eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | جشن سرجایش بود 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 فاطمه کاظمی: پنجشنبه، دو روز مانده به نوروز شیعیان کمی باران می‌آمد. در صحن جواد الائمه، به وقت غروب، روبه‌روی گنبد عمه جانم ایستاده بودم. هشتمین شب خدمتگزاری به زائران حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها بود. چقدر به آقایان هیئت‌مان التماس کرده بودیم که بگذارند امسال هم در موکب خدمت کنیم، الحق که هر خستگی به جان‌مان لذت بخش بود! شب دیر وقت به خانه برگشتیم. نمی‌دانم چه شد که حالم عجیب شد، ریا نباشد تماسی با خدا برقرا کردم. کمی حرف زدیم. در نهایت خستگی دکمه قطع ارتباط را زد و وسط هال خوابم برد. وای بر آن صبح که خواب آسوده‌ام را نابود کرد! نمی‌دانم چطور شد، اما دیگر نمی‌توانستم چشمانم را از قاب تلویزیون بگیرم، اخبار مانند ابری سیاه و طوفانی به آفتاب حال خوبم چیره شدند. ناخواسته احساس مرگ می‌کردم! ساعت‌ها اشک ریختم. صبرم نمی‌آمد! ناگهان آن بالا سمت راست لوگوی مهمانی ۱۰ کیلومتری توجه‌ام را به خود جلب کرد. حواسم که سرجایش آمد زیرنویس تلویزیون در نظرم گذشت، جشن سرجایش بود، غدیر سرجایش، امر رهبری بود! همان لحظه خاطرات سرداران محبوب، همان پرستوهای کوچ کرده در ذهنم تداعی شد. سال قبل غدیر را در کنار ما بودند. امسال اما... ساعت حوالی ۴ عصر بود. گره ایمان را محکم کردم. وضو گرفتم. روسری نویی که برای غدیر خریده بودم سرکردم. با خانواده به سمت حرم راه افتادیم. آن شب، گویا همه آمده بودند. صف پذیرایی طویل‌تر از هر شب بود. من ایستاده روبه‌روی گنبد به زائران نگاه می‌کردم. درحالی‌که چشمان‌شان آهنگ اندوه می‌نواخت، اما در کلام‌شان یک حرف منعکس می‌شد "الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین..." 🗓شماره ٩٣ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | جنگ نمی‌تواند مادرانگی را از ما زن‌ها بگیرد 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 زهرا زردکوهی: صداها که بالا می‌گرفت بچه‌های کوچکِ دخترخاله‌ام باهم به آسمان اشاره‌ می‌کردند و پشت سر هم داد می‌زدند: بیزی ویریلار! بیزی ویریلار! (ما را می‌زنند!) آن روز مثل روزهای قبل دویدم کنار بچه‌ها. صداها بلندتر از روزهای قبل بود و بیشتر از همیشه ترسیده بودند. دستانم را که برایشان باز کردم، هردویشان دویدند در آغوشم و محکم بغلم کردند. هنوز داشتند می‌گفتند «بیزی ویریلار!» یک آن به ذهنم رسید بهشان بگویم این صدای ترقه‌بازی بچه‌های شلوغیست که شب‌ها حرف مامان و بابایشان را گوش نمی‌دهند و نمی‌خوابند. دخترک نگاهی به آسمان انداخت و توی گوشم گفت: اما من می‌ترسم! روی موهایش را بوسیدم و گفتم: من پیشت هستم... و بعد انگشت کوچکش را جلو آورد و پرسید: قول؟ پسرک اما لب برچیده بود و باتعجب به آسمان نگاه می‌کرد. توی گوش پسرک گفتم «دوست داری ما هم ترقه بزنیم؟» خندید و جیغ کشید: بله! آن شب بچه‌ها را بردم به اتاق پشتی خانه‌ی عزیز. آن‌جا خبری از صداها نبود. با هم بازی کردیم، شعر خواندیم، خندیدیم و از نقشه‌هایمان برای ترقه‌بازی حرف زدیم... فرداشب توی حیاط نشسته بودیم و با شعرخواندن بچه‌ها دست می‌زدیم که دوباره صداها شروع شد. پسرک آمد و آرام پرسید: بیز ویریروخ؟ بله را که گفتم، دست خواهرش را گرفت و شروع کرد به بالا پایین پریدن. هورا می‌کشیدند و با هم می‌خواندند: بیز ویریروخ! بیز ویریروخ! (ما می‌زنیم...) 🗓شماره ٩٤ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | نزولی یا صعودی؟ 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 الهام زاده سید: این روزها که کوتاهیِ فاصله ‌ی زندگی تا شهادت بیشتر از هرزمانی احساس می‌شود. سجده‌گاهم شده آرام‌بخش جانم. برای شنیدن صدای اذان لحظه‌شماری می‌کنم. اذانی که نام الله و محمد و علی‌ مُهراثبات مسلمانی‌مان را فریاد می‌زند. به سجاده‌‌ی سبز و زیبایم پناه می‌برم. در هجمه‌ی اخبار جنگ و کارزارحق و باطل دقایقی‌ خود را و دل و روحم را در حریم امن الهی محصور می‌کنم و دست در دست خدا این نزدیکی را بیشتر از هرزمان دیگری درک می‌کنم. دوست دارم اگر قرار است فیضی ازجنسِ شهادت قسمتم شود درهمین مکان درهمین لحظات درقیام نمازم در رکوع و سجودم درقنوت و طلب پیروزی حق علیه باطل باشد. هرچقدر که قبل از شروع نماز ملتهب بودم و بی‌قرار الان چون به ساحل آرامش رسیده‌ای می‌مانم که میل برگشت به دریای موّاج و طوفانی را ندارد. با سلامی بر نبی خدا و عبادالله الصالحین تا نمازی دیگر خداحافظی می ‌کنم. لحظات بعداز نماز را همیشه دوست دارم. لحظاتی برای ذکروتفکر ... با صدای گرومپی لحظاتی رشته افکارم پاره می‌شود. داشتم فکر می‌کردم: بهای طلای وجود انسانی با بحران‌ها و تلاطم روزگار چقدربالاوپایین می‌شود؟ راستی نوسان ارزش طلای وجود بنده نزولی است یا صعودی؟ و اصلا همان‌گونه که نگران ارزش ریالی داشته‌های اندک طلایی خود هستم. آیا به همان میزان به فکر جبران کاهش ارزش داشته‌های قیمتی نهفته در ذات خود هستم؟ هرچند برخلاف ترس و تسلیم مقاومت و اتکال به خدا در حوادث و شدائد روزگار، ذخایر وجودی آب‌دیده‌تر می‌شود و قیمتی‌تر. اما آیا برای ارزش افزوده این معادن و حفظ این اندوخته‌های گران‌قدر چون صبر و ایثار و استقامت. به فکر سرمایه‌گذاری برای توسعه‌ی فردی هستم؟ با صدای گرومپی دیگر از پدافند خودی از جای برمی‌خیزم و از عبادتگاهم دل می‌کنم. به سراغ کارهای دیگری که این روزها به تناسب شرایط برایم تعریف شده می‌پردازم تا در همین خانه‌ای که گاه به خط مقدم و تیررس مستقیم دشمن و گاه به پشت جبهه و پشتیبانی تغییر کاربری می‌دهد. به هرحال باید یاری‌گر سربازان امام زمان عج باشم. به امید پیروزی نهایی حق علیه باطل ان‌شاءالله. 🗓شماره ٩۵ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥تاول‌های به خون‌نشسته ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝سروکله‌ی زخم‌ها از دو ماهگی پیدایشان شد. سن‌دارترها می‌گفتند: «گرمی زده. باید خنکی بهش بدی.» ما هم خیال می‌کردیم همین است. هی خواباندیمش در ماست. در آب عدس. هی تک‌به‌تک غذاهای گرمی را حذف کردیم که شیرم صاف بشود. فایده نداشت. زخم‌ها تاول شده بودند. هر روز بیشتر روی پوستش پیشروی می‌کردند و عضوی جدید از تنش را فتح می‌کردند. از کمر شروع شده بودند و کشیده بودند بالا. دیگر گونه‌هایش پیدا نبود. زخم‌ها آنقدر بزرگ شده بودند که ترک‌ترک می‌شدند، آب می‌انداختند و لباس‌هایش را زرد و خونی می‌کردند. دیگر کار از گرمی‌سردی و نسخه‌های خانگی گذشته بود. افتادیم پی دکتر. هربار چیزهایی می‌شنیدیم که سخت‌وسخت‌تر می‌شد. دکتری می‌گفت فقط لباس‌های نخی تنش کن. آن یکی می‌گفت لباس‌هایش فقط سفید باشد، هیچ مواد شوینده‌ای به تن و لباس‌هایش نخورد. کسی دیگر هشتاد درصد غذاها را برای من ممنوع کرد. هربار و هرکجا با نسخه‌ای عجیب برمی‌گشتیم خانه و پمادها و ضمادهای گران و مختلف را می‌مالیدیم روی بچه‌ای که از چهارماهگی می‌گذشت. همه بی‌فایده. تازه معنای استیصال را فهمیده بودم. شب‌ها تا صبح بالای سرش بیدار می‌نشستم. نمی‌توانست از سوزش و خارش بخوابد. تاول‌ها انگار روی جگر من بودند؛ وقتی می‌دیدم با آن انگشت‌های ظریف تنش را می‌خاراند. دستکش می‌پوشاندمش، بی‌تابی می‌کرد. مثل جوجه‌ی زخم‌خورده‌ای به خودش می‌پیچید و کمرش را می‌مالید به تشک. ماه‌ها دربه‌در متخصص‌های مختلف بودم و به هر امام و امامزاده‌ای نذر کرده بودم که طفلک معصومم را از این رنج رها کند. رنجی که هزار برابرش روی قلب من بود و روحم را می‌خورد. می‌گفتم: «زخمت به تن من! توی طفلک معصومم چرا باید اینقدر عذاب بکشی؟» ناله‌هایم بالأخره جواب داد. پماد گیاهی معجزه‌ای پیدا شد که مثل آب روی آتش زخم‌هایش را درمان می‌کرد. گیرم که خیلی گران. مهم نبود. حاضر بودم جانم را بدهم. کودکم آرام شده بود. زخم‌ها کم شده بودند و بالاخره طفلکم می‌توانست کمی بخوابد. از آن روزها دو سال گذشته. زخم‌ها دیگر رفته‌اند. امروز اما باز جای آن تاول‌ها روی قلبم سوختند. انگار طفلک من بود توی بغل آن مادر. پوست سوخته‌اش، عفونت و سوزشش روی تن من بود. من جای تک‌تک آن زخم‌ها را می‌شناختم. می‌دانستم وقتی زخمی زیر پلاستیک پوشک بماند چقدر بیشتر می‌سوزد. می‌دانستم وقتی بخارد و به خون بیفتد و دوایی نباشد که مرهم بشود یعنی چه. قلبم در فشار است. کسی هست که بتواند محاصره را به قدر عبور یک پماد کوچک بشکند؟ 📝هدی ترخان، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ منِ بعد از جنگ 👈 جهان آمده بود توی دستانم 📝روایت‌هایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ 📝 طیبه مهدی‌زاده 📖 بعد از بمباران بیمارستان المعمدانی تا دو روز افسرده بودم. هر لحظه تصویر آن پسربچه‌ای که از ترس چشمش گشاد شده بود و پلک نمی‌زد، جلوی چشمم بود. هربار هم یادش می‌افتادم کاسهٔ چشمم داغ می‌شد. کارم شده بود گریه. فکر می‌کردم بی‌خاصیت‌ترین زن روی زمینم. چرا حتی نمی‌توانم قدر یک آغوش برای آرامش این کودک کاری کنم. و اگر نمی‌توانم، دیگر چه فایده که به درد آرامش بچه‌های خودم بخورم. اما وقتی اسرائیل جنگ را به خانه‌مان کشاند همه چیز عوض شد. یک روز بچه‌هایم از صدایی ترسیدند. فکر کردند خانه‌مان موشک خورده. دویدند بغلم. به محض اولین لبخندی که زدم، آرام شدند. بعد برای‌شان تلوزیون روشن کردم. صدای شبکهٔ پویا را زیاد کردم. با یک کاسه پفک هندی سرشان گرم شد. حس سربلندی داشتم. یاد حرف آقا افتادم که فرموده بود: «جریان زندگی را حفظ کنید.» به دستانم نگاه کردم. به درد خورده بودند. نه چون بچه‌هایم را آرام کردند. چون جریان زندگی را حفظ کردند. آن‌وقت بود که حس کردم تمام کودکان غزه را آرام کرده‌ام. انگار جهان آمده بود توی دستانم تا من، برایش کاری کنم. 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ بیش از ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران منتشر شد 📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین تصمیم گرفتیم روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان را به نوبت منتشر کنیم.
🖥 | بادکنک‌های غدیر 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 نصیبه حیدری: دو روز تا عید غدیر باقی مانده بود. فرهنگی مسجد در تدارک یک جشن بزرگ در حیاط بود. خانمهای مسجد هم قرار شد کمک کنند. من و دو تا از خانم‌ها (یک نفر دکتر دامپزشک و یک نفر وکیل و خودم که روزنامه نگار) به همراه بچه‌ها رفتیم زینبیه‌ی مسجد برای بادکردن و بادکنک‌آرایی روی حلقه‌ها. بچه‌ها با تمام توان با استفاده از پمپ دستی بادکنک‌ها را باد می‌کردند. من و خانم وکیل گره می‌زدیم و خانم دکتر و دختران نوجوان وظیفه‌ی بادکنک‌آرایی داشتند. تقریبا کار تمام شده بود، اما نصب بادکنک‌های ریسه‌شده روی حلقه فلزی ماند برای جمعه صبح. صبح جمعه که برای نماز صبح بلند شدم، از خبر جنایت اسرائیل کودک‌کش و شهادت دانشمندان و فرماندهان و مردم بی‌گناه شوکه شدم. وسط جنگ نگران این همه بادکنک بودم. روز سه‌شنبه طبق روال هر هفته در زینبیه برنامه داشتیم. این‌بار برنامه اختصاصی‌مان سوره فتح و دعای توسل و دعای چهاردهم صحیفه و چهارده هزار صلوات همه به نیت پیروزی بود. حزن و خشمی در نگاه خانم‌ها موج می‌زد. بعد از مراسم به خانم‌ها پیشنهاد دادم بادکنک‌ها را ببرید خانه برای بچه‌ها و نوه‌ها. یک نفر گفت بمانند برای جشن پیروزی! جشن پیروزی، همین کلمه کافی بود برای شکفتن لب‌ها، لبخند بر لب‌ها نشست و همه گفتند ان شاءالله. سه‌شنبه بعدی که باز هم برنامه هفتگی داشتیم همه به هم تبریک می‌گفتند. اثری از آن حزن و خشم نبود. روز پیروزی ایران و اسلام بود، روز موفقیت مردم و رهبر بر رژیم صهیونیستی بود. بعد از مراسم دعا و توسل خانم‌ها گفتند حالا این بادکنک‌ها بردن دارند. هر کدام چند بادکنک برای بچه‌ها، نوه‌ها و همسایه‌ها برداشتند. این بود سرنوشت بادکنکهای ما، بادکنک‌های غدیر ماندند تا برای پیروزی به کار آیند. 🗓شماره ٩۶ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | راه شهدا پررهرو 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝نرگس یخکشی: تقدیم به ایران همیشه سرافراز. وطنم زخمی سرفراز و ایستاده چون کوه استوار است. گرچه فرزندانت در دامانت به جرم دانشمند بودن به خون خود غلتیدند! اما پاینده بمان مانند آن سرو بلند قامت. وطنم زخمی خنجر زهرآلود کین اشقیا ما زخمت را با جان مرهم می‌نهیم. محکم و باوقار برخیز که ما فرزندان کوچکت حتی لحظه‌ای پشتت را خالی نمی‌کنیم. وطنم برخیز و دامانت را بتکان برای پرورش دوباره نسلی نیرومندتر و بیدارتر. وطنم ای زمین خورده نادانی دوستان و نیرنگ دشمنان باشکوه‌ و مقتدر بایست خاک از دامانت بتکان و دوباره از نو شروع کن. گرچه لاله‌هایت را پرپر کردند و دوباره دل‌خسته شده‌ای اما من تو را باور دارم که باز در دامانت گل‌های دیگری می‌پرورند و دامانت گلستانی از غیورمردان باعزت و شیرزنان باعفت می‌‌شود. ایران حسینی همیشه باعزت است و ذلت از آن دشمنانش باد و راه شهدای گران‌قدر پر رهرو باد. 🗓شماره ٩٧ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | پیروز میدانیم 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 خاتون: ساعت ۳ نیمه شب بود. هنوز یک عالمه از کارهای جشن غدیر مانده بود ولی دیگر خواب به هبچ کدام‌مان امان نمی‌داد. به دوروبرم نگاه کردم. وااااای اندازه یک اسباب‌کشی وسیله جمع کرده بودم کلی کار روی دست‌مان مانده بود. به بچه‌ها گفتم فردا هم روز خداست یک روز هنوز فرصت هست بخوابیم که فردا از کله سحر کار داریم. بدون شب‌به‌خیر رفتم توی رختخواب. نمی‌دانم بقیه کی خوابیدند.‌ صبح زود بیدارشدم. شروع کردم به سروسامان دادن به کارها. می‌خواستم تا قبل از ظهر به قول خودمان به کارهایم برسم. جمعه بود. بچه‌ها بیشتر می‌خوابیدند و بابای بچه‌ها هم خانه بود و در خواب ناز. آمدم دخترم را بیدار کنم که پاشو خیلی کار داریم فردا عید است و کارهای  جشن نصفه‌نیمه است که دیدم آقای همسر با حالت آشفته‌ای نشسته پای شبکه خبر و چشمانش پر از اشک شده است. چندبار پرسیدم چی شده و فقط نگاهم کرد. نهایتا گفت: اسراییل تمام فرماندهان را ترور کرده. باورم نمی‌شد‌. نگاه کرد و گفت: جشن‌های غدیر لغو شده. عرق سرد بود که از سروبدنم می‌ریخت. نگاهی به کاغذهای نصفه‌نیمه تاشده وسط سالن انداختم. نگاهی به وسایل نایلون شده و آماده. عکس شهید نماد ضریح و چهره آشفته همسرم را دیدم. گوینده شبکه خبر رجز حماسی می‌خواند و من بیشتر می‌ترسیدم. یک لحظه یاد دعای نادعلی افتادم. یاقاهرالعدو یا والی الولی یا مظهرالعجائب یا مرتضی علی. گفتم نه آقا نمی‌گذارد به هدفشان برسند. آقا نمی‌گذارد جشن عیدش عزا شود. شروع کردم به زمزمه‌کردن با آقا. کمی شعر خواندم. کمی مداحی و دعا و گریه. زیرلبی می‌خواندم و بیشتر از قبل به کارهای منزل رسیدگی کردم. بچه‌ها بیدار شدند. ترسیده و وحشت‌زده از جنگ. دلم برایشان سوخت. این‌ها همان دوران بچگی خودم را داشتند لمس می‌کردند. رفتم بغلشان کردم. با هم حرف زدیم. گفتم: ما امام علی را داریم. آن‌ها چه دارند؟! گفتم ما بچه جنگ بودیم ولی زندگی هم می‌کردیم. وسط جنگ عروسی داشتیم، جشن داشتیم دورهمی داشتیم، تشییع شهدا هم داشتیم. الان هم بلند شوید باید زندگی کنیم‌ قرآن را بردارید و برای پیروزی حق سوره فتح بخوانید. با اینکه تمام وجودم تلاطم جنگ و استرس و غم بود ولی سعی کردم جلوی بچه‌ها عادی باشم و اجازه ندهم بترسند. آن‌روز تا شب چندین بار جشن لغو شد ولی نهایتا پیام آمد که باید جشن تبدیل به حماسه شود و به کوری یهود برگزار شود. با اینکه دل‌ودماغ نداشتیم، اما تا نیمه‌های شب با بچه‌ها همه چیز را مرتب کردیم‌. آقای خانه که از صبح رفتن برای برنامه‌ریزی‌های مرتبط با جشن، جنگ، حماسه و تغییرات لازم را داد. ما هم یک چشم به شبکه خبر یک چشم به فضای مجازی زیرلب دعا می‌خواندیم و آماده می‌شدیم. گاهی هم می‌رفتیم جای دنج و تنهایی دلمان را سبک می‌کردیم و برای وطن زخم‌خورده اشک می‌ریختم. وسط اشک و دعا و دلهره و تحلیل‌های زنانه شنیدیم پدافندمان فعال شده است. خوشحالی‌ آن لحظه قابل وصف نبود. انگار نیروی مضاعفی گرفتیم. هرلحظه خبرهای خوب می‌رسید. نهایتا آخرشب پرواز موشک‌ها برای ما مثل دوپینگ عمل کرد. اشک، دعا، غم، شادی و شکر خداوند می‌کردیم. با آقا امیرالمومنین دردودل کردیم و در هم آمیخته بودیم. نهایتا صبح روز غدیر با احساساتی متضاد از شادی عید و غم از دست دادن عزیزان رفتیم تا جشن غدیر یا بهتره بگویم حماسه غدیر را برپا کنیم. آن هم به نیت نابودی دشمن و تو دهنی به یهودی که از امیرالمومنین واهمه دارد و زخم خیبر بر پیکرشان سرباز کرده است. تاساعت ۱۰ و نیم شب حماسه غدیر برپاشد و مشتی شد توی دهن اسراییل. به مدد امیرالمومنین علیه‌السلام ترس از دشمن از وجود بچه‌ها پاک شد. ان‌شاءالله تا همیشه ما پیروز میدان خواهیم بود. 🗓شماره ٩٨ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | عبور خواهیم کرد 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 نجمه کاظمی: "توجه توجه علامتی که هم اکنون می‌شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن این است که حمله‌ی هوایی انجام خواهد شد محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید" یادم نمی‌آید دقیقا چند ساله بودم ولی آنقدر کوچک بودم که بعداز ظهرها قبل از خواب نیمروزی پدرم، خود را به آغوشش می‌چسباندم. می‌گفتم: بابا می‌شه دوباره قصه‌ی بمباران را برایم تعریف کنید. آن وقت بابا اول متن بالا را شبیه مجری رادیو برایم بازگو و بعد با مهارت‌ صدای آژیر قرمز را تقلید می‌کرد. من عاشق شنیدن این صدا از دهان بابا بودم. بعد از آن نوبت به تعریف‌ کردن ماجرای موشک خوردن خانه‌ای در محله‌ی قدیمی مادربزرگ و خردشدن شیشه‌های خانه مادربزرگم و ماجراهای پرهیجان آن‌روز می‌شد. کمی که بزرگ‌تر شدم پای ثابت خاطرات جذاب پدرم از جبهه رفتن بودم‌. خیلی از شب‌ها وقتی قبل از خواب با دیدن مستند‌های روایت فتح و شنیدن صدای شهید آوینی که راوی حماسه و ایمان از هشت سال دفاع مقدس بود با چشمانی پراشک می‌خوابیدم. دلم پر از حسرت می‌شد که چرا من آن روزها را درک نکردم. آن زمان یک نوجوان بودم در دهه‌ی هشتاد و حالا مادر سه دهه نودی و یک فسقلی هزار و چهارصدی هستم. ۱۲ روز جنگ را با بیم‌ و امیدهایش از سر گذراندیم. حواسم را جمع کردم تا هنگام شنیدن صداهای بلند نیمه‌شب یا حتی طول روز جوری عکس‌العمل نشان ندهم که حس ترس را به بچه‌هایم منتقل کنم. وقتی خبردار می‌شدم که موشک‌های ایرانی در راه اسرائیل هستند با خوشحالی به بچه‌ها خبر می‌دادم و دقایقی بعد همه با هم از دیدن فیلم‌ و عکس اصابت موشک‌ها ذوق می‌کردیم. دعا برای رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان اسلام هم از مهمترین کارهای این چند روز خصوصا هنگام شنیدن سروصداها بود. شاید اگر آن روزها پدر و مادرم راویان خوبی از دفاع‌ مقدس نبودند و جنگ را فقط و فقط مرگ و ویرانی تصویر می‌کردند، آن‌وقت من هم تنها حس ترس و اضطراب را در این ۱۲ روز به فرزندانم انتقال می‌دادم. وقایع تلخ‌وشیرین پی‌درپی می‌آیند و می‌روند، خبرهای خوب‌‌ و بد دائم ردوبدل می‌شوند اما انسان اگر نگاه قرآنی داشته باشد از تمام این پستی و بلندی‌ها به سلامت عبور خواهد کرد. رهبر عزیزمان چه خوب به یادمان آورد که: «ولا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین.» 🗓شماره ٩٩ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | هدیه جنگ 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 سادات: هیچ‌وقت با همسرم از لحاظ سیاسی تفاهم نداشتیم. من به شدت عاشق رهبر و مطمئن به توان کشور، ولی او خیلی خنثی و حتی گاهی مخالف عقیده‌ی من بود. عقیده‌های مخالف ما گاهی منجر به بحث و دلخوری هم می‌شد. مثلا وقتی حضرت آقا می‌گفتند حیفا و تل‌آویو را با خاک یکسان میکنیم نیشخند می‌زد. از آن نیشخندهایی که قبول نداشت و من را حرص می‌داد. یا مثلا توی بحث‌های سیاسی با هم، وقتی مدام از وضعیت بد معیشت می‌گفت و در جواب می‌گفتم امنیت ما به دنیا می‌ارزد یا قدرت موشکی ما قابل قیاس با سال‌های پیش نیست، طبق معمول حرف خودش را می‌زد و بدون اینکه هیچ‌ کدام بتوانیم دیگری را قانع کنیم بحث‌مان به پایان می‌رسید. همیشه بهش می‌گفتم ما دیدگاه سیاسی‌مان دور از هم است پس بحث نکنیم با هم بهتر است. ولی حالا بعد از جنگ، به حرف‌هایی که سال‌ها زمزمه می‌کردم و قبول نداشت ایمان پیدا کرده است. اولین تجمعی که بعد از جنگ با هم رفتیم میدان انقلاب دیدم همراه با جمعیت با غیرت خاصی شعار می‌دهد: «وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد...» دیگر در صحبت‌ها نگرانی‌اش را برای رهبر بروز می‌دهد. می‌گوید هیچکس نمی‌تواند جایگزین رهبر باشد و به قول تو (من) نایب امام زمان. باید خودش پرچم را به امام زمان (عج) برساند. حالا قدر امنیت را خیلی بیشتر از قبل و خودش را مدیون سرداران و محافظان کشور می‌داند. متوجه شده وقتی می‌گفتم ما قدرت برتر منطقه هستیم و هرکس چپ به ما نگاه کند کارش ساخته است یعنی چی. حالا وقتی رهبر را نشان می‌دهند، کانال را عوض نمی‌کند و با دقت صحبت‌ها را گوش می‌دهد. این جنگ خیلی از عزیزان را گرفت ولی به خون بهای آن‌ها عزیزان دیگری را به این کشور برگرداند که باهم یک‌دل شویم. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. 🗓شماره ١٠٠ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh