لیلا خانم می گفت وقتی به کلاس من آمد خسته بود. کلافه بود. نگران بود. چیزی آزارش میداد. چند جلسه ای که گذشت بهتر شد.
صمیمیت کلاس روی او هم اثر گذاشت و حرف زد .از خودش ،از همسرش...
رفته رفته فهمیدیم همسرش رزمنده مدافع حرم است و چند ماه خانه نیست و یک هفته هست.
از اینجا را لیلا خانم از زبان شاگردش می گفت:
« هر وقت که به سوریه می رفت من می ماندم و طوفان هایی که از دلواپسی و دلشوره در وجودم به راه می افتاد. هر روز و هر لحظه منتظر بودم خبر شهادت یا اسارتش برسد. سختی این لحظات را فقط کسی که مردش به جنگ می رود درک می کند. من هر روز کارم دعا و توسل و گریه بود .وقتی هم برمی گشت همین بودم. همان یک هفته ای هم که بود به همین دلواپسی ها و فکر کردن به ساعت رفتنش سپری می کردم.
همسرم همه کاری می کرد که شرایط روحی من بهتر شود اما او هم از آن جا نگران من بود.
یک روز که از کنار مسجد رد میشدم چشمم به تابلوی کلاس خیاطی افتاد.پایم کشید و بی مقدمه ثبت نام کردم.
الان که دو سه هفته از کلاس و دوخت و دوز می گذرد حالم خیلی بهتر است. بساط خیاطی این قدر مرا مشغول کرده که اصلا یادم می رود همسرم از صبح تماس نگرفته! یا الان سه هفته است که نیست.
خودش هم خیلی کلاس خیاطی را دعا می کند که باعث شده نگرانی ها و فکر و خیال من کم شود .»
لیلا خانم شاید خودش هم نمی داند با این کلاس های خیاطی اش چه کارها کرده و چه درز و دورزها از زندگی دیگران دوخته و چه پرده ها جلوی ناامیدی و افسردگی زنان محله آویخته است.
دارم به نظریه« چرخ خیاطی در زندگی ها معجزه می کند »می رسم.
خدا قوت لیلا خانم.
https://eitaa.com/khane_8
نویسنده ادبیات تاریخی یعنی هم نویسنده هم تاریخ دان.
برای اولین باید همیشه بخواند ،برای دومی باید همیشه بخواند.
برای هردو باید بخواند و بنویسد.
سواد روایت تاریخی از دل خواندن تاریخ و شناخت مردم حاصل می شود.
اگر انشاهای خوبی می نویسید و به شما گفته می شود قلم خوبی دارید ،باورتان نشود که می توانید نویسنده باشید آن هم نویسنده رمان تاریخی!
اگر مطالعات تاریخی دارید و با شخصیت ها و ماجراهای خواندنی ای در کتاب های تاریخی رو به رو می شوید، فکر نکنید می توانید داستان آنها را بنویسید.
این دو راه به خلق رمان تاریخی محکم و استوار نمی انجامد.
تاریخ ما دارد از دست تاریخ ندان های ادبیات نشناس شلاق می خورد.
علی الخصوص در این ده ساله اخیر.
لازمه نگارش یک رمان تاریخی یا اصلا رجوع به تاریخ چیست؟
بخوانید.بنویسید.بشناسید. حداقل پنج سال زمان بگذارید.
#رمان
#ساهور
#داستان
#تاریخ_ادبیات
#انجمن_علمی_ادبی_ساهور
🌐https://eitaa.com/bouathhttps
://eitaa.com/khane_8
هدایت شده از میم. قربانزاده
همه سوادشان در خواندن قرآن خلاصه می شد. آن هم بیشتر سواد تصویری بود تا دانستن مخارج حروف و تلفظ صحیح و ادغام .
جلسات قرآن شان در حد یک نشست اجتماعی و سیاسی کارکرد داشت. هم قوه مقننه بود هم قوه قضاییه و هم قوه مجریه.
اگر یکی داخل پوش قرآن شان را نگاه می کرد و نوار کاستی را میدید که پشتش نوشته : حمیرا و مهستی و...از تعجب سکته می زد.
چطور جلسه قرآنی دارید که نوار ترانه با هم رد و بدل می کنید؟!
وقتی جلسه تمام می شد و نوار ترانه ها دست به دست می چرخید و تبادل انجام می شد چادرهای گل گلی را به دندان می گرفتند و با یکی دو بچه کوچکترشان به خانه برمی گشتند تا ظهر برسد و بقیه به خانه برگردند و نوار را با هم گوش کنند.
انقلاب خمینی اینگونه خانه به خانه رسید و خانه ها را فتح کرد.
حالا ما که سوادمان شده فوق لیسانس و دکتری و پروفسوری بی آنکه خوف وخطری داشته باشد ،شبانه ها صوت بگذاریم و با بچه هایمان گوش کنیم.
حرف انقلاب در خانه هایمان جاری باشد تا این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان نیفتد.
https://eitaa.com/khane_8
#عروس_غزه
یک گزارش بدون ویرایش بخوانیم از غزه:
الان در مورد غزه اوضاع معیشتی تغییر خاصی نداشته و همه نگرانن که اون چیزی که باقی مونده هم تموم بشه .چون مردم اسرائیل جلوی کامیون های بشردوستانه رو میگیرن و نمیذارن وارد بشه .
از نظر حمله زمینی تیپ های مختلف اسرائیل از غزه بیرون رفتن و خدا بخیر کنه معلوم نیست چی تو ذهنشونه و میخوان چیکار کنن .اما به همین علت مردم به خونه هاشون برگشتن از جمله خانواده ی ما.
از نظر ارتباطات هم کم اتفاق میفته که بتونن تماس بگیرن و آخرین بار مربوط به دوهفته پیش است حدودا که همچنان با سلام احوالپرسی من بعد از همسرم ، مادرش میزنه زیر گریه و صحبت تموم میشه .
الان دو تا از برادرهاشون با خانواده و یکی از خواهرهاشون با بچه هاش و مادرشون که از اول جنگ باهم بودن در خانه که فقط سه اتاقش از هم کف باقی مانده زندگی میکنن و یکی از برادرها هم که باهاشون بوده به علت نبود جا به سمت خونه پدر زنش رفتن.
از هزینه ها که پرسیدیم بسیاررررر عجیب بود البته این ارقام به حدود یکماه پیش برمیگرده
یک عدد تخممرغ حدود ۵۰ هزار تومان و یک وعده غذا ترکیب پیاز و سیب زمینی و تخممرغ به اندازه حدودا۵ نفر که ممکنه دوسه تا خانواده خودش رو باهاش سیر کنن میشه چیزی حدود یک میلیون تومان.
https://eitaa.com/khane_8
تا کنون
در غزه
ده هزار
کودک
هم پدر
و
هم مادر
خود
را از
دست داده اند.
https://eitaa.com/khane_8
در
هر ساعت
دو
مادر
در غزه
شهید
می شوند.
https://eitaa.com/khane_8
🏴انالله و انا الیه راجعون
همسر شهید طاهرنیا از شهدای مدافع حرم، پس از تحمل شش سال رنج بیماری، آسمانی شد.
فاطمه رقیۀ ۱۲ ساله و محمد حسین ۸ ساله دوباره یتیم شدند.
https://eitaa.com/khane_8
یا شافی ،یا کافی، یا معافی
خبر دار شدیم حاج اصغر آقا رفیعی، همان علی اصغر دریادل کتاب دریادل ناخوشند و در بیمارستان بستری شده اند.
برای من که سالیانی است افتخار دارم خواهر کوچک شان باشم ، آسان نیست رنج بیماری برادر بزرگوار و سرباز راه ولایت.
برای شفای ایشان دعا کنید و حمد شفا بخوانید .
#دریادل
#نشر_ستاره_ها
https://eitaa.com/khane_8
تصویر علیرضا بود.ایستاده با لباس پلنگی. با عینک فتوکروم که دیدن چشم هایش را سخت تر می کرد.بی سیم به دست با لبخندی که هم بود و هم نبود و سفیدی دو دندان پیشین از بین لبهای خشکی زده اش ...
و این شعر
«کجایید ای شهیدان خدایی...
شهید علیرضا توسلی..»
صدای مجری آن برنامه در سبزوار در گوشم زنگ می زد:« شهید علیرضا توسلی...شهید علیرضا...»
چقدر طول کشید که به خود آمدم، نمی دانم. سرم را از خشکی دیوار جدا کردن و زیر لب زمزمه کردم:« خوشا به حالت.خوشا به حالش که با شهادت به خدا ملحق شد.همه از خداییم و به خدا بر می گردیم...»
با آرامشی که برای خودم اعجاب آور بود،فاطمه را رو به رویم نشاندم.در چشم های معصوم و پر از پرسش او خیره شدم و گفتم:« خوش به حال شهدا! خوش به حال خانواده شهدا!
نمی دانم واقعیت است یا شایعه اما در گروه می گویند بابا شهید شده»
فاطمه روی زمین وا رفت.پشتش خالی شد. سیل اشک بود که روی صورتش جاری شد. نه دادی! نه فریادی! نه فغانی! فقط اشک و اشک و اشک...
گوشی را به فاطمه دادم تا پیام ها را ببیند. عکس ها را دید و غوره غوره اشک ریخت.
بلند شدیم. باید دوتایی خانه را آماده می کردیم. چه قدر خسته بودیم هر دو. خسته خسته.
در دلم گفتم:« قربان خستگی علیرضا بشوم.
فدای چشم های خسته علیرضا بشوم.
خسته نباشی مرد دلاور من! خدا قوت!»
آماده شدم تا بروم بیرون و کمبودهای خانه را خرید کنم.ساعت خلوت خوبی برای فاطمه فراهم میشد. چیزی که من آرزویش را داشتم.
#خاتون_قوماندان
#نشر_ستاره_ها
https://eitaa.com/khane_8
دیگر خبری از صندوق وکاغذ و اثر انگشت و مهر نیست.
در این شرایط عکس یادگاری بچه ها چه می شود !
عکس های اثر انگشت ما و رنگ جوهر و شناسنامه های زرشکی و...
خوشبخت ما دهه شصتی ها که همه ی این ها داشتیم و دیدیم.
دختر بزرگم پرسید : چرا روی صندوق ها می نویسند « میزان رأی ملت است.»
و این دخترک حکیم و متفکرم جواب داد :«چون صندوقها روی میزه. یعنی رأی های مردم روی میزه!»
سوای این جواب بانمک،به نظرم کاملا درست جواب داد.
روی میز تا وقتی از رأی ملت پر باشد گزینه ی دیگری جا نخواهد شد.
https://eitaa.com/khane_8