ریحانه
🖥دستهای دو برادر
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝نصفهشب بود. توی بیابان، زن و بچه و همهی دار و ندار زندگیاش را گذاشته بود کناری، تا بیاید پی کمک. سرما و دردهای وضعحملِ زن، کشاندش سمت نور آتشی. نور، مال درخت بود. درختی که مثل هیچکدام از درختهای دنیا نبود و عین خورشید نور میداد و شده بود مَهبِطِ وحی. رسیدهنرسیده، صدا آمد:
_فَخلَع نَعلَیک. پابرهنه جلو رفت.
_چوبدستیات را بنداز. انداخت و شد مار.
_دستت را در گریبان ببر. بُرد. سفید و برّاق بیرونش آورد.
معجزهها را که یکییکی نشانش دادند، فرمان رسالت رسید: «برو پیش فرعون که سرکشی کرده.»
موسی، جا خورد. افتاد به دعا. جفت همان درخت که عین هیچکدام از درختهای دنیا نبود و وحی از میانش کلمه میشد برای رسولِ اولوالعزم، پشت سرِ هم دعا کرد. برای شرحِ صدر دعا کرد. برای آسانشدنِ رسالت دعا کرد. برای باز شدن گره زبانش، برای همه چیزهایی که فکر میکرد توی معرکهی با «فرعونِ سرکش» نیازش میشود، دعا کرد. ولی هنوز کارش میلنگید. هنوز دستش پُر نبود. هنوز محکم نبود. دلش رفت روی هارون. برادرِ بزرگترش. دعای اصلی را شمردهشمرده به زبان آورد: «هارون را همراهم بفرست. پشتم را به او گرم کن.»
آیهی جدیدی نازل شد:
قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا بِآيَاتِنَا أَنْتُمَا وَمَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغَالِبُونَ
خدا فرمود: «بهزودی پشتت را به برادرت گرم میکنیم و شما را بر آنها مسلط میسازیم. بهبرکت معجزههایمان، به شما دستدرازی نمیکنند. شما و پیروانتان، پیروزِ میدان میشوید.» قصه به اینجا که رسید، انگار همهی دنیا را به موسی دادند.
اینکه چرا دو برادر غزهای بهجای تخت، روی موزائیکهای بیمارستان دراز کشیدهاند و قطرهقطره سِرُم میریزد توی رگهایشان، چرا همهی تنشان از انفجار، سیاه و خونی و خاکگرفته است، چرا سروصداهای دور و اطراف نمیگذارد کمی بخوابند، چرا مادری ندارند که بالای سرشان دعا بخواند، اینکه خانه و کسوکارشان چه شده و داغ کدام مصیبت بیشتر روی زخمشان قاشق میاندازد، خیلی مهم نیست. عین همه سختیهای عالَم رد میشوند. مهم، دستهای دو برادر است که گره خورده توی هم. پشتِ هم ایستادهاند برای معرکهای که وسطش هستند. برای زمینزدنِ فرعون سرکشی که لگدهای آخرش را میزند. وقتی دو برادر پشتشان بههم گرم است، زخمهایشان زودتر خوب میشود. دو برادر امیدوارند به چیزی که خدا قولش را به موسی و هارون و همهی پیروانشان داد: اَنتُما وَ مَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغالِبُون.
📝سیمین پورمحمود، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران»
✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایتهای خوشرنگ و لعابتان هستیم.
📗برای مطالعه روایتهای دریافتی، روی عناوین روایتها بزنید👇
٣٢۵. کربلا زنده است
٣٢۶. نصرت یاران
٣٢٧. داستان یک عکس
٣٢٨. قویتر شدم
٣٢٩. همهچیز را گفته بودم
٣٣٠. مهربانی تکثیر میشود
٣٣١. دعای خیر
٣٣٢. من دختر ایرانم
٣٣٣. لمس داستانها از نزدیک
٣٣۴. شب تغییر
٣٣۵. معجزهی کلمات
٣٣۶. مطیع امر رهبریم
٣٣٧. آرزوی دیدار
٣٣٨. برشهایی از زندگی
٣٣٩. فردای روشن
٣۴٠. سنگری حفظ شده
٣۴١. سفر قهرمان
٣۴٢. خیبر خیبر یا صهیون
٣۴٣. روزنوشتهای یک مادر
٣۴۴. آسمان یکی است
🖥 #نقشه_راه | مثل دو رفیق و دو شریک
📝با این کلمات عقدی که میخوانیم - که یک امر اعتباری است - یک علقهی اعتباری بین شما به وجود میآید. باید همهی همت دختر و پسر این باشد که این را حفظ کنند. مبادا با گلهها، با دلخوریها، با افزونطلبی و پُرتوقعیها، با بیمحبتیها، و گاهی با دخالتهای دیگران و از این قبیل، این کانون سست بشود.
آن چیزی که مهم است، این است. هم دختر و هم پسر سعی کنند که این علقهی زوجیت را حفظ کنند. چگونه میتوانید این علقه را حفظ کنید؟ البته آدمهای عاقل و زیرک و با احساس و وجدان صادق، راهش را پیدا میکنند. این، با اطمینان و با محبت متقابل حفظ میشود. زن به مرد تحمیل نکند و زور نگوید؛ مرد هم به زن زور نگوید و افزونطلبی نکند؛ مثل دو رفیق و مثل دو شریک، با هم صمیمی باشند، تا این کانون خانواده حفظ بشود.
🗓رهبر انقلاب ۱۳۷۰/۰۴/۲۰
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥آیین نظارهی زجر
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝من معنی عاجز شدن را، معنی با پوست و استخوان عاجز شدن را، معنی تا بن دندان عاجز شدن را، معنی تا سویدای جان عاجز شدن را با دیدن این فیلم درک کردم.
بیستویک ماه است که این تکه فیلم منتشر شده. بیستویک ماه است که دستها و پاها بیوقفه میلرزند و بچههایی، اعضای زخمیشان را بالا میگیرند و به زمین و آسمان نشان میدهند. بیستویک ماه است که من، مثل یک آیین، مثل یک عبادت واجب، مرتب به تماشای این فیلم مینشینم. آن اوایل جنگ، هر روز، و حالا، هر چند وقت یک بار. هر زمان که توهم میزنم چیزی از کار و مال این دنیا میتواند مهم باشد. هر زمان که ممکن است بیدغدغه و از ته دل بخندم. توی گالری گوشی بالا میروم و فیلم را باز میکنم و انگشتهایم را روی چشمها فشار میدهم.
این جنگ، تکتک کلمات ساده و بیمنظور ما را به روضه تبدیل کرد. یک مثالش همین جمله که من برای پیدا کردن این فیلم، باید بیستویک ماه را در گالری گوشی اسکرول کنم.
آن اوایل جنگ، تا یک زمانی فکر میکردم برای مراقبت از خودم، برای جریحهدار نشدن دلم، باید چشم ببندم روی خشونت، روی فیلمها و عکسها و کلمات. از جایی به بعد، عامدانه خودم را مواجه کردم با خشونت، دقیقا بهخاطر مراقبت از دلم، برای آدم ماندنم. پس در این دو سال، بیرحمانه و بدون فیلتر تمام فیلمهای خونبار را دیدهام، تمامی آوارها را. اما این فیلم بیخشونتِ بیاتفاقِ حتی سرشار از مهر، طور دیگری مرا زمینگیر کرد.
من با جنون آدمی که همین حالا داغ دیده، با بلاهت کودکی که غیرممکن را نمیفهمد، این فیلم را نگاه میکنم. هر بار، لحظهبهلحظه لرزش دست و پا و اداهای چهره را موشکافی میکنم. به این امید که آن لبخند تلخ و محو ثانیهی چند، فقط یکصدم ثانیه طولانیتر شود. که نمیشود. و نمیشود. هیچوقت نمیشود. ما همچنان عاجزیم و بچهها دستهایشان را به سمت آسمان بلند میکنند.
📝شقایق خبازیان، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خواندنی | دختر افسانههای روشن
🌷درباره شهیده ریحانه سادات ساداتی
📝مهدیه مقصودی
📝به رسم هرشب، قرآن صورتیِ کوچکش را بعد از قرائت میبوسد و آرام روی طاقچه میگذارد. صفحه تلفن همراهش را روشن میکند و وارد پیامرسان میشود. فهرست گفتوگوها را با نگاهی کوتاه از نظر میگذراند. چشمش به سنجاق بالای صفحه میافتد؛ کانال کوچکی که دو سال پیش برای نوشتن روزمرههایش ساخته بود. وارد کانال میشود و شروع میکند به خواندن پیامها. روی بعضی عکسها و نوشتهها مکثی کوتاه میکند و در دل میگوید: «آدم اینجور وقتا میفهمه چقدر چیزهای زیادی برای از دست دادن داره و باید نگرانشون باشه.»
عکسهای جشن تولد مادر، شب یلدای سال گذشته و روضهها که همه را درنهایت سادگی برگزار کرده بودند، لبخندی بر لبانش مینشانند. کمی بعدتر، خاطره آن شبی را نوشته که یک کودک معلول ذهنی در گلزار شهدا برایش دعا کرده بود...
📥برای خواندن متن کامل به سایت یا #نرم_افزار_موبایلی نو+جوان مراجعه کنید. 👇
🌷 nojavan.khamenei.ir/showContent?ctyu=25745
🖥«از قلب ایران»
✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایتهای خوشرنگ و لعابتان هستیم.
📗برای مطالعه روایتهای دریافتی، روی عناوین روایتها بزنید👇
٣۴۵. دوباره جان میگیرد
٣۴۶. کز برایش میتوان از جان گذاشت
٣۴٧. آرزوی شهادت
٣۴٨. روزهای خوب نزدیکند
٣۴٩. ما چقدر خوشبختیم
٣۵٠. یا اهل العالم
٣۵١. عهد کردم
٣۵٢. مردم تهران را دوست دارم
٣۵٣. تا ابد میخواهمت
٣۵۴. مقاومت
٣۵۵. مادر پناه است
٣۵۶. برای تو مینویسم
٣۵٧. پرچمی پر افتخار
٣۵٨. باید ذهنم را مدیریت کنم
٣۵٩. جنگی که تمام نمیشود
٣۶٠. هنوز ایستادهایم
٣۶١. سفری به مقصد قدس
٣۶٢. صد و ده بستهی غدیری
٣۶٣. چای و بيسکوئيت عصرانه با آرزوی شهادت
٣۶۴. مادری برای روزهای جنگ
🖥 #نقشه_راه | فضای مجازی و امیدآفرینی
📝 دشمنان از فضای مجازی جور دیگر استفاده میکنند امّا شما جوانهای عزیز این جوری از آن استفاده کنید: از فضای مجازی استفاده کنید برای امیدآفرینی، برای توصیهی به صبر، برای توصیهی به حق، برای بصیرتآفرینی، برای توصیهی به خسته نشدن، تنبلی نکردن، بیکاره نماندن و مانند اینها.
🗓رهبر انقلاب، ۱۳۹۹/۱۲/۲۱
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥ایستاده میمیرند
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝ویدیوهای کانال مدرسه را که بالا و پایین میکنم، از هر چند تا، یکیاش فیلم مراسمی است که معلمها ایستگاه صلواتی راه انداخته و بساط شربت و شیرینی به پا کردهاند. پسرهای قدونیمقد، توی صف ایستادهاند؛ صفی که بیشتر شکل یک مارپیچ نامنظم است تا خط صاف! هرازگاهی یکیشان کمی پابهپا میشود و سینی شیرینی را که یکی دو متر مانده بهش برسد، میپاید. شاید از دور، تپلترین یا پرشکلاتترینش را انتخاب میکند و آب دهانش راه میافتد. برق چشمهایشان توی فیلم هم پیداست. کوچکترها دلشان کمطاقتتر است. گاهی میزنند توی صف و جرزنی میکنند؛ که تا لیوان شربت، عرقکرده و خنک است، بردارند و دوباره بپرند ته صف. ایستادن پشت آدمهای دیگر و منتظر شدن، برایشان نماد رسیدن به یک ماجرای گوارا و شیرین است. مثل وقتهایی که توی پارک، پشت بچههای دیگر کنار پلههای سرسره یا نرده تاب میایستند. از پشت هم کله میکشند تا ببینند چند نفر مانده به نوبتشان. ببینند آن بچهای که سُر خورده و رسیده پایین، چطور میخندد و چقدر ذوق کرده. یا آن یکی که بابا تابش میدهد، وقتی میرسد بالا و دلش هری میریزد، چشمهایش را میبندد و زنجیر را محکمتر میگیرد.
در غزه اما همه چیز جور دیگریست. اینجا صف، صف مرگ است. بیبروبرگرد. نمیدانند وقتی ته صف غذا میایستند، سر صف به نانی، آردی، کنسروی چیزی میرسد یا هنوز نرسیده، قرار است با بمب پذیرایی شوند. در غزه گرسنگی زودتر از بمب میرسد و بچههای غزه همیشه در صفهای هولناک پشت هم میایستند. اینجا بچهها با پاهای چرکمردی که از پنجهی دمپایی بیرون زده، جفت هم ایستادهاند؛ شانهبهشانه چسبیدهاند به دیوار؛ به تنها چیز استوار و محکمی که پیدا کردهاند. توی چشمهایشان ترس دودو میزند. چشم میگردانند، دوروبر را میپایند. به پیکر کفنشده رفیقشان زل زدهاند. منتظرند ببینند کی نوبت خودشان میشود. «و منهم من ینتظر» سرنوشت قطعی خودشان را میبینند که به زودی سراغشان میآید. در صفی که از آن ناگزیرند، صف شهادت، قلبشان میزند. نمیدانم در ذهن هر کدام چه میگذرد. نمیفهمم کدامشان دوست دارد دیرتر نوبتش برسد و کدام برای رسیدن وقتش لحظهشماری میکند. فقط میبینم توی صف منتظرند. و نمیدانند قرار است از گرسنگی تلف شوند یا بمب. در غزه، گرسنگی زودتر از بمب میرسد و کوچک و بزرگشان، در صف انتظار میایستند و ایستاده میمیرند.
📝آزاده رباطجزی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران»
✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایتهای خوشرنگ و لعابتان هستیم.
📗برای مطالعه روایتهای دریافتی، روی عناوین روایتها بزنید👇
٣۶۵. مانده بودم دست تنها میتوانم یا نه
٣۶۶. ایران مادر همهی ماست
٣۶٧. ترسی در زن و مرد نبود
٣۶٨. عملیات کف خیابان
٣۶٩. اینجا مال ماست
٣٧٠. فقط دوازده روز بود
٣٧١. زیر تیغ آفتاب
٣٧٢. دوازده جانی که پر کشیدند
٣٧٣. مهم است چه کسی روایت میکند
٣٧۴. زنان ایرانی با دلی به وسعت دریا
٣٧۵. در کنار خانواده آسمانی
٣٧۶. ملجاء قلب
٣٧٧. انسان به امید زنده است
٣٧٨. جاسوسبازی
٣٧٩. زیر تابوتت چه اشکها جاری میشود
٣٨٠. صلحهای موقت
٣٨١. فصل شکست غرور اشغالگر
٣٨٢. جان گرفتم
٣٨٣. وعده ایمان
٣٨۴. مقاومت