eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | عملیات با رمز یااباعبدالله 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 مائده شریعتی: درک کردن جنگ توی دهه‌ی بیست سالگی عمرت یکهو تو رو می‌برد به دهه‌ی پنجم زندگی‌.‌ ممکن است برای خیلی‌ها سخت و ناگوار باشد، ولی برای من حس امید حس زندگی و تلاش می‌دهد. درک کردن صدای بمب و موشک باعث می‌شود نه تنها گوش‌ها که همه‌ی حواس وجودت حساس بشوند روی دشمن. باعث می‌‌شود آدم ملاحظه‌کاری بشوی، باعث می‌شود روی تک‌تک کارهات و شماره‌ی نفس‌ها، شاخک و پدافند‌ها فعال شوند. به نظرم آمد زن‌های سرزمینم، در این ایام، نقطه‌زنی بی‌نظیرشان را بار دیگر به خود و جهان یادآوری کردند. که اگر جایی در حوالی کودک‌شان خطری از جانب آمریکا و کاسه لیس‌هایش حس کردند با بصیرت حسینی آن‌ها را خنثی کنند. چون پدافند مادران ایرانی از جنس دمپایی پلاستیکی است. البته من مادر دهه هشتادی به این‌جا بسنده نمی‌کنم، چون بعد از گذشت ۱۲ روز از خرداد ۱۴۰۴ رنگ و بوی لالایی شبانه‌ام برای پاره‌ی تنم عوض شده است‌ موج لالایی به سمت مقاومت و حمایت تغییر مسیر داده. قطعا تلاشم تربیت نسلی مبارز با رمز عملیات با اباعبدالله علیه‌السلام است. 🗓شماره ٨٩ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | شکوه ایستادگی 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 صدیقه فتحی: صدای رجز خوانی آقای مجری و شعارهای مردم ترکیبی از شور و خشم داشت. ماشین حمل پیکرها که رسید و نمازمان که تمام شد پشت سر شهدا تکبیرگویان پیش رفتیم. بین جمعیت، پیرزنی چشمم را گرفت. توی یک دستش صندلی تاشوی صورتی بود و در دست دیگرش کیسه بطری آب و کاغذی تاشده همراه پرچمی که با قدم‌های سنگینش بالا و پایین می‌شد. محکم شعار می‌داد. کمی که جلو می‌رفت و حرکت جمعیت آرام‌تر می‌شد صندلی‌ تاشو را باز می‌کرد و می‌نشست نفسی تازه کند.  توی دلم قربان صدقه‌ی چین و چروک‌های روی صورتش رفتم. هر چند نخل قامتش کمی خم شده بود اما همچنان شکوهمند و استوار قدم برمی‌داشت. خیلی دوست داشتم بدانم چه چیزی او را این موقع صبح که گرما بیداد می‌کرد و آفتاب جیغ بنفش می‌کشید توی این مسیر کشانده است. شبیه یکی از زنهای کاروان زینب بود. شیرزنانی که موقع تحقیق درباره بی‌بی بتول پیدایشان کردم. در تمام روزهای دفاع مقدس حتی یک لحظه هم کم نیاوردند. زنهایی که کوچه به کوچه‌ی این شهر با قدمهایشان آشنا بود و هر کدام زخمی و داغی از جنگ را روی گرده داشتند؛ یک روز همراه با بی‌بی بتول مادر شهید حسین علم الهدی، علم دست گرفتند و شدند تسلی بخش دردهای سینه‌ی خانواده‌هایی شبیه خودشان. صبح به صبح آفتاب نزده چادرهایشان را محکم به دندان می‌گرفتند و راهی خانه‌ی شهدا و مجروحین جنگ برای دلجویی می‌شدند. به همسران و مادران چهار شهیدی که امروز راهی بهشت شدند؛ فکر که می‌کردم می‌دیدم هنوز هم زنان سرزمینم ایستاده پشت غبار جنگ مردانشان را راهی میدان مبارزه می‌کنند و پشت سرشان کاسه‌ی آبی می‌ریزند. اشکِ گوشه‌ی چشمم را خشک کردم و تا انتهای مسیر همراه زن رفتم. زنی که تا آخرین لحظه مشت گره کرده‌اش با صدای پر صلابتی دل آسمان را چاک می‌داد. 🗓شماره ٩٠ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | با تاریخ و ادبیات ایران، به جنگ بی‌هویت‌ها آمدیم 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 ریحانه رضازاده: آفتاب‌صبحگاهِ تهران از پشت پردۀ صورتی، مهمان اتاقم شد. با همان حس خوب همیشگی‌. روز سوم جنگ بود و شب، با صدای پدافندها و دو سه انفجار و البته پاسخ‌های دندان‌شکن ما، گذر کرده بود. نگاهم به کتاب‌های کتابخانه‌ام افتاد که خورشید بر روی جلدِ رنگارنگشان نور می‌پاشید. شاهنامه، تاریخ بیهقی، دیوان حافظ، گلستان و بوستان. سه روز بود که یک دانشجوی ادبیات فارسی از فرجۀ فشردۀ امتحانات به جنگ پریده بود. آری، سه روز بود که از میدان نبرد رستم و دیو‌های هفت خان، به جنگ‌ ایران آزاده و اسرائیل باطل رسیده بودم و از حکمت‌های سعدی به‌ مبارزۀ ملت ایران با حماقت آمریکا. گویا از میان انبوه جزوه‌ها با فردوسی و مولانا و سعدی به جنگ با بی‌هویت‌ترین موجودات کرۀ زمین آمده‌ بودم. به کتاب‌هایم نگاه می‌کردم. احساس کردم حالا ایرانمان در نقطه‌ای ایستاده است که منِ دهه هشتادی باید تاریخ را روایت کنم. انگار صدای تاریخ و ادبیاتِ ریشه‌دار میهنم را می‌شنیدم که می‌گفت:«برای دانشجوی ادبیات فارسی،چه وظیفه‌ای از این بالاتر که برای آیندگان روایت بنویسد، پیش از آنکه روزگاری برسد که تاریخ کشورش را بیگانگان تحریف کنند.» نگاهم به تصویر شهید آوینی که گوشۀ کتابخانه‌ام بود، افتاد؛ بغض گلویم را فشرد. بی‌درنگ خودکار‌ و دفترم را برداشتم و زیر نوری که از پنجره به داخل اتاق خزیده بود، شروع کردم و سرآغاز روایت‌هایم‌ را نوشتم: «برای سرآغاز از کجا بگویم؟ از کدامین شروع؟ روایت ما قصه‌ای طولانی دارد، به این روزها محدود نمی‌شود. آغازش را اینجا و اکنون ندان. از روزی بدان که دست‌های با ارادۀ پدر موشکی ایران، معادلۀ ایمان به خدا را در قالب اعداد ریخت و شجاعتِ حرکت را بر نقشۀ موشک‌ها نشاند. شاید آنجا که اولین موشک‌ها، با عبارت مقدس «ساخت ایران»، برای دفاع از مظلوم پا به میدان گذاشتند، آغاز این روایت است. اما نه! قبل تر از آن است. شاید آن روز که فریاد زدیم نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی و در مسیر امام‌خمینی مشت‌هایمان را گره کردیم و بر دهان ظالم کوبیدیم، شاید آنجا آغاز روایت ماست‌. نمی دانم! شاید هم لحظه‌ای که نواب صفوی آزادمردانه به شهادت رسید، آغاز این روایت است. با هر رقص قلمم به روی کاغذ، ذهنم به هزار و یک آغاز می‌رود. آرام آرام می‌رسم به یک آغاز شورانگیز، واقعه‌ای که قلبم گواهی می‌دهد یگانه سرآغازِ روایت ماست: عاشورا، عاشورا. عاشورا را آغاز روایت ما که نه، آغاز خودمان‌ و عشقِ در قلب‌هایمان‌ بدان.» 🗓شماره ٩١ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | دنیای کودکانه 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 ریحانه حدادی: امشب با آبجی کوچکم به مسجد رفتم. نماز را که بستم، چینه‌های رنگی رنگی‌اش را از کیف کوچک صورتی‌اش بیرون آورد. این چینه‌ها زمانی برای ما حکم چرتکه را در ریاضی داشت! مثل مهندس‌ها مشغول ساختن شد. نماز را که سلام دادم، صدایش زدم: "بیا ببینم چی ساختی؟" با صدای نازک دخترانه اش گفت:" آجی تفنگ درست کردم باهاش اسرائیلو بکشم!" او هم می‌خواست در دنیای کودکانه اش سهمی در نابود کردن اسرائیل داشته باشد... 🗓شماره ٩٢ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | جشن سرجایش بود 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 فاطمه کاظمی: پنجشنبه، دو روز مانده به نوروز شیعیان کمی باران می‌آمد. در صحن جواد الائمه، به وقت غروب، روبه‌روی گنبد عمه جانم ایستاده بودم. هشتمین شب خدمتگزاری به زائران حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها بود. چقدر به آقایان هیئت‌مان التماس کرده بودیم که بگذارند امسال هم در موکب خدمت کنیم، الحق که هر خستگی به جان‌مان لذت بخش بود! شب دیر وقت به خانه برگشتیم. نمی‌دانم چه شد که حالم عجیب شد، ریا نباشد تماسی با خدا برقرا کردم. کمی حرف زدیم. در نهایت خستگی دکمه قطع ارتباط را زد و وسط هال خوابم برد. وای بر آن صبح که خواب آسوده‌ام را نابود کرد! نمی‌دانم چطور شد، اما دیگر نمی‌توانستم چشمانم را از قاب تلویزیون بگیرم، اخبار مانند ابری سیاه و طوفانی به آفتاب حال خوبم چیره شدند. ناخواسته احساس مرگ می‌کردم! ساعت‌ها اشک ریختم. صبرم نمی‌آمد! ناگهان آن بالا سمت راست لوگوی مهمانی ۱۰ کیلومتری توجه‌ام را به خود جلب کرد. حواسم که سرجایش آمد زیرنویس تلویزیون در نظرم گذشت، جشن سرجایش بود، غدیر سرجایش، امر رهبری بود! همان لحظه خاطرات سرداران محبوب، همان پرستوهای کوچ کرده در ذهنم تداعی شد. سال قبل غدیر را در کنار ما بودند. امسال اما... ساعت حوالی ۴ عصر بود. گره ایمان را محکم کردم. وضو گرفتم. روسری نویی که برای غدیر خریده بودم سرکردم. با خانواده به سمت حرم راه افتادیم. آن شب، گویا همه آمده بودند. صف پذیرایی طویل‌تر از هر شب بود. من ایستاده روبه‌روی گنبد به زائران نگاه می‌کردم. درحالی‌که چشمان‌شان آهنگ اندوه می‌نواخت، اما در کلام‌شان یک حرف منعکس می‌شد "الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین..." 🗓شماره ٩٣ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | جنگ نمی‌تواند مادرانگی را از ما زن‌ها بگیرد 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 زهرا زردکوهی: صداها که بالا می‌گرفت بچه‌های کوچکِ دخترخاله‌ام باهم به آسمان اشاره‌ می‌کردند و پشت سر هم داد می‌زدند: بیزی ویریلار! بیزی ویریلار! (ما را می‌زنند!) آن روز مثل روزهای قبل دویدم کنار بچه‌ها. صداها بلندتر از روزهای قبل بود و بیشتر از همیشه ترسیده بودند. دستانم را که برایشان باز کردم، هردویشان دویدند در آغوشم و محکم بغلم کردند. هنوز داشتند می‌گفتند «بیزی ویریلار!» یک آن به ذهنم رسید بهشان بگویم این صدای ترقه‌بازی بچه‌های شلوغیست که شب‌ها حرف مامان و بابایشان را گوش نمی‌دهند و نمی‌خوابند. دخترک نگاهی به آسمان انداخت و توی گوشم گفت: اما من می‌ترسم! روی موهایش را بوسیدم و گفتم: من پیشت هستم... و بعد انگشت کوچکش را جلو آورد و پرسید: قول؟ پسرک اما لب برچیده بود و باتعجب به آسمان نگاه می‌کرد. توی گوش پسرک گفتم «دوست داری ما هم ترقه بزنیم؟» خندید و جیغ کشید: بله! آن شب بچه‌ها را بردم به اتاق پشتی خانه‌ی عزیز. آن‌جا خبری از صداها نبود. با هم بازی کردیم، شعر خواندیم، خندیدیم و از نقشه‌هایمان برای ترقه‌بازی حرف زدیم... فرداشب توی حیاط نشسته بودیم و با شعرخواندن بچه‌ها دست می‌زدیم که دوباره صداها شروع شد. پسرک آمد و آرام پرسید: بیز ویریروخ؟ بله را که گفتم، دست خواهرش را گرفت و شروع کرد به بالا پایین پریدن. هورا می‌کشیدند و با هم می‌خواندند: بیز ویریروخ! بیز ویریروخ! (ما می‌زنیم...) 🗓شماره ٩٤ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | نزولی یا صعودی؟ 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 الهام زاده سید: این روزها که کوتاهیِ فاصله ‌ی زندگی تا شهادت بیشتر از هرزمانی احساس می‌شود. سجده‌گاهم شده آرام‌بخش جانم. برای شنیدن صدای اذان لحظه‌شماری می‌کنم. اذانی که نام الله و محمد و علی‌ مُهراثبات مسلمانی‌مان را فریاد می‌زند. به سجاده‌‌ی سبز و زیبایم پناه می‌برم. در هجمه‌ی اخبار جنگ و کارزارحق و باطل دقایقی‌ خود را و دل و روحم را در حریم امن الهی محصور می‌کنم و دست در دست خدا این نزدیکی را بیشتر از هرزمان دیگری درک می‌کنم. دوست دارم اگر قرار است فیضی ازجنسِ شهادت قسمتم شود درهمین مکان درهمین لحظات درقیام نمازم در رکوع و سجودم درقنوت و طلب پیروزی حق علیه باطل باشد. هرچقدر که قبل از شروع نماز ملتهب بودم و بی‌قرار الان چون به ساحل آرامش رسیده‌ای می‌مانم که میل برگشت به دریای موّاج و طوفانی را ندارد. با سلامی بر نبی خدا و عبادالله الصالحین تا نمازی دیگر خداحافظی می ‌کنم. لحظات بعداز نماز را همیشه دوست دارم. لحظاتی برای ذکروتفکر ... با صدای گرومپی لحظاتی رشته افکارم پاره می‌شود. داشتم فکر می‌کردم: بهای طلای وجود انسانی با بحران‌ها و تلاطم روزگار چقدربالاوپایین می‌شود؟ راستی نوسان ارزش طلای وجود بنده نزولی است یا صعودی؟ و اصلا همان‌گونه که نگران ارزش ریالی داشته‌های اندک طلایی خود هستم. آیا به همان میزان به فکر جبران کاهش ارزش داشته‌های قیمتی نهفته در ذات خود هستم؟ هرچند برخلاف ترس و تسلیم مقاومت و اتکال به خدا در حوادث و شدائد روزگار، ذخایر وجودی آب‌دیده‌تر می‌شود و قیمتی‌تر. اما آیا برای ارزش افزوده این معادن و حفظ این اندوخته‌های گران‌قدر چون صبر و ایثار و استقامت. به فکر سرمایه‌گذاری برای توسعه‌ی فردی هستم؟ با صدای گرومپی دیگر از پدافند خودی از جای برمی‌خیزم و از عبادتگاهم دل می‌کنم. به سراغ کارهای دیگری که این روزها به تناسب شرایط برایم تعریف شده می‌پردازم تا در همین خانه‌ای که گاه به خط مقدم و تیررس مستقیم دشمن و گاه به پشت جبهه و پشتیبانی تغییر کاربری می‌دهد. به هرحال باید یاری‌گر سربازان امام زمان عج باشم. به امید پیروزی نهایی حق علیه باطل ان‌شاءالله. 🗓شماره ٩۵ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥تاول‌های به خون‌نشسته ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝سروکله‌ی زخم‌ها از دو ماهگی پیدایشان شد. سن‌دارترها می‌گفتند: «گرمی زده. باید خنکی بهش بدی.» ما هم خیال می‌کردیم همین است. هی خواباندیمش در ماست. در آب عدس. هی تک‌به‌تک غذاهای گرمی را حذف کردیم که شیرم صاف بشود. فایده نداشت. زخم‌ها تاول شده بودند. هر روز بیشتر روی پوستش پیشروی می‌کردند و عضوی جدید از تنش را فتح می‌کردند. از کمر شروع شده بودند و کشیده بودند بالا. دیگر گونه‌هایش پیدا نبود. زخم‌ها آنقدر بزرگ شده بودند که ترک‌ترک می‌شدند، آب می‌انداختند و لباس‌هایش را زرد و خونی می‌کردند. دیگر کار از گرمی‌سردی و نسخه‌های خانگی گذشته بود. افتادیم پی دکتر. هربار چیزهایی می‌شنیدیم که سخت‌وسخت‌تر می‌شد. دکتری می‌گفت فقط لباس‌های نخی تنش کن. آن یکی می‌گفت لباس‌هایش فقط سفید باشد، هیچ مواد شوینده‌ای به تن و لباس‌هایش نخورد. کسی دیگر هشتاد درصد غذاها را برای من ممنوع کرد. هربار و هرکجا با نسخه‌ای عجیب برمی‌گشتیم خانه و پمادها و ضمادهای گران و مختلف را می‌مالیدیم روی بچه‌ای که از چهارماهگی می‌گذشت. همه بی‌فایده. تازه معنای استیصال را فهمیده بودم. شب‌ها تا صبح بالای سرش بیدار می‌نشستم. نمی‌توانست از سوزش و خارش بخوابد. تاول‌ها انگار روی جگر من بودند؛ وقتی می‌دیدم با آن انگشت‌های ظریف تنش را می‌خاراند. دستکش می‌پوشاندمش، بی‌تابی می‌کرد. مثل جوجه‌ی زخم‌خورده‌ای به خودش می‌پیچید و کمرش را می‌مالید به تشک. ماه‌ها دربه‌در متخصص‌های مختلف بودم و به هر امام و امامزاده‌ای نذر کرده بودم که طفلک معصومم را از این رنج رها کند. رنجی که هزار برابرش روی قلب من بود و روحم را می‌خورد. می‌گفتم: «زخمت به تن من! توی طفلک معصومم چرا باید اینقدر عذاب بکشی؟» ناله‌هایم بالأخره جواب داد. پماد گیاهی معجزه‌ای پیدا شد که مثل آب روی آتش زخم‌هایش را درمان می‌کرد. گیرم که خیلی گران. مهم نبود. حاضر بودم جانم را بدهم. کودکم آرام شده بود. زخم‌ها کم شده بودند و بالاخره طفلکم می‌توانست کمی بخوابد. از آن روزها دو سال گذشته. زخم‌ها دیگر رفته‌اند. امروز اما باز جای آن تاول‌ها روی قلبم سوختند. انگار طفلک من بود توی بغل آن مادر. پوست سوخته‌اش، عفونت و سوزشش روی تن من بود. من جای تک‌تک آن زخم‌ها را می‌شناختم. می‌دانستم وقتی زخمی زیر پلاستیک پوشک بماند چقدر بیشتر می‌سوزد. می‌دانستم وقتی بخارد و به خون بیفتد و دوایی نباشد که مرهم بشود یعنی چه. قلبم در فشار است. کسی هست که بتواند محاصره را به قدر عبور یک پماد کوچک بشکند؟ 📝هدی ترخان، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ منِ بعد از جنگ 👈 جهان آمده بود توی دستانم 📝روایت‌هایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ 📝 طیبه مهدی‌زاده 📖 بعد از بمباران بیمارستان المعمدانی تا دو روز افسرده بودم. هر لحظه تصویر آن پسربچه‌ای که از ترس چشمش گشاد شده بود و پلک نمی‌زد، جلوی چشمم بود. هربار هم یادش می‌افتادم کاسهٔ چشمم داغ می‌شد. کارم شده بود گریه. فکر می‌کردم بی‌خاصیت‌ترین زن روی زمینم. چرا حتی نمی‌توانم قدر یک آغوش برای آرامش این کودک کاری کنم. و اگر نمی‌توانم، دیگر چه فایده که به درد آرامش بچه‌های خودم بخورم. اما وقتی اسرائیل جنگ را به خانه‌مان کشاند همه چیز عوض شد. یک روز بچه‌هایم از صدایی ترسیدند. فکر کردند خانه‌مان موشک خورده. دویدند بغلم. به محض اولین لبخندی که زدم، آرام شدند. بعد برای‌شان تلوزیون روشن کردم. صدای شبکهٔ پویا را زیاد کردم. با یک کاسه پفک هندی سرشان گرم شد. حس سربلندی داشتم. یاد حرف آقا افتادم که فرموده بود: «جریان زندگی را حفظ کنید.» به دستانم نگاه کردم. به درد خورده بودند. نه چون بچه‌هایم را آرام کردند. چون جریان زندگی را حفظ کردند. آن‌وقت بود که حس کردم تمام کودکان غزه را آرام کرده‌ام. انگار جهان آمده بود توی دستانم تا من، برایش کاری کنم. 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ بیش از ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران منتشر شد 📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین تصمیم گرفتیم روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان را به نوبت منتشر کنیم.
🖥 | بادکنک‌های غدیر 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 نصیبه حیدری: دو روز تا عید غدیر باقی مانده بود. فرهنگی مسجد در تدارک یک جشن بزرگ در حیاط بود. خانمهای مسجد هم قرار شد کمک کنند. من و دو تا از خانم‌ها (یک نفر دکتر دامپزشک و یک نفر وکیل و خودم که روزنامه نگار) به همراه بچه‌ها رفتیم زینبیه‌ی مسجد برای بادکردن و بادکنک‌آرایی روی حلقه‌ها. بچه‌ها با تمام توان با استفاده از پمپ دستی بادکنک‌ها را باد می‌کردند. من و خانم وکیل گره می‌زدیم و خانم دکتر و دختران نوجوان وظیفه‌ی بادکنک‌آرایی داشتند. تقریبا کار تمام شده بود، اما نصب بادکنک‌های ریسه‌شده روی حلقه فلزی ماند برای جمعه صبح. صبح جمعه که برای نماز صبح بلند شدم، از خبر جنایت اسرائیل کودک‌کش و شهادت دانشمندان و فرماندهان و مردم بی‌گناه شوکه شدم. وسط جنگ نگران این همه بادکنک بودم. روز سه‌شنبه طبق روال هر هفته در زینبیه برنامه داشتیم. این‌بار برنامه اختصاصی‌مان سوره فتح و دعای توسل و دعای چهاردهم صحیفه و چهارده هزار صلوات همه به نیت پیروزی بود. حزن و خشمی در نگاه خانم‌ها موج می‌زد. بعد از مراسم به خانم‌ها پیشنهاد دادم بادکنک‌ها را ببرید خانه برای بچه‌ها و نوه‌ها. یک نفر گفت بمانند برای جشن پیروزی! جشن پیروزی، همین کلمه کافی بود برای شکفتن لب‌ها، لبخند بر لب‌ها نشست و همه گفتند ان شاءالله. سه‌شنبه بعدی که باز هم برنامه هفتگی داشتیم همه به هم تبریک می‌گفتند. اثری از آن حزن و خشم نبود. روز پیروزی ایران و اسلام بود، روز موفقیت مردم و رهبر بر رژیم صهیونیستی بود. بعد از مراسم دعا و توسل خانم‌ها گفتند حالا این بادکنک‌ها بردن دارند. هر کدام چند بادکنک برای بچه‌ها، نوه‌ها و همسایه‌ها برداشتند. این بود سرنوشت بادکنکهای ما، بادکنک‌های غدیر ماندند تا برای پیروزی به کار آیند. 🗓شماره ٩۶ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh