🖥 #از_قلب_ایران | بکشید ما را
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 هاله ملکی:
روز دوم جنگ است...
از دیشب چیز زیادی نشنیده بودم شاید چون به بهانهی جشن عروسی که باید میرفتم تا آخرین لحظات شبش مشغول کار و جمعآوری خانه بودم...
طبیعتا شروع حمله ابتدای خواب من درسنگینترین حالت خود بوده...
قرار بود برویم اصفهان عروسی دختر عمهی بچهها که این جنگ شروع شد و ما را خانهنشین کرد...
حالا خدا رو شکر که شبش در حسینیهی ساختمان هم جشن غدیر بود و همین برایمان دل خوشکنکی عظیم در پی جاماندن از عروسی بود...
داشتیم حاضر میشدیم که صدای پدافندها شروع شد برای مایی که از دیشب صدایی نشنیده بودیم این تازه انگار آغاز جنگ بود
بدون آنکه بخواهم دلم پی صدا ریخت... دست و پایم را گم کردم
حواسم نبود چهار تا بچهام اول به من نگاه میکنند و بعد مقابل ترس موضعگیری...
محمدصادق که داشت زودتر از همه با پسر همسایه میرفت جشن، برگشت...
با چشمانی قرمز و صدایی گرفته از شدت بغض...
دست وپایم را جمع کردم و گفتم
چی شد چرا برگشتی...
بغضش را قورت داد آرام گفت
هر کجا شما هستید میمانم تا با هم باشیم...
یه لحظه دلمو قرص کردم رفتم کنارش محکم گفتم
پسرم توی این جنگ یا شهید میشیم یا زنده میمونیم...
هرکی شهید بشه که خوشبخته
هرکی هم بمونه باید قول بده به کشورش خدمت کنه...
دیگه غصه نداره که...
خودمم نفهمیدم حرفهام چه قدرتی داشت که محمدصادق رو بلند کرد ... هنوز دوستش دم در منتظر بود...
بعد از اون تا آخرین روز جنگ توی چشمهای درشتش هیچ ترسی ندیدم....
یاد حرف امام ره افتادم
"بکشید ما را ملت ما بیدارتر میشود"
و من این را در پسر ۱۰ سالهام دیدم
🗓شماره ١٠٣
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | من مادر هستم
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝شهره حاجصمدی:
سالهاست شب عید غدیر برای بچههای خانواده ما شیرینترین شب سال هست.
بعد از جواب دادن دهها باره به این سوال که" چندتا دیگه باید بخوابیم پاشیم تا عید غدیر بشه؟"
بالاخره میرسیم به شب آخر، همان که فردایش قرار است جمع شویم خانه پدری، ایستگاه صلواتی برپا کنیم بستنی یا شیرینی و شربت بدهیم به مردم
بعد هم دورهمی با خانواده و دوستان و خوردنیهای جذاب و هدیه و قرعه کشی و...
امسال هم همهچیز همینقدر قشنگ بود تا آن سحر جمعه... بر خلاف سفارشهایم که باید فردا صبح زوووود بیدار شوید، گذاشتم هر سهشان تا ظهر بخوابند.
دلم نمیخواست ازین خواب شیرین بیدار شوند... اما بالاخره تک به تک بیدار شدند و شنیدند آنچه نباید.....
بعضیها میگفتند همه چیز را لغو کنیم،
جمع شدن و مراسم گرفتن دیگر معنی ندارد
هر کس دلیلی داشت
من اما مردد نبودم
من مادر بودم
برای جنگیدن آماده بودم
نمیگذاشتم اسراییل با بچههایم این کار را بکند.
نمیگذاشتم حالا که به خاکشان حمله کرده، شیرینی های زندگیشان را از آنها بگیرد.
دفاع از خاکم کار من نبود، مسئولین خودش را داشت.
اما اینکه بچههایم دهها سال بعد چطور از حمله دشمن به خاکشان یاد کنند، دست من بود. مسئولش من بودم..
و انتخابم را کرده بودم.
لباسهای نوی بچهها را پوشاندم گرچه دل خون خودم به بیشتر از یک لباس سفید مشکی قدیمیتر رضا نمیداد.
با نیمی از جمعیت هر ساله
ایستگاه صلواتیمان برقرار شد...
چند ساعت بعد صدای خنده بچهها در خانه پدری پیچیده بود.
چند ساعت بعد داشتیم برای موشکهای ایران با بغض و شوق الله اکبر میگفتیم.
چند ساعت بعد سفره شب عید غدیر در خانه پدری پهن شده بود و گرچه غایب زیاد داشت اما خاطرهای که از اولین روز جنگ برای بچههایم ثبت شد با همه تلخی ها و تفاوتهایش زیبا بود.
من مادر هستم و خوب بلدم از بچههایم در برابر دشمن چطور باید محافظت کنم.
🗓شماره ١٠٤
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | أینَ المرتجیٰ لاِزالةِ الجَوْرِ وَالْعُدوٰانِ
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝علوی:
شب آخر صدای انفجارهای مهیب اطرافمون امان نمیداد، هر بار باصدای دو تا سه تا انفجاربزرگ پشت سرهم بیدار میشدیم،
جای خواب بچهها رو انداختم وسط هال، تا هم از پنجره ها فاصله بگیرن، هم کنار همدیگه باشن.
میدونستم تا صبح هر احتمالی هست ولی دلم به یاد و نام امام عصر روحی فداه، قرص و محکم بود و نمیخواستم ذره ای ترس به دل بچه ها راه پیدا کنه، خواستم فضا رو عوض کنم، رو کردم به پسرم، زدم به درِ شوخی و گفتم: خوش به حال شما مَردا!
امیدتون شهادته، ولی ما زنهای بیچاره چی؟! خوف و رجا داریم!
اگر تا صبح نوبت ما شد و شربت شهادت به ما هم رسید، چه کنیم از هول شربت یه وقت حجاب و عِفَّتمون به باد نره!؟
و این شد که اون شب با دخترام تصمیم گرفتیم مجهز بشیم به سلاح حجاب و هر سه چادر به دست خوابیدیم؛
در طول شب هربار که شیشهها میلرزید، پا میشدم به بچهها سر میزدم،
بچهها هم اونشب خواب نداشتن، به محض اینکه تو تاریکی شب حضورمو حس میکردن، ازَم میپرسیدن:
مامانجون، صدای پدافنده؟
میگفتم: ان شاءالله پدافنده؛
طفلیا با اسم پدافند، خیالشون راحت میشد،
و با ذوق دوباره چشمای معصومشونو زیر ملحفه قایم میکردن،
اونشب جگرم به حال مادران غزه سوخت،
مادرانِ غزه این همه سال چه جوابی به بچه هاشون میدن؟
چطور بچه هاشونو آروم میکنن؟...
«أینَ المرتجیٰ لاِزالةِ الجَوْرِ وَالْعُدوٰانِ...»
🗓شماره ١٠٥
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🌺 روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ منِ بعد از جنگ
✨ از سوره فتح تا آخرین روزهای زمستان
📄روایتهایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ
✍🏻 سمیه شاکریان
📖 وقتی آمریکا با نامردی تاسیسات هستهای را زد، در حالیکه حجاب کرده بودیم و سوره فتح میخواندیم از دخترهایم سوال کردم:
_ به نظرتون چرا ما با آمریکا و اسراییل دشمنیم؟
دخترک ۸ سالهام گفت: چون اسراییل دانشمندها و فرماندههامون رو شهید کردن.
و دختر ۱۱ سالهام گفت:
_ آمریکا و اسراییل نمیخوان ما انرژی هستهای داشته باشیم.
دخترهایم نمیدانستند دشمنیهای ما با آمریکا و اسراییل از سر چه چیزهایی شروع شده و تا حالا ادامه پیدا کرده است. از همانروز کار ما شروع شد. من باید اول از همه توی خانه خودم روشنگری میکردم.
لیست فیلمهایی را که خودم از بچگی دیده بودم را ردیف کردم.
اول برایشان از ماجرای اشغال فلسطین گفتم. بعد فیلم بازمانده را دیدیم. طوفان شن فیلم بعدی بود. جنگ نفتکشها و پالایشگاه هم توی تلویزیون ما آمد و بعد تکتیرانداز و...
این روشنگری تا حالا که داریم آخرین روزهای زمستان را میبینیم و به داشتن قهرمانی مثل حسن باقری افتخار میکنیم، ادامه دارد. من و خانوادهام از وسطهای جنگ تحمیلی با اسراییل، فهمیدیم باید تاریخ کشورمان را یاد بگیریم و مرور کنیم.
💌روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🌸 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🌱 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥ایستاده در آخر خط
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝در زندگی هر کسی یک پرتگاه وجود دارد. جایی که خیال میکنی همهچیز تمام شده. من اسمش را گذاشتهام «آخر خط».
تا نیمهشبی که نوزادم تب کرد و او را به بیمارستان رساندیم، فکر میکردم هنوز کیلومترها با آن نقطه فاصله دارم. اما وقتی دکتر گفت: «برید از ریه عکس بگیرید، شاید بستری بشه»، انگار کسی از پشت هلم داد تا لبهی پرتگاه. پسر نوزادم را محکم چسبیده بودم، آنقدر که استخوان شانهاش به بازویم فشار میآورد. تنش داغ بود و نفسهایش تکهتکه. مثل کسی که برای رسیدن به هوا میدود. سرفهها صدا را از گلویش دزدیده بودند. دهانش را باز میکرد و بیصدا جیغ میکشید. هنوز به رادیولوژی نرسیده بودیم که پایم سست شد. همهجا تار شده بود. دیوارها و چراغهای سقف محو شدند و هر دو با هم پهن شدیم روی سرامیک سرد. برای اولینبار در یک جای عمومی بغضم شکست. خدا را فریاد زدم و خیسی صورتم را به صورت بیجان پسرم چسباندم. درماندگی مثل مایعی داغ از قلبم به همهی رگهایم دوید.
آن شب فکر میکردم این حس فقط مال من است. اما چند روز بعد، همان نگاه را در چشمهای زنی از غزه دیدم. پوست کشیده بر استخوان گونههایش میگفت مدتهاست رنگ آب و غذا ندیده است. خودش را تا نیمهی راه کشانده بود، زانوهایش سست شد و افتاد روی خاک داغ. در بغلش پسری بود، شل و بیجان. مثل عروسکی که نخهایش را بریده باشند. پسرش حالا باید عصای دستش میبود، اما زمان ثمر دادن، نهال زندگیاش ناگهان بریده شده بود.
مردی جلو آمد تا پسر را از بغلش بگیرد، اما دل زن اجازه نمیداد او را رها کند. پسر را محکمتر به سینهاش فشرد. همانطور که من آن شب نوزادم را به کسی ندادم. فکر میکنم مادرها وقتی به لبهی پرتگاه میرسند، به جای رها کردن، محکمتر به آغوش میکشند. زن، همانجا در میان گرد و خاک نشست. انگار زمان ایستاد. از صدای گرفتهی زن، خدا فریاد میشد. انگار از لابهلای استیصال، رد پای خدا پیدا میشد.
او زیر هرم آفتاب غزه، با بدنی نحیف و دستانی خالی، باز هم زمین نخورده بود. شاید «آخر خط» فقط یک خیال باشد. مادرها، حتی وقتی همهچیزشان را از دست دادهاند، باز ادامه میدهند. با پایی ناتوان، با دستی خالی، با قلبی سوخته. شاید درماندگی، فقط پوستهی ظاهری مقاومتی است که در اصل وجود دارد. مقاومتی که ذات این زن فلسطینی است.
📝 فاطمه اکرارمضانی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران»
✊ بیش از ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران منتشر شد
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین تصمیم گرفتیم روایتهای خوشرنگ و لعابتان را به نوبت منتشر کنیم.
🖥 #از_قلب_ایران | الگوی ما زنی به نام زینب است
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 مریم لویمی:
صدای صلوات و نوحه توی گلزار شهدای اهواز پیچیده بود. با اینکه دیروقت بود، اما جمعیت زیادی توی قطعهی شهدای مدافع حرم جمع شده بودند، اینبار برای شهدای مدافع وطن. مراسم شام غریبان شهدایی بود که امروز به خاک وطن سپرده بودیم. بعد از اینکه مراسم تمام شد، از بین جمعیت خودم را رساندم به مزار شهدا.
همسر یکی از شهدا کنار مزار همسرش نشسته بود و با آرامش قرآن میخواند. سلام کردم و تسلیت گفتم. ایشان با صلابت و اقتدار زینبی گفتند: «به من تبریک بگویید، چون همسرم به آرزوش رسید...» به زن بودن خودم افتخار کردم. به اُسوهی صبری که الگوی زنان مسلمان است،به حضرت زینب...تا وقتی الگوی ما زینبیست،
مردان ما پیروز این میدان هستند.
🗓شماره ١٠۶
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | کلاه آفتابگیر
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 عبداللهی:
زیر آفتاب بود و گرما، اما به حساب نمیآمد انگار. حرارت دلهای مردم و داغ تازهشده از یاران حاجقاسم، سوز سینهها و گرمای اشکها، روی هوای بوشهر را کم کرده بود. هر طرف نگاه میکردی، شانهای میلرزید و اشکی جاری میشد. پشت سرش، فریاد «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» بود که هقهق گریهها را آرام میکرد. از داغ سرداران وطنم، سراسیمه آمده بودیم مصلی. فراموش کرده بودیم برای بچهها کلاه آفتابگیر برداریم. بدون استثنا، هر کسی بچهی دو ساله و پنجسالهام را میدید «آخ آخی» میگفت؛ یعنی که بچه سوخته زیر آفتاب!
بغض داشتم، وگرنه میگفتم که چرا به فکر بچه نبودم؛ که این بچهها را برای سربازی سیدعلی تربیت کردهام؛ که اصلاً جان ناقابل من و خانوادهام فدای رهبر عزیزم شیرینزبانی پسر دو سالهام به دادم رسید:
«مرگ بر اشاعیل!» همه بیدرنگ فهمیدند که باید هر چه فریاد دارند، بر سر آمریکا و اسرائیل بزنند. دیگر کلاه آفتابگیر برای بچهها زیر آفتاب بوشهر مهم نبود.
مشت بود و خشم و حماسه، که مثل موشکهایمان روانهی دشمنان میشد «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا»
🗓شماره ١٠٧
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | در مسیر بودم
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 بهمنی:
صبح نماز صبح را خواندم. بعد از نماز و دعا، رفتم سراغ گوشی. اخبار را دیدم. ناراحت شدم، بغض کردم و بیصدا گریه کردم. چند ساعت برای خودم عزاداری کردم.
ساعت هفت صبح، خبر اتفاق را به همسرم و پسرهایم دادم. بعد شروع کردم به آمادهسازی برای تدارکات غدیر.
چندین سالی بود که ناهار روز غدیر و افطار غدیر میدادم.
تماسها شروع شد: «جنگ شده، اطعامدهی غدیر را کنسل کردی؟» من هم جواب میدادم: «نه، همه چیز مثل روال قبل. فقط اینکه قرار است بزرگتر برگزار کنم.
دلیلی ندارد کنسل کنم. شاید یکی از موشکها به من بخورد. باید روم بشود و سرم را جلو حضرت زهرا بالا ببرم.» تا اینکه تصمیم گرفتم یک دیگ برنجم را تبدیل به چهار دیگ برنج کنم برای ناهار. با یک دیگ حلیم و یک دیگ حلوا برای افطار. سریع سفارش دویست بسته شیرینی دادم. طوری که هرچه داشتم، آن روز گذاشتم برای غدیر. عید غدیر امسال، هم به فکر مولایم بودم
و هم به فکر اینکه هموطنانم نباید فکر کنند جنگ باعث قحطی و کمبود شده. خدا را شکر میکنم امسال هم در این مسیر بودم.
🗓شماره ١٠٨
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | مدیون شهدا هستیم
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 حلما محمدی:
جمعه بود، قبل از عید غدیر. بعد از نماز صبح، متوجه حملهی دشمن لعین به فرماندهانمان شدیم. خیلی دلمان گرفته بود؛ تا شب مستأصل، نگران، ناراحت و غمگین بودیم. عمیقاً از ته دل دعای فرج میخواندیم و برای سلامتی رهبر، فرماندهان، نیروهای نظامی و مردم عزیز دعا میکردیم. شب شد. چون جمعه بود، گفتیم سری به باغمان بزنیم. ما ارومیه زندگی میکنیم.
توی همان حسوحال بودیم که متوجه شدیم پدافند فعال شده. آیتالکرسی میخواندیم، به سمت پدافند فوت میکردیم، ذکر میگفتیم. تا اینکه از اخبار متوجه شدیم وعدهی صادق شروع شد. در عرض چند دقیقه، حس نگرانی تبدیل به غرور و افتخار شد. با دیدن شلیک منظم موشکها، منظره را از دست ندادیم. همانجا وسط حیاط، سفرهی شام را پهن کردم. با آن ویو و منظرهی جذاب، برای بچههای ۹ و ۵ سالهام خاطرهسازی کردیم، بدون هیچ ترسی. این بود حس امنیت و پدر داشتن.
در منظرهی تقریباً نزدیک پدافند بدون دلهره شام بخوریم با بچهها و خاطرهسازی کنیم. روح همهی شهدا، مخصوصاً شهدای پدافند شاد. انشاءالله با امام حسین محشور بشوند. «اللهم عجل لولیک الفرج»
🗓شماره ١٠٩
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | صاحب آدمیزاد خداست
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 سلیمه مهرجو:
قدیمیها میگفتند جوان است و میدانِ بازی! پا شدم، با سه بچه دنبال شوهر راه افتادم رفتم دمشق. محمد شوهرم مدافع حرم بود. ما را گذاشت دمشق و رفت دیرالزور. شب قبل رفتنش خودم باهاش رفتم زینبیه لباس خریدیم. بعد هم رفتیم پیش حسین افغانی، عبا برایم خرید. به جان بچهی توی شکمم، از بیشوهری نمیترسیدم. آنقدر راضی بودم تا اگر کسی میگفت: «بیشوهر شوی، قد خاک کوچه ارزش نداری»، در میآمدم که صاحب کار آدمیزاد خداست. شوهرم لباسها را پوشید، جلویم ایستاد. حرف از دهانم پرید: «نروی، حاجی حاجی مکه!» دستم را گرفت و کشاندم گوشهی اتاق. صورت به صورتم نشست. اسلحه را گذاشت وسطمان و گفت: «کار کردن باهاش را یاد بگیر!»
با اکراه، تن سرد کلاش را لمس کردم و گلنگدن را کشیدم. انگشتانم توان پایین کشیدن شاسی را نداشت. شب اول تنهاییام در ریف دمشق، با انفجارهای ممتد از خواب پریدم. موج انفجار خواست در را از جا بکند.
بچهها را از کنار در، به عقب کشیدم. خوابیدم جلوی در.
کلاشینکف را بالای سر گذاشتم. بچهی تو شکمم عینِ ماهی بالا پایین میرفت. دست روی شکم گذاشتم.
در دولتهی حیاط را باز کردم. صدای انفجارها با فاصله میآمد. هوای صبح به صورتم خورد. آسمان سورمهای بود. از رنگش فهمیدم وقت نماز شده. کسی در آن بیابان اذان نمیگفت. چادر سر انداختم. به نماز ایستادم. دستها را تا مقابل صورت بالا آوردم و اللهاکبر گفتم. هشت سال از آن روزها میگذرد. آن شب آسمان تهران غرید. به بالکن دویدم. گلهی آتش از هوا روی ساختمانی فرود آمد. محمد از خانه بیرون رفت و سراسیمه برگشت.
همان لباسهاش را میخواست. در آمد که کسی پشت تلفن فریاد زده دخترش زیر آوار است. خواستم بگویم: «مگر کاری از دستت بر میآید؟» با دست خالی که نمیشود جلوی موشک ایستاد. در آمد که: «زن و بچهی مردم زیرِ آوارند!» سکوت کردم. لباسها را دستش دادم.
باید زن آن سالهایم میبودم. افتادم به جان خودم: چت شده؟ ترسیدی؟ خودت را کجا جا گذاشتی؟ بچهها را آرام کردم تا بخوابند. خواب به چشمهایم نیامد. صبح، بخیهی جنگ روی کار افتاد. توی خبرها آمد: «شهادت مادر و کودک هشتساله تأیید شد.» گفتند در آغوش هم جان دادند. فکری شدم که شبها، من و علی هشتسالهام همدیگر را در آغوش میگیریم تا بخوابد. توی عکسها، دیدم عروسکی روی آسفالت خیابان افتاده. عکسهای آتلیهی خانوادهای زیرآوار پیدا شد. دلم لرزید. کسی گفت ذکر «حسبناالله» را زیاد بگویید. من مانده بودم با چهار بچه که صدای انفجار را میشنیدند و عین گنجشک زیر بالوپرم جمع میشدند. برایشان قصهی ابرهه را میگفتم
که خدا پرندهها را مأمور نابودیش کرد. بچهها شیر میشدند. میماندم با دلی که برایشان توی مشتم بود و مردی که تا صدای انفجار میآمد سوار موتور آپاچیاش میشد و میرفت به محل انفجار. حالا این وسط، باید خودم را پیدا میکردم. در تهران، پابند محمد بودم.
بچهها را برداشتم، رفتم ورامین، خانهی ننهآغا. ننه سنوسالی ازش گذشته بود. گفتم هم چشمم به ننه است که تنها نباشد هم بچهها را آرام میکنم، هم دلم را. شبی، ننه پمادش را درآورد و گفت: «بیا این را برایم بمال.» به پهلو خوابید و لباس را تا کمر بالا داد. به قاعدهی کف دست، گوشت تنش رفته بود و جاش گود شده بود. همانطور که میمالاندم، آه کشید. در آمدم که: «ننه! بختم اگر بخت بود، پشت عطسهم جهد بود.» بعد زدم به خنده. ننه گفت: «بختت اگر بخت بود، شانست قد درخت بود.»
سینهاش از خنده به خسخس افتاد. شب، وقت خواب، بچهها ترسیده بودند و ننهآغا برای دلداریشان گفت: «هیچ گوهی نمیخورند، بخوابید! موشک یه جای شماست.» بچهها خندیدند. من اما آرام نبودم. چرا چراغ خانه را خاموش کردم؟ این جور وقتها زنها چهکار میکنند که زندگی تاب بیاورد؟ آنوقت که دمشق بودم، توی صندوق مهمات، رز و شمعدانی میکاشتم. بذر سبزی پاشیده بودم روی خاک تا جوانه بزند. روی در یخچالم نوشته بودم: «جهاد زن این است کاری کند شوهرش آسوده به میدان نبرد برود.» آنوقت، من به جنگ داخل شدم و سینهستبر بودم. حالا، جنگ بر خانه و شهرم چنبر زده بود. جای گریز نبود. باید دفاع میکردم. به خودم سقلمه زدم که: «چت شده؟ پاشو خودت را جمع کن!» دلم به ماندن رضا نداد. تلفن برداشتم به شوهرم گفتم بیاید دنبالمان که دیگر میخواهم برگردم. صاحب آدمیزاد خداست.
🗓شماره ١١٠
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh