eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | قرار 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیه‌السلام در حسینیه‌ امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢ 📖 بی‌قراری از چشم‌هایش می‌بارید. هر چند لحظه بلند می‌شد و اطراف را می‌پایید، دوباره می‌نشست و دست‌هایش را به هم می‌مالید. پرسیدم: «چیزی شده حاج‌خانم؟» - دوستم جا مونده. مادر شهیده. کارتش رو جا گذاشته راهش ندادن. قرارمون این بود با هم بیاییم. مادر شهید قنبریه. ‌می‌شناسیش؟ شرمنده بودم که شهدای جنگ دوازده‌روزه را به نام نمی‌شناختم. چند‌دقیقه گذشت، مادر شهید قنبری از راه رسید. به طریقی عکس کارت ورودش را نشان حلقه‌ی حفاظت داده بود و خودش را رسانده بود به زیلوهای آبی حسینیه. دو زن کنار هم نشستند. عکس پسرهای رشیدشان را سر دست گرفتند. بی‌قراری تمام شد! 📝به قلم فاطمه دولتی 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | از آمل تا خیابان کشوردوست 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیه‌السلام در حسینیه‌ امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢ 📖 با همه فرق داشت. میان آن‌همه خانم با چادر مشکی، چادر چیت‌ گلدار پوشیده بود و پیراهن وال نخی. چین و چروک‌های عمیق دست و صورتش نشان می‌داد، عمری تجربه در سینه دارد. برخلاف همه‌ی خانم‌های قسمت ویژه که عکس‌ شهدای جنگ دوازده‌روزه را سر دست گرفته بودند، او عکسی کهنه در دست داشت. مراسم که تمام شد خودم را به پیرزن چادر گل‌گلی رساندم. همین که مرا دید پرسید: «دخترم یعنی دیگه ما آقا رو نمی‌بینیم؟» از آمل آمده بود، نوه‌اش کنار دستش نشسته بود. زن جوان گفت: «من مادربزرگم رو همراهی کردم. ایشون مادر شهید یحیی اسلامی هستن. من هم دختر شهید حسین اسلامی.» تشنه‌ی دیدار بودند، رنج راه را به جان خریده بودند و حاج‌خانم، نشسته بر صندلی رد رفتنِ رهبر را نگاه می‌کرد، تسبیح می‌انداخت و ذکر می‌گفت. پرسیدم: «قبلا هم برای دیدار اومده بودید؟» زن جوان پاسخ داد: «اولین بارمه. مادربزرگم خیلی سال پیش یه‌بار اومده بودن. خیلی وقت بود چشم انتظار بودیم. وقتی بهمون زنگ زدن از آمل تا اینجا پرواز کردیم.» 📝به قلم فاطمه دولتی 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ منِ بعد از جنگ 👈کشک بادنجان دوپیازه 📝روایت‌هایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ 📝 طیبه مهدی‌زاده 📖 اگر روزهای قبل جنگ بود، حتماً دادم در می‌آمد. راننده با ۴۰ تا سرعت یکهو بزند روی ترمز. و من با کله بروم توی پشتی صندلی و هیچی هم نگویم؟! آن هم دقیقاً وقتی مغزم دنبال جواب این سوال است که برای کشک بادنجانم دو تا پیاز سرخ کنم یا یکی؟ اما روزهای جنگ آدم را از خودش می‌کشد بیرون. آن روز تا خواستم اعتراض کنم که «آقا چه خبر است!»؛ چشمم خورد به برادران بی‌سیم به دست و یونیفرم پلنگی پوشیده‌ای که ایستاده بودند وسط خیابان. ایست‌بازرسی بین شهری زده بودند. دیگر حال خودم یادم رفت‌. به آن طفلکی‌های جگردار فکر کردم. که اصلا معلوم نیست این شب‌ها می‌خوابند؟ غذاهایی که برایشان می‌آورند دوست دارند؟ نکند بین‌شان یکی باشد که کشک‌بادنجان دو پیازه دوست داشته باشد. حس کردم دیگر از گلویم پایین نمی‌رود. چشمان شرمندهٔ راننده از آینه جلو نگاهم کرد. جای هر حرفی گفتم: «می‌شه سریع‌تر برید؟» می‌خواستم برسم خانه کشک بادنجان که درست شد، بدهم همسرم بیاورد برای این بسیجی‌ها. 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥️ @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥در آرزوی فراموشی ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝حق داشتند قدیمی‌ها که می‌گفتند آدم سنگ بشود اما مادر نه. آدم مادر که شد دیگر هیچ تصویری از ذهن و جانش پاک نمی‌شود. منِ مادر، هر نمایی از کودکی زخمی یا پیکری کوچک، قلبم را هزار تکه می‌کند. وقتی فیلم وداع پدربزرگ یوسف را دیدم، انگار نفس در سینه‌ام گیر کرد. آن لحظه، دیگر او فقط نوه‌ی مردی در غزه نبود؛ او فرزند همه‌ی ما مادرها بود. یوسف، تنها چهار سال داشت. کودکی که دنیا را هنوز با توپ پلاستیکی و خنده‌های بی‌پایان می‌دید. من در نگاهش محمدحسینم را می‌دیدم، با همان قد و قامت و همان سن و سال که همین دیروز در حیاط خانه دنبال توپش می‌دوید. خنده‌های کودکانه هیچ مرزی نمی‌شناسد، اما بمب‌ها، حتی آن‌ها را هم نشانه گرفتند. وقتی پدربزرگ یوسف خم شد، دست لرزانش را روی تن بی‌جان نوه‌اش گذاشت و گریست، قلبم شکست. آن صحنه برای من فقط یک تصویر نبود؛ بوی خاک سوخته، صدای گریه‌ی مردی شکسته، و آغوشی که برای همیشه خالی مانده بود، همه‌اش را در ذهنم زنده دیدم. تصویر کردم، زندگی کردم. همان لحظه با خودم گفتم: اگر روزی دست‌های کوچک فرزندم، سرد و بی‌حرکت در آغوشم بیفتد چه؟ از من چه باقی می‌ماند؟ این سوال مثل خنجری در سینه‌ام فرورفت. هیچ مادری نمی‌تواند از این تصور بگریزد. برای همین است که غزه برایم فقط نامی در خبرها نیست. غزه همان لرزشی‌ست که هر بار با شنیدن صدای انفجار در دل مادرها می‌افتد. همان دلهره‌ای‌ست که در دل ما هم زنده است وقتی آن‌ها شب‌ها بچه‌هایشان را در آغوش می‌گیرند و دعا می‌کنند صبح فردا همچنان نفس بکشند. پدربزرگ یوسف در آن وداع، تنها نبود. من، و هزاران مادر دیگر، کنار او گریستیم. ما همه با او دفن شدیم. اما در عین حال، صدایش را به جان گرفتیم؛ صدایی که فریاد می‌زند: «کودکان ما حق زندگی دارند.» یوسف دیگر نمی‌خندد، اما خنده‌هایش مثل نوری در کوچه‌های تاریک غزه می‌پیچد. و ما مادرها، هر بار که کودکی پرپر می‌شود، دوباره زخمی می‌شویم، اما باز بلند می‌شویم؛ چون تنها سرمایه‌ی ما همین عشق است. عشقی که هیچ بمبی توان خاموش کردنش را ندارد. 📝نفیسه‌سادات موسوی، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | دلخوشی‌ام رفت 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیه‌السلام در حسینیه‌ امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢ 📖 کیپ هم نشسته بودیم. پشتش به ما بود و با هر بار جابه‌جا شدن، عذرخواهی می‌کرد. زیر گوشش گفتم: «راحت باشید مادر.» و انگار همین جمله سفره‌ی دلش را باز کرد: «ما اصالتاً اهل یزدیم. از وقتی نوجوون بودم دوست داشتم اولاد زیاد داشته باشم. سفره بندازم و بچه‌هام دورم بشینن و کیف کنم. خیلی سختی کشیدم، از غربت، از تنهایی، از مشکلات مالی. دلخوشیم بچه‌هام بودن. پسرم دکترایِ حقوق داشت. سرهنگ تمام مملکت بود. توی میدون سپاه کرج شهیدش کردن.» بعد شروع کرد به لعنت کردن رژیم صهیونیست و آمریکا. با انگشت دخترکی را نشانم داد. مقنعه به سر داشت؛ کنار زنی جوان نشسته بود. زن زمزمه کرد: «این دختره سعیدمه، اونم خانومش. داغدارن. داغداریم.»   👈راوی: مادر شهید سعید شریفی 📝به قلم فاطمه دولتی 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | حاج مدد انتخاب شد 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیه‌السلام در حسینیه‌ امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢ 📖 دخترک مچاله شده بود کنار مادر، تکیه‌اش را داده بود به او. انگار کن مادر ستونش باشد. ستون اما لرزان بود؛ وقتی پرسیدم: «می‌شه از همسرتون برام بگید؟» کاسه‌ی چشم‌هایش پر شد از اشک: «چی بگم؟ اول‌ها برام آسون‌تر بود. هرچی می‌گذره، بیشتر جای خالی‌شون به چشم میاد. با نبودنشون چیکار کنم؟» زبانم قفل شد. شهید علی مددالهی اردکانی مشاور فرماندهی هوافضای سپاه بود. او در کنار سردار حاجی‌زاده و در مقر فرماندهی به شهادت رسید. پیکرش چهار روز پس از شهادت به خانواده‌اش برگشت و در شب اول محرم؛ یعنی سیزده روز پس از شهادت در اردکان استان فارس به خاک سپرده شد. همسرش، اشک را پس زد و تعریف کرد: «شوهرم میون‌دار هیئت بود. هرسال هر جور شده وقتش رو خالی می‌کرد و می‌رفتیم اردکان تا اونجا به هیئت برسه. امسال پیکرش مهمون مردم شهرمون شد. اون‌ها هم سنگ تموم گذاشتن. چهار هزار نفر توی یه شهر کوچیک برای تشییع پیکرش اومدن.» آقامدد؛ بلد بود چگونه تکیه‌گاه همسرش باشد آن هم در شهر غریب: «توی خونه‌ی ما غیبت هیچ‌جایی نداشت. وقتی دلم پر بود و می‌خواستم پیشش از کسی حرف بزنم، هرجور شده دلم رو به دست می‌آورد و می‌گفت ولش‌کن خانم. خمس براش خیلی اهمیت داشت. سال‌های اول زندگی که دستمون تنگ بود، پولی نداشتیم، اما آقامدد خمس خوراکی‌هامون رو حساب و پرداخت می‌کرد. پانزده خرداد سال‌خمسی‌مون بود. این‌بار هم همه رو حساب‌کتاب کرد و کنار گذاشت. بعد از شهادتش من خمس رو پرداخت کردم.»   زن لبخند زد: «متخصص بود. اما کمتر کسی از اقوام و دوستان خبر داشتن از جایگاهش. مهمون رو روی چشمش جا می‌داد. هر جور شده وسط کارهاش مرخصی می‌گرفت و می‌اومد تا پیش مهمون‌ها باشه. دیشب برادرم اینها اومدن خونه‌مون. جای خالی‌ش آوار شد روی سرم.» دخترک خودش را از تن مادر کند، نگاهش را دوخت به زمین، امان داد ستونش زیر سقف حسینیه‌ی امام خمینی اشک بریزد و سینه سبک کند. شرم کردم از او درباره پدرش بپرسم. مگر نه اینکه همه‌ی دخترها بابایی‌اند و نورچشمی پدر؟ 👈راوی: همسر شهید علی‌محمد مددالهی   📝به قلم فاطمه دولتی 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | شهید باش تا شهید شوی! 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیه‌السلام در حسینیه‌ امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢ 📖 به عکس میان دستش اشاره کردم و پرسیدم: «با شهید نسبتی دارید؟» لبخند زد: «با این شهید نه. ولی من خواهر شهید حسین اویسی هستم. مادرم عکسشون رو برد جلو.» بعد تعریف کرد: «برادرم از پانزده، شانزده سالگی وارد بسیج شد. بعد هم درس خوند و لباس پاسداری پوشید. اما... اما فقط توی سپاه کار نمی‌کرد. ما نمی‌دونستیم کجاها خدمت می‌کنه، اونم بی‌سروصدا. وقتی شهید شد، روز مراسمش تاج گل‌ها رسید. بنرهای تسلیت اومد. خیلی‌ها اومدن خونه‌مون، سر مزارش، برامون گفتن از فعالیت‌هاش، از دست‌به‌خیریش. تازه فهمیدیم چه گره‌‌های بزرگی رو باز کرده. چقدر کار جهادی کرده.» یاد حاج قاسم به‌خیر: «شرط شهید شدن، شهید بودن است!» 👈راوی: خواهر شهید حسین اویسی   📝به قلم فاطمه دولتی 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | فرشته‌های چشم‌روشن 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیه‌السلام در حسینیه‌ امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢ 📖 دیدن دوقلوها همیشه لبخند به لب می‌آورد.اما تماشای دو دختر بچه، با لباس‌های یک‌رنگ، موهای یک‌جور، گلسرهای یکسان و چشم‌هایی روشن در حسینیه‌ی امام‌خمینی می‌تواند، نفس کشیدن را سخت کند. دختر‌ها کنار دست مادر ایستاده بودند، مادر با چشم‌های سرخ روی سرشان دست می‌کشید و بی‌حرف نوازششان می‌کرد. موج شعارها از عقبِ جمعیت به راه افتاد، کسی داد زد: «نه سازش، نه‌تسلیم، نبرد با آمریکا» و دیگری: «مرگ بر اسرائیل» دخترها، ایستادند. سر برگردانند سمت من، سمت جمعیت. گشتند دنبال صاحبِ صدا. پیدایش نکردند، مشت‌های کوچکشان آمد بالا: «مرگ بر اسرائیل» درک کامل و درستی از این شعار داشتند؟ نه! اما فرشته‌های به یادگار مانده از سرهنگ شهید حسن آقایی با اسرائیل پدرکشتگی داشتند؛ و این کافی بود!   📝به قلم فاطمه دولتی 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ بیش از ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران منتشر شد 📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین تصمیم گرفتیم روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان را به نوبت منتشر کنیم.
🖥 | ما رأیتُ إلّا جمیلاً   📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 فاطمه حسن‌زاده: سه‌شنبه سوم تیر بود. نام‌هایشان یکی‌یکی اعلام شد. آدم‌هایی که تا دیروز کنارمان می‌گفتند و می‌شنیدیم حالا باید تماشاچی عکس‌هایشان باشیم. با جمعی به دیدار خانوادۀ آقا سید رفتیم. راستش من آدم عرض تسلیت نیستم. در واقع نابلدم برای همدردی با کسی که عزیز از دست داده. تا منزل‌شان در ذهنم جمله می‌ساختم در تسکین دل همسرش. تا پا روی فرش خانه‌شان گذاشتم، چشمم به چشم همسر شهید افتاد. از همان فاصله، با تکانه‌های آهستۀ لبش چند بار تکرار کرد: «دیدی سیدم بالاخره شهید شد.» سرتکان دادم. نزدیک شدم. در آغوش گرفتمش. جمله‌های در ذهنم همگی لال شدند. اشتباه می‌کردم. قلبی که به شهید وصل باشد، تسکینش هم با خود اوست. او آرامش داشت. صدای روضه در حال پخش بود. همسر شهید با دلی قرص می‌گفت: «عزای ارباب‌مان نزدیک است، اگر اشکی می‌ریزید فقط برای امام مظلوم‌مان باشد.» از بیچارگی‌ام همین بس که از کل جهان بهر تماشاچی بودنش نصیب من شده. با فاصله نشستم به تماشا. دل‌گویه‌هایش کم از اجر شهید نداشت. محزون ولی استوار گفت: «سید، پسرش رو قوی بار آورده. پسرم مشکی نپوشیده. می‌دونه باباش قهرمانه.» صدای روضه‌خوان عوض شد. پسرم می‌خواند: «بره بالاتر علم حسین ...» و پسر شهید، ذکر «حسین» می‌گفت. بیرون خانه دیدمش. خواستم جلو برم و به حرف بگیرمش. باز نتوانستم. باز تماشاچی شدم. دیدم لبخندهایی که غم دلش را پنهان می‌کرد و صلابت راه پدرش را به رُخ می‌کشید. اینان شاگردان مکتب بانویی هستند که در اوج مصیبت فرمود: «ما رأیتُ إلّا جمیلاً.» به خدا سپردیمشان و برگشتیم. چهارشنبه، پنج‌شنبه و جمعه تشییع شهدای‌مان بود. خون‌های جاری شده بر زمین، در پیِ دل‌های مشتاق، محل‌به‌محل، خیابان‌به‌خیابان گشتند و عاشق جمع کردند. مغازه‌دارها، کرکره‌ها را پایین کشیدند. رهگذرها، ایستاده بودند. همۀ مردم با همۀ تفاوت‌هایمان، کنار هم، دوشادوش شهدای وطن‌مان اشک روضه ریختیم و شعار «مرگ بر وطن‌فروش و خائن» سر دادیم. جنگ خیلی چیزها از ما گرفت و خیلی چیزها هم به ما اضافه کرد. افزودنی‌ها را قدر می‌دانیم و تسویه حساب گرفتنی‌ها باشد به وقت و به جایش. 🗓شماره ١٠١ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh