آن شب‌ها وقتی در مسابقه‌ی کدام صدای موشک است و کدام یکی پدافند با هم رقابت می‌کردیم، پسر دوستم پرسید: «اونا پناهگاه دارن، چرا ما نداریم؟» لبخند زدم و گفتم: «چون اون‌ها می‌ترسن اما ما‌ نمی‌ترسیم. چون ما کشور یکی دیگه رو اشغال نکردیم که موقع ترس به جای امن‌تری از خونه‌مون احتیاج داشته باشیم... اینجا کشورمونه ولی اونجا کشور اون‌ها نیست. می‌بینی چطور از زمین و هوا و دریا به سمت قبرس و پاریس فرار می‌کنن؟» ماجرا ماجرای عجیبی نیست. نه عجیب است و نه قریب! قصه دیروز و امروز نیست، از گذشته همین بوده، اصلا از وقتی انسان دل از کوچ کند و به خاک دل بست، حتی در روزهای کوچ، مختصات سفرش را چنان دوست داشت که حاضر نبود مقصد جدیدی پیدا کند. بشر در خاک ریشه کرد... دل بست به خانه و کاشانه‌اش. عاشقش شد. یک آجر خانه‌ی محقر خودش را به کاخ طلایی پادشاه‌های عالم نمی‌داد. ماجرا، ماجرای یک دختر بچه و یک جغرافیای کوچک بیخ گوش ساحل شرقی مدیترانه نیست. ماجرا «حب الوطن من الایمان» است. حالا ترامپ هی از آن سوی دنیا هشدار بدهد که امروز تهران را ترک کنید و فردا غزه را. چه می‌فهمد از حرف‌های این دختر بچه؟ بی‌وطن‌ها عشق به وطن را چه می‌دانند یعنی چه؟ حب وطن سن و سال نمی‌شناسد. از پیرمردهای عصا به دست تا دل دخترکی که هنوز مخرج حروفش از جای درستی در نمی‌آید وجود دارد. ساختمان‌های خراب، قحطی و گرسنگی وطنش را به عمان و قطر و مصر و ترکیه ترجیح می‌دهد. اصلا همین‌ قاب‌های لرزان، همین ویدیوهای چند ثانیه‌ای، همین تلنگرها غزه را چیزی بیشتر از یک جغرافیا کرده. غزه حالا یک قلب تپنده است که نه تنها مقاومت، که خون را در در پیکر نیمه‌جان شرف و انسانیت و وجدان جاری می‌سازد، به جوش می‌آورد و زنده می‌کند... 📝 هدی محمدی، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | نذر حضرت رقیه  📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 زکیه رحمانی: چند سالی هست که تمام نیرو و تجربه‌ی کارهای فرهنگی‌مان را جمع کردیم و گذاشتیم توی مسیر جوانی جمعیت. نفربه‌نفر می‌رویم سراغ خانم‌ها و با آن‌ها حرف می‌زنیم. بعضی وقت‌ها درحد سه دقیقه بعضی وقت‌ها درحد سی دقیقه. آخر صحبت هم یک عدد جوراب نوزادی و نمک تبرک حرم امام رضا جان علیه‌السلام می‌دهیم و با چشم‌هایی که برق امید در آن‌ها زنده می‌شود از ما خداحافظی می‌کنند. وقتی خبر حمله‌ی اسرائیل را شنیدم، مشهد نبودم. یک لحظه با خودم فکر کردم پس کنشگری‌های چهره‌به‌چهره چه می‌شود. آن همه حال خوبی که بین ما ردوبدل می‌شد؟ آن اشک شوق‌های آخر حرف‌ها... آن زنده‌شدن حس مادری ..... آن تصمیم محکم برای خوشبخت‌ترشدن باداشتن یک نوزاد جدید آن‌ها چه می‌شوند؟! توی ذهنم این آمد که الان توی این وضعیت چه کسی دیگر به این چیزها فکر می‌کند؟ الان دیگر وقت این حرفا نیست. به خودم نهیب زدم که اتفاقا الان وقتش است. وسیله‌هایم را جمع کردم و برگشتم مشهد. یک مقدار پول داشتم نذرحضرت رقیه بود. حس کردم بهترین جا باید هزینه بشود. جوراب نوزادی خریدم. رفتم حرم. دوباره شروع کردم به صحبت‌کردن با خانم‌ها که دغدغه‌مندتر و استوارتر و پرانگیزه‌تر از قبل شده بودند. باز شروع کردم: «ببخشید خانم می‌تونم چندلحظه وقتتون رو بگیرم؟!» 🗓شماره ٦٤ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | نترسیدیم 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 بصیری: عجب شبی بود. به رسم هرشب علی‌رغم صدای انفجار و پدافند خانوادگی به مسجد رفتیم تا دسته‌جمعی دعا بخوانیم.شاید به برکت دعای دسته‌جمعی دعای ما هم مستجاب شود. آخر می‌دانستیم یدالله مع‌الجماعة است. (دست خدا با جمع است). پسرم مکبری می‌کرد. خوشحال بودم. علی‌رغم صدای پدافند صدایش پشت بلندگو نمی‌لرزد. نماز اول که تمام شد دعای نادعلی خواندیم. بعد از نماز دوم هم سوره فتح. گرمم بود. رفتم کنار در شیشه‌ای مسجد نشستم. صدای مهیب انفجار را زیرپایم حس کردم، اما گویی فقط من بودم که می‌شنیدم زیر لب ذکر یا زهرا گفتم به جمعیت نگاه کردم. اصلا گویا خبری نبود. همه مشغول دعای دسته‌جمعی و قرائت قرآن‌شان بودند. ذره‌ای اثری از ترس در چهره‌ها نبود. با پایان نماز و دعا صدای تلفن همراهم به گوش می‌رسید. باید می‌رفتیم. خیابان‌ها خالی و خیلی تاریک بود. نان نداشتیم. همسرم را دیدم در نانوایی کنار مسجد مشغول خرید نان است. ناگهان صدای پدافند را بالای سرم حس کردم. آمدم بدوم و به طرف نانوایی بروم، اما باز ظاهر بی‌تفاوت دو نفری که در خیابان ایستاده بودند و آسمان ستاره باران را نگاه می‌کردند. همین هم باعث شد سریع حالت راه رفتنم را عادی و آرام کنم. گویی اصلا نترسیده‌ام. آن شب هم مثل ده شب دیگر گذشت. 🗓شماره ٦٥ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | غسل شهادت داشتند   📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 س.ا: روز سوم جنگ بود. خیلی وقت بود می‌خواستم خاک گل بگیرم تا قلمه‌هایم را بکارم، اما جور نمی‌شد. با همسرم و بچه‌ها رفتیم بازار گل. چقدر زیبا بود. حیف که زودتر نیامده بودم. یکدفعه صدای جنگنده و ضدهوایی آمد گفتند چند جا را زدند. با بلندگو اعلام کردند بازار گل تا اطلاع ثانوی بسته می‌شود. سریع خریدهایم را کردم تا برگردیم. بازار خلوت خلوت بود. به جز ما یکی دونفر دیگر آمده بودند. یک‌دفعه یک گلفروشی تمام شاخه‌های گل مغازه را رایگان به ما داد. سه بسته بیست‌تایی رز، ده بسته گل بنفش، چند بسته گل داوودی و چند بسته گل‌های دیگر. گفت من که می‌خواهم ببندم معلوم نیست کی باز شود. شما کیف‌اش را کنید. ما هم آن همه گل را بین همسایه‌ها و فامیل پخش کردیم. گل‌ها حال همه را خوب کرده بود. کلی از استرس فامیل و همسایه با نگاه‌کردن به آن گل‌ها کمتر شده بود. دیروز آخرین شاخه گل داوودی را دور انداختم. روز جمعه برای نماز جمعه خشم و نصر همه فامیل می‌گفتند نرو. سه تا بچه قدونیم‌قد داری. تو مادری باید حواست باشد. تو بمان بقیه بروند، اما باید می‌رفتیم. باید به اسرائیل نشان می‌دادیم نمی‌ترسیم .خانه خواهرم بودیم. همه حاضر شدیم. پدرم روی دست کودکانم نام و نام‌خانوادگی فرزندانم را نوشت. دخترکم می‌گفت مامان چرا می‌نویسی گفتم برای اینکه گم نشوید. بعد پسر ۱۱ ساله‌ام می‌خندید و می‌گفت چون اگر شهید شدیم قابل شناسایی باشیم. پسر هشت ساله‌ام می‌گفت مامان من هنوز جوانم و کلی آرزو دارم‌. امان از غزه و جوان‌هایش. تردید را کنار گذاشتم‌ با همسرم از زیر قرآن رد شدیم. با پدر، مادر، خواهر، برادر و فرزندانم در آن نماز باشکوه شرکت کردیم. آن‌روز اغلب ما غسل شهادت کرده بودیم. 🗓شماره ٦٦ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | شاهنامه را باید بازنویسی کرد   📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 طاهره اسلامی‌نیا: رفتیم برای بدرقه پاره‌های قلب‌مان. رفتیم تا اندوه و خشم تمام‌نشدنی‌مان، فریاد شود بر سر آمریکای جنایتکار و اسرائیل جعلی و منفور. هرکس آن‌جا بود انگار آمده بود تا سلاح اشک و نفرت را با جگری سوخته اما عزمی پولادین به رخ دنیا بکشد که ما تا آخر ایستاده‌ایم. دانشمندان بی‌ادعا و قهرمانان بی‌بدیل را یکی‌یکی از مقابل جان‌های حسرت‌زده‌مان عبور دادند. حتی زنان و کودکان بی‌گناه را که نه نظامی بودند و نه مهاجم بلکه بی‌دفاع و بی گناه. عزیزان‌ دومان را شانه‌به‌شانه تحویل ملائکه دادیم. دل‌هایمان هم با شهیدان به ملکوت عالم پرکشید‌. کالبدهای‌مان اما برای اتمام ماموریت، به خانه بازگشت. همه‌ی ایران، رستم‌هایش را به امید دیداری که چندان هم دور نیست، به خدا سپرد. رستم؟ من گمان می‌کنم اگر از فردوسی بزرگ در مورد رستم سوال کنند خواهد گفت: «شاهنامه را باید بازنویسی کرد.» 🗓شماره ٦٧ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | کشتی نجات   📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 محبوبه فخری: گوشی را برداشتم. از پشت تلفن با صدای گرفته گفت: «خبر رو شنیدی؟ اسرائیل زده.» گوشی تلفن را که گذاشتم، موج‌ها را می‌دیدم که نزدیک می‌شدند. طوفان آمده بود و من آماده نبودم.‌ مانده بودم معطل و ترسیده. معطل مثل همه این روزها تا حوالی چهل سالگی در کش‌وقوس سوار شدن بر کشتی نوح و پذیرش تمسخرها یا ماندن در ساحل ستایش‌های تیره‌ی روشنفکران همه‌چیزدان. این ۱۲ روز که با هراس و خشم و بغض گذشت، هر روزش آیه‌ای را روشن می‌کرد. روشنایی که من را یک قدم از ساحل ناامنی‌ها دورتر و به کشتی امن نزدیک‌تر کرد. درست اول محرم بود که مسافر این کشتی شدم. من هرگز از این کشتی پیاده نخواهم شد. تو سفاک خون‌خوار، تو یزید زمان مرا به یقین رساندی. 🗓شماره ٦٨ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | به فدای اولاد بتول   📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 رضایی: چند وقتی بود نمازجمعه نرفته بودم. با مشغله‌های پایان سال تحصیلی وقتی باقی نمی‌ماند، اما الان وسط جنگ با اسرائیل حتی گرما و کسالت جسمی‌ام نمی‌توانست مانع شود. اذان را داده بودند که رسیدم. مگر جایی پیدا می‌شد. به زحمت کنار یک خانم که همراه پسرک شیرخوار و دختر خردسالش آمده بود نشستم. گوشم پی خطبه‌ها بود و هنوز درست جاگیر نشده بودم. صورت معصوم طفل شیرخوار گل انداخته بود. معلوم بود هنوز با گرمای ظهر خردادماه خوزستان انس نگرفته. با این سیل جمعیت حتی زیر سقف و سایه هم گرمایش طاقت‌فرسا بود. لبخندی به روی دختربچه که روسری فیروزه‌ای رنگی صورتش را قاب گرفته بود زدم. دختربچه خندید و به آن طرف نگاه کرد. با ذوق دوستش را به مادرش نشان داد. او هم دست‌دردست مادر و مادربزرگش بود. بین صف‌ها دنبال جایی برای نشستن بودند. وقتی نزدیک ما رسیدند، خیلی صمیمی با همان خانم و بچه‌هایش سلام و احوالپرسی کردند و عید مباهله را تبریک گفتند. مادربزرگ قدم نورسیده را تبریک گفت. آرزوی عاقبت به‌خیری برایش کرد. گفت آفتاب بیرون سوزنده است بچه اذیت نشود. مادر بچه‌ها لبخندی پر از محبت زد و گفت فدای بچه‌های حضرت زهرا، فدای رهبرم، امروز روز مباهله است. وظیفه بود با بچه‌ها و خانواده بیاییم. دستی سر دخترش کشید و ادامه داد. حتی فاطمه هم گریه کرد که حتما عروسک‌اش را بیاورد. جواب شنید: «الهی که خدا حفظشون کنه مادر. هم بچه‌های تو رو هم رهبر و رزمندگان‌مون رو. همه ما فدای اولاد بتول.» 🗓شماره ٦٩ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | مقلوبه   📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 سعیدی: مقلوبه نماد سرنگونی اسرائیل و پایداری مردم فلسطین است. ترسیده بود. دیدم نفس‌نفس می‌زند. گفتم نفیسه جان چطوری مادر؟ گفت: اسرائیل حمله کرده. ما که موشک نداریم چه‌جوری باید باهاش بجنگیم؟! گفتم: بیا دخترم توی بغلم. دیدم قلب کوچکش مثل یک کبوتر بال‌بال می‌زند. خواستم آرامش کنم، گفتم بریم آشپزخونه، جبهه‌ی جنگ ما آن‌جاست‌ عین خط مقدم! کمی از هیجان‌اش کم شده بود. قلبش آرام گرفته بود.‌ با لبخند گفت: چه جوری مامانی؟! گفتم: با پختن غذایی که اسرائیلی‌ها ازش می‌ترسند و نماد سرنگونی این رژیمه! با خوش‌حالی دستانم‌ را گرفت توی دستش و گفت: بریم مامانی.‌ بریم آشپزخونه. رفتیم باهم مقلوبه درست کردیم و بعد هم با کمک نفیسه‌جان قابلمه را وارونه کردیم. بهش گفتم: دیدی امروز جنگیدی و اسرائیل غاصب رو  تو قاب پولو سرنگون کردی! لب‌های نفیسه از خنده به هم نمی‌آمد و آرام شده بود. 🗓شماره ٧٠ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh