خانهیِدوست
سلام عزیزک دردانه یِ من !
با کولهباری از صمیمیت آمدی و چقدر خوش آمدی . نشانی اینجا را از که گرفتی؟ از رهگذری که شاخه ی نور برلبش را به تاریکی شن ها بخشید ؟
بنشین اینجا ؛ درست همینجا ... روی این صندلی کوچک چوبی که کمی از چوب پایه ی دومش روی زمین ریخته.
بنشین تا آفتاب ، روی عنبیه ی نازک چشمهایت برقصد و پرتوی از نور رویِ انبوه نور ، دور مردمک سیاهت بپیچد .
برایم بگو از کجا به این سرای کوچک آمدی و بگو چای را با دانه های هل مینوشی یا با چوب دارچین ؟!
بنشین تا غبار روی شانه هایت و شاخه ی نازک میانِ گیسوانت را از میان بردارم .
به من بگو که به نظر تو لبخندِ گل های اطلسی زیر اشعه های خورشید ، درخشانتر است یا اشک گِلِ سفال لالهجین ؟
|برایِ ساکنان خانهیدوست ، چهارمِ تیرماه هزار و چهارصد و چهارمین سال خورشیدی |
هوشنگ ابتهاجخانه دلتنگ.mp3
زمان:
حجم:
975K
خانه ، دلتنگِ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم !
خانهیِدوست
عزیزِ ظریف و نازک بدن !
شاپرک هایی که از میان بند انگشت هایت برمیخیزند ، بوی گندم آسیاب شده با سنگ قدیمی میدهند . عطری شبیه به پیرهن پیرمرد روستایی که از خرمنکوب بازگشته باشد .
|از میانه ی نوشته های آشفته ، پنجم تیرماه سال هزارو چهارصد و چهار |
خانهیِدوست
دیگر هنگامه ی آن رسیده که خاک پیرهن مشکی را کنار بزنیم و به نوایِ نینوا بازگردیم .
هنگامه ی آن رسیده که سردر رنگین خانهیِدوست را به احترام دوست ، به سیاهی عذا بنشانیم .
در این هنگامه ، مشام را شمیمِ محرم پر کردهست .