خانهیِدوست
خوب که گوش بسپاری ؛ میشنوی .
در این خانه همیشه پیشزمینه ی هر حرفی ، صوت باران عشق است که میپیچد . بارانِ عشق از میان رادیوی خاکخورده برمیخیزد و عطر بهشت انتشار پیدا میکند . صدایِ باران عشق از پستوهای کوچک میاید .
از میانزمزمه ی آفتاب و قالیچه ی ایرانی . از بین راز گلشببو و نورمهتاب . از گرفتگی پنجره ها ، از جلد ارغوانیرنگ دیوان حافظ ، از قلب کوچکِ دخت .
در این خانه ، خوب که گوش بسپاری میشنوی !
| برایِ موسیقی زیستنم ، بارانِ عشق . نهم تیرماه سال هزاروچهارصد و چهار خورشیدی |
خانهیِدوست
به خاطر دارم ، پنج ساله بودم و گونه هایم از شادی گلانداخته بود . جشن تولد به پایان رسیده بود و عقربه ی کوچک ساعت از نیمه شب گذشته بود . دست دختردایی و عروسکم پونه را دردست داشتم و روی دومین پله ی منتهی به حیاط نشسته بودم . پنجره ی رنگارنگ خانه بازشد و در پس پنجره ، پدر بود که مارا به خانه و خواب دعوت میکرد . به داخل خانه دویدم و خودم را در آغوش پدرم انداختم . پیراهنش بوی خدا میداد ؛ پدرم مرا کنار خودش روی زمین نشاند و دستش گیسوان خرماییرنگ و بلندم را ، برای بافتن به سه قسمت تقسیم کرد . پونه را در بغل گرفتم و روبه دخترداییم لبخند زدم . پدرم با لبخند گفت : تنها دخت من ! قصه ی امشب شیرینترین و لطیف ترین قصه ی عمرمنست . قصه ی به دنیا آمدنِ تو ... درست پنج سال پیش ، در همین روز ، در دهم تیرماه ...
|برایِ دهمِ تیرماه ، برایِ من ، دهم تیرماه سال هزاروچهارصد و چهار خورشیدی |