eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | فرشته‌های چشم‌روشن 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیه‌السلام در حسینیه‌ امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢ 📖 دیدن دوقلوها همیشه لبخند به لب می‌آورد.اما تماشای دو دختر بچه، با لباس‌های یک‌رنگ، موهای یک‌جور، گلسرهای یکسان و چشم‌هایی روشن در حسینیه‌ی امام‌خمینی می‌تواند، نفس کشیدن را سخت کند. دختر‌ها کنار دست مادر ایستاده بودند، مادر با چشم‌های سرخ روی سرشان دست می‌کشید و بی‌حرف نوازششان می‌کرد. موج شعارها از عقبِ جمعیت به راه افتاد، کسی داد زد: «نه سازش، نه‌تسلیم، نبرد با آمریکا» و دیگری: «مرگ بر اسرائیل» دخترها، ایستادند. سر برگردانند سمت من، سمت جمعیت. گشتند دنبال صاحبِ صدا. پیدایش نکردند، مشت‌های کوچکشان آمد بالا: «مرگ بر اسرائیل» درک کامل و درستی از این شعار داشتند؟ نه! اما فرشته‌های به یادگار مانده از سرهنگ شهید حسن آقایی با اسرائیل پدرکشتگی داشتند؛ و این کافی بود!   📝به قلم فاطمه دولتی 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ بیش از ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران منتشر شد 📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین تصمیم گرفتیم روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان را به نوبت منتشر کنیم.
🖥 | ما رأیتُ إلّا جمیلاً   📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 فاطمه حسن‌زاده: سه‌شنبه سوم تیر بود. نام‌هایشان یکی‌یکی اعلام شد. آدم‌هایی که تا دیروز کنارمان می‌گفتند و می‌شنیدیم حالا باید تماشاچی عکس‌هایشان باشیم. با جمعی به دیدار خانوادۀ آقا سید رفتیم. راستش من آدم عرض تسلیت نیستم. در واقع نابلدم برای همدردی با کسی که عزیز از دست داده. تا منزل‌شان در ذهنم جمله می‌ساختم در تسکین دل همسرش. تا پا روی فرش خانه‌شان گذاشتم، چشمم به چشم همسر شهید افتاد. از همان فاصله، با تکانه‌های آهستۀ لبش چند بار تکرار کرد: «دیدی سیدم بالاخره شهید شد.» سرتکان دادم. نزدیک شدم. در آغوش گرفتمش. جمله‌های در ذهنم همگی لال شدند. اشتباه می‌کردم. قلبی که به شهید وصل باشد، تسکینش هم با خود اوست. او آرامش داشت. صدای روضه در حال پخش بود. همسر شهید با دلی قرص می‌گفت: «عزای ارباب‌مان نزدیک است، اگر اشکی می‌ریزید فقط برای امام مظلوم‌مان باشد.» از بیچارگی‌ام همین بس که از کل جهان بهر تماشاچی بودنش نصیب من شده. با فاصله نشستم به تماشا. دل‌گویه‌هایش کم از اجر شهید نداشت. محزون ولی استوار گفت: «سید، پسرش رو قوی بار آورده. پسرم مشکی نپوشیده. می‌دونه باباش قهرمانه.» صدای روضه‌خوان عوض شد. پسرم می‌خواند: «بره بالاتر علم حسین ...» و پسر شهید، ذکر «حسین» می‌گفت. بیرون خانه دیدمش. خواستم جلو برم و به حرف بگیرمش. باز نتوانستم. باز تماشاچی شدم. دیدم لبخندهایی که غم دلش را پنهان می‌کرد و صلابت راه پدرش را به رُخ می‌کشید. اینان شاگردان مکتب بانویی هستند که در اوج مصیبت فرمود: «ما رأیتُ إلّا جمیلاً.» به خدا سپردیمشان و برگشتیم. چهارشنبه، پنج‌شنبه و جمعه تشییع شهدای‌مان بود. خون‌های جاری شده بر زمین، در پیِ دل‌های مشتاق، محل‌به‌محل، خیابان‌به‌خیابان گشتند و عاشق جمع کردند. مغازه‌دارها، کرکره‌ها را پایین کشیدند. رهگذرها، ایستاده بودند. همۀ مردم با همۀ تفاوت‌هایمان، کنار هم، دوشادوش شهدای وطن‌مان اشک روضه ریختیم و شعار «مرگ بر وطن‌فروش و خائن» سر دادیم. جنگ خیلی چیزها از ما گرفت و خیلی چیزها هم به ما اضافه کرد. افزودنی‌ها را قدر می‌دانیم و تسویه حساب گرفتنی‌ها باشد به وقت و به جایش. 🗓شماره ١٠١ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | برای دلوین و آروین    📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 سحر.ف: پرده اول: کد۸۸ اتاق عمل دوقلوهای۲۸هفته ۲۸هفته یعنی مرز بین زندگی، یعنی دست به یقه شدن با عزرائیل. تازه اخبار داشت خبرحمله را مخابره می‌کرد دست و دلش به دویدن تا اتاق عمل نمی‌رفت. صداها در گوشش اکو داشت زدن، تهران رو زدن، اسرائیل زد چیکارکنیم؟ خودش هم نمی‌دانست، مستاصل بود انگار بین دو دنیا گیر کرده باشد. ازچیزی که میترسید به سرشان امده بود. مجدد کد به صدا درآمد. صدایی به جای صدای کد ۸۸ در گوشش آهنگ زد (در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته‌اید، همان‌جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه‌ی کارها به شما متوجه است) حالا پاهایش جان داشت، دوید؛ با تمام توان به سوی اتاق عمل دوید، میدان جنگ او اینجا بود. باید برای جان این دوخواهر و برادر میجنگید. پرده دوم: سرپرستار می‌گفت باید همه آماده‌باش باشند،از شهر خارج نشوید، خوابگاه مشخص شده، برای بچه‌ها مهدکودک مهیا شده. از انتهای بخش بلند گفت جنگ به دریا برسد من در Nicu نمی‌مانم، می‌روم اورژانس دیگر بیمارستانها، خدمت آنجا معنا دارد نه اینجا. پرده سوم: یک‌ساعتی بود سیاهی شب آسمان را گرفته بود، مادرها نوزادهایشان را درآغوش داشتند. ذهنش درگیر شهادت‌های پی در پی بود، قلبش گرفته بود. از پنجره نورهای قرمز مشخص بود آرام پشت پنجره رفت، وسعت دریا و آسمان پیدا بود و به وسعت دریا پدافند درحال شلیک. آرام پرده را کشید. مادرهای بخش را جمع کرد به اتاق مادران برد از امید گفت. از آینده نوزادانشان، از آینده وطن. همکارش گفت ما نزدیک دریاییم شاید فردایی نباشه امید الکی چرا می‌دی؟ آرام نشست لبخند زد گفت آقا گفتند زندگی را با قوت ادامه دهید، زندگی ما همین جاست، میدان جنگ ما همین است، با این دستگاه‌ها فراموش کردی؟ ما روزهای زیادی جنگیدیم. ما جنگ بلدیم. از چه می‌ترسی؟ سرباز پشت پدافند هم جنگ بلد است. و ناگهان به یادحرفهای روز قبلش افتاد که اینجا نمی‌ماند به خود گفت تو همین جا ماندی دیدی؟ پرده چهارم: نمی‌داند روز چندم حملات است، حال دوقلوها خوب نیست. انگار حالشان گره خورده به احوالات ایران بچه‌ها می‌گفتند دیشب قل دوم دوباره بدحال شده کی؟ چه ساعتی؟ ساعت حمله آمریکا به فردو دیگر ساعت نمی‌گفتند زمان حملات و تجاوز را می‌گفتند. انگار این‌دو‌قلوها خودشان ایران هستند. قل دوم دختر است کاش مادرش قبل ازاینکه اورا دلوین بنامد ایران مینامید. پرده پنجم: اعلام صلح شد. از صبح قل اول از دستگاه جدا شده شیر می‌خورد چشم باز کرده اما قل دوم همچنان بدحال است. پسر را درآغوش گرفت . این دوقلوها احوالاتشان بسیار شبیه ایران است خوب درعین ویرانی، جنگنده در عین تنهایی، پر امید در عین سرگردانی. به روزهای آینده می‌اندیشد به روزی که این پسر سرباز می‌شود به روزی که اسلحه دست می‌گیرد آیا می‌داند که نفسش روزی بند نفسهای ایران بوده؟ وطن را در چشمان این دو نوزاد دیده. و ان یکاد می‌خواند برای ایران و امیدش برای دلوین و آروین این داستان‌. 🗓شماره ١٠٢ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | بکشید ما را    📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 هاله ملکی: روز دوم‌ جنگ است... از دیشب چیز زیادی نشنیده بودم شاید چون به بهانه‌ی جشن عروسی که باید می‌رفتم تا آخرین لحظات شبش مشغول کار و‌ جمع‌آوری خانه بودم... طبیعتا شروع حمله ابتدای خواب من درسنگین‌ترین حالت خود بوده... قرار بود برویم اصفهان عروسی دختر عمه‌ی بچه‌ها که‌ این جنگ شروع شد و‌ ما را خانه‌نشین کرد... حالا خدا رو شکر که شبش در حسینیه‌ی ساختمان هم‌ جشن غدیر بود و همین برایمان دل خوش‌کنکی عظیم در پی جاماندن از عروسی بود... داشتیم حاضر می‌شدیم که صدای پدافندها شروع شد برای مایی که از دیشب صدایی نشنیده بودیم این تازه انگار آغاز جنگ بود بدون آن‌که بخواهم دلم پی صدا ریخت... دست و پایم را گم کردم حواسم نبود چهار تا بچه‌ام اول به من نگاه می‌کنند و بعد مقابل ترس موضع‌گیری... محمدصادق که داشت زودتر از همه با پسر همسایه می‌رفت جشن، برگشت... با چشمانی قرمز و صدایی گرفته از شدت بغض... دست و‌پایم را جمع کردم و گفتم چی شد چرا برگشتی... بغضش را قورت داد آرام گفت هر کجا شما هستید می‌مانم تا با هم باشیم... یه لحظه دلمو قرص کردم رفتم‌ کنارش محکم گفتم پسرم توی این جنگ یا شهید می‌شیم یا زنده می‌مونیم... هرکی شهید بشه که خوشبخته هرکی هم بمونه باید قول بده به کشورش خدمت کنه... دیگه غصه نداره که... خودمم نفهمیدم حرفهام چه قدرتی داشت که محمدصادق رو بلند کرد ... هنوز دوستش دم در منتظر بود... بعد از اون تا آخرین روز جنگ توی چشم‌های درشتش هیچ ترسی ندیدم.... یاد حرف امام ره افتادم "بکشید ما را ملت ما بیدارتر میشود" و‌ من این را در پسر ۱۰ ساله‌ام دیدم 🗓شماره ١٠٣ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | من مادر هستم 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝شهره حاج‌صمدی: سالهاست شب عید غدیر برای بچه‌های خانواده ما شیرینترین شب سال هست. بعد از جواب دادن دهها باره به این سوال که" چندتا دیگه باید بخوابیم پاشیم تا عید غدیر بشه؟" بالاخره می‌رسیم به شب آخر، همان که فردایش قرار است جمع شویم خانه پدری، ایستگاه صلواتی برپا کنیم بستنی یا شیرینی و شربت بدهیم به مردم بعد هم دورهمی با خانواده و دوستان و خوردنیهای جذاب و هدیه و قرعه کشی و... امسال هم همه‌چیز همینقدر قشنگ بود تا آن سحر جمعه... بر خلاف سفارشهایم که باید فردا صبح زوووود بیدار شوید، گذاشتم هر سه‌شان تا ظهر بخوابند. دلم نمیخواست ازین خواب شیرین بیدار شوند... اما بالاخره تک به تک بیدار شدند و شنیدند آنچه نباید..... بعضیها می‌گفتند همه چیز را لغو کنیم، جمع شدن و مراسم گرفتن دیگر معنی ندارد هر کس دلیلی داشت من اما مردد نبودم من مادر بودم برای جنگیدن آماده بودم نمی‌گذاشتم اسراییل با بچه‌هایم این کار را بکند. نمی‌گذاشتم حالا که به خاکشان حمله کرده، شیرینی های زندگیشان را از آنها بگیرد. دفاع از خاکم کار من نبود، مسئولین خودش را داشت. اما اینکه بچه‌هایم دهها سال بعد چطور از حمله دشمن به خاکشان یاد کنند، دست من بود. مسئولش من بودم.. و انتخابم را کرده بودم. لباسهای نوی بچه‌ها را پوشاندم گرچه دل خون خودم به بیشتر از یک لباس سفید مشکی قدیمیتر رضا نمی‌داد. با نیمی از جمعیت هر ساله ایستگاه صلواتی‌مان برقرار شد... چند ساعت بعد صدای خنده بچه‌ها در خانه پدری پیچیده بود. چند ساعت بعد داشتیم برای موشکهای ایران با بغض و شوق الله اکبر می‌گفتیم. چند ساعت بعد سفره شب عید غدیر در خانه پدری پهن شده بود و گرچه غایب زیاد داشت اما خاطره‌ای که  از اولین روز جنگ برای بچه‌هایم ثبت شد با همه تلخی ها و تفاوتهایش زیبا بود. من مادر هستم و خوب بلدم از بچه‌هایم در برابر دشمن چطور باید محافظت کنم. 🗓شماره ١٠٤ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | أینَ المرتجیٰ لاِزالةِ الجَوْرِ وَالْعُدوٰانِ 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝علوی: شب آخر صدای انفجارهای مهیب اطرافمون امان نمی‌داد، هر بار باصدای دو تا سه تا انفجاربزرگ پشت سرهم بیدار می‌شدیم، جای خواب بچه‌ها رو انداختم وسط هال، تا هم از پنجره ها فاصله بگیرن، هم کنار همدیگه باشن. می‌دونستم تا صبح هر احتمالی هست ولی دلم به یاد و نام امام عصر روحی فداه، قرص و محکم بود و نمی‌خواستم ذره ای ترس به دل بچه ها راه پیدا کنه، خواستم فضا رو عوض کنم، رو کردم به پسرم، زدم به درِ شوخی و گفتم: خوش به حال شما مَردا! امیدتون شهادته، ولی ما زنهای بیچاره چی؟! خوف و رجا داریم! اگر تا صبح نوبت ما شد و شربت شهادت به ما هم رسید، چه کنیم از هول شربت یه وقت حجاب و عِفَّتمون به باد نره!؟ و این شد که اون شب با دخترام تصمیم گرفتیم مجهز بشیم به سلاح حجاب و هر سه چادر به دست خوابیدیم؛ در طول شب هربار که شیشه‌ها می‌لرزید، پا می‌شدم به بچه‌ها سر می‌زدم، بچه‌ها هم اون‌شب خواب نداشتن، به محض اینکه تو تاریکی شب حضورمو حس می‌کردن، ازَم می‌پرسیدن: مامانجون، صدای پدافنده؟ می‌گفتم: ان شاءالله پدافنده؛ طفلیا با اسم پدافند، خیالشون راحت می‌شد، و با ذوق دوباره چشمای معصومشونو زیر ملحفه قایم می‌کردن، اون‌شب جگرم به حال مادران غزه سوخت، مادرانِ غزه این همه سال چه جوابی به بچه هاشون می‌دن؟ چطور بچه هاشونو آروم می‌کنن؟... «أینَ المرتجیٰ لاِزالةِ الجَوْرِ وَالْعُدوٰانِ...»  🗓شماره ١٠٥ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🌺 روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ منِ بعد از جنگ ✨ از سوره فتح تا آخرین روزهای زمستان 📄روایت‌هایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ ✍🏻 سمیه شاکریان 📖 وقتی آمریکا با نامردی تاسیسات هسته‌ای را زد، در حالیکه حجاب کرده بودیم و سوره فتح میخواندیم از دخترهایم سوال کردم: _ به نظرتون چرا ما با آمریکا و اسراییل دشمنیم؟ دخترک ۸ ساله‌ام گفت: چون اسراییل دانشمندها و فرمانده‌هامون رو شهید کردن. و دختر ۱۱ ساله‌ام گفت: _ آمریکا و اسراییل نمیخوان ما انرژی هسته‌ای داشته باشیم. دخترهایم نمی‌دانستند دشمنی‌های ما با آمریکا و اسراییل از سر چه چیزهایی شروع شده و تا حالا ادامه پیدا کرده است. از همان‌روز کار ما شروع شد. من باید اول از همه توی خانه خودم روشنگری می‌کردم. لیست فیلم‌هایی را که خودم از بچگی دیده بودم را ردیف کردم. اول برایشان از ماجرای اشغال فلسطین گفتم. بعد فیلم بازمانده را دیدیم. طوفان شن فیلم بعدی بود. جنگ نفتکش‌ها و پالایشگاه هم توی تلویزیون ما آمد و بعد تک‌تیرانداز و... این روشنگری تا حالا که داریم آخرین روزهای زمستان را می‌بینیم و به داشتن قهرمانی مثل حسن باقری افتخار می‌کنیم، ادامه دارد. من و خانواده‌ام از وسط‌های جنگ تحمیلی با اسراییل، فهمیدیم باید تاریخ کشورمان را یاد بگیریم و مرور کنیم. 💌روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🌸 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🌱 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥ایستاده در آخر خط ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝در زندگی هر کسی یک پرتگاه وجود دارد. جایی که خیال می‌کنی همه‌چیز تمام شده. من اسمش را گذاشته‌ام «آخر خط». تا نیمه‌شبی که نوزادم تب کرد و او را به بیمارستان رساندیم، فکر می‌کردم هنوز کیلومترها با آن نقطه فاصله دارم. اما وقتی دکتر گفت: «برید از ریه عکس بگیرید، شاید بستری بشه»، انگار کسی از پشت هلم داد تا لبه‌ی پرتگاه. پسر نوزادم را محکم چسبیده بودم، آن‌قدر که استخوان شانه‌اش به بازویم فشار می‌آورد. تنش داغ بود و نفس‌هایش تکه‌تکه. مثل کسی که برای رسیدن به هوا می‌دود. سرفه‌ها صدا را از گلویش دزدیده بودند. دهانش را باز می‌کرد و بی‌صدا جیغ می‌کشید. هنوز به رادیولوژی نرسیده بودیم که پایم سست شد. همه‌جا تار شده بود. دیوارها و چراغ‌های سقف محو شدند و هر دو با هم پهن شدیم روی سرامیک سرد. برای اولین‌بار در یک جای عمومی بغضم شکست. خدا را فریاد زدم و خیسی صورتم را به صورت بی‌جان پسرم چسباندم. درماندگی مثل مایعی داغ از قلبم به همه‌ی رگ‌هایم دوید. آن شب فکر می‌کردم این حس فقط مال من است. اما چند روز بعد، همان نگاه را در چشم‌های زنی از غزه دیدم. پوست کشیده بر استخوان گونه‌هایش می‌گفت مدت‌هاست رنگ آب و غذا ندیده است. خودش را تا نیمه‌ی راه کشانده بود، زانوهایش سست شد و افتاد روی خاک داغ. در بغلش پسری بود، شل و بی‌جان. مثل عروسکی که نخ‌هایش را بریده باشند. پسرش حالا باید عصای دستش می‌بود، اما زمان ثمر دادن، نهال زندگی‌اش ناگهان بریده شده بود. مردی جلو آمد تا پسر را از بغلش بگیرد، اما دل زن اجازه نمی‌داد او را رها کند. پسر را محکم‌تر به سینه‌اش فشرد. همان‌طور که من آن شب نوزادم را به کسی ندادم. فکر می‌کنم مادرها وقتی به لبه‌ی پرتگاه می‌رسند، به جای رها کردن، محکم‌تر به آغوش می‌کشند. زن، همان‌جا در میان گرد و خاک نشست. انگار زمان ایستاد. از صدای گرفته‌ی زن، خدا فریاد می‌شد. انگار از لابه‌لای استیصال، رد پای خدا پیدا می‌شد. او زیر هرم آفتاب غزه، با بدنی نحیف و دستانی خالی، باز هم زمین نخورده بود. شاید «آخر خط» فقط یک خیال باشد. مادرها، حتی وقتی همه‌چیزشان را از دست داده‌اند، باز ادامه می‌دهند. با پایی ناتوان، با دستی خالی، با قلبی سوخته. شاید درماندگی، فقط پوسته‌ی ظاهری مقاومتی است که در اصل وجود دارد. مقاومتی که ذات این زن فلسطینی است. 📝 فاطمه اکرارمضانی، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ بیش از ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران منتشر شد 📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین تصمیم گرفتیم روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان را به نوبت منتشر کنیم.
🖥 | الگوی ما زنی به نام زینب است 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 مریم لویمی: صدای صلوات و نوحه توی گلزار شهدای اهواز پیچیده بود. با اینکه دیروقت بود، اما جمعیت زیادی توی قطعه‌ی شهدای مدافع حرم جمع شده بودند، این‌بار برای شهدای مدافع وطن. مراسم شام غریبان شهدایی بود که امروز به خاک وطن سپرده بودیم. بعد از اینکه مراسم تمام شد، از بین جمعیت خودم را رساندم به مزار شهدا.  همسر یکی از شهدا کنار مزار همسرش نشسته بود و با آرامش قرآن می‌خواند. سلام کردم و تسلیت گفتم. ایشان با صلابت و اقتدار زینبی گفتند: «به من تبریک بگویید، چون همسرم به آرزوش رسید...» به زن بودن خودم افتخار کردم. به اُسوه‌ی صبری که الگوی زنان مسلمان است،به حضرت زینب...تا وقتی الگوی ما زینبی‌ست،  مردان ما پیروز این میدان هستند. 🗓شماره ١٠۶ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh