خانهیِدوست
به خاطر دارم ، پنج ساله بودم و گونه هایم از شادی گلانداخته بود . جشن تولد به پایان رسیده بود و عقربه ی کوچک ساعت از نیمه شب گذشته بود . دست دختردایی و عروسکم پونه را دردست داشتم و روی دومین پله ی منتهی به حیاط نشسته بودم . پنجره ی رنگارنگ خانه بازشد و در پس پنجره ، پدر بود که مارا به خانه و خواب دعوت میکرد . به داخل خانه دویدم و خودم را در آغوش پدرم انداختم . پیراهنش بوی خدا میداد ؛ پدرم مرا کنار خودش روی زمین نشاند و دستش گیسوان خرماییرنگ و بلندم را ، برای بافتن به سه قسمت تقسیم کرد . پونه را در بغل گرفتم و روبه دخترداییم لبخند زدم . پدرم با لبخند گفت : تنها دخت من ! قصه ی امشب شیرینترین و لطیف ترین قصه ی عمرمنست . قصه ی به دنیا آمدنِ تو ... درست پنج سال پیش ، در همین روز ، در دهم تیرماه ...
|برایِ دهمِ تیرماه ، برایِ من ، دهم تیرماه سال هزاروچهارصد و چهار خورشیدی |
خانهیِدوست
پاییز بود و چارقد سپید مادربزرگ عطرِ پوست نازک و شکننده ی پرتقال میداد . پاییز بود و دختربچه ها با کتاب های قطورشان در کوچه ها میدویدند و بین انگشتانشان ، پیچک میرویید . پاییز بود و قوری چینی با گل های سرخ ، چای تازهدم داشت . پاییز بود و بر دیوار ها گلاب قمصر پاشیده بودند . پاییز بود و نیمه های شب ، آسمان ، به رنگ گیسوی بهم پیچیده ی تازه حنا شده ، درمیآمد .
اکنون پاییز است و خزان ... پاییز است و لیوان های سرامیکی با قهوه ی تهنشین شده... پاییز است و از دیوارها بوی ناخوشایند غربزدگی میآید . پاییز است و هیچ کس درانتظار یلدا نمیماند .
| برایِ پاییز و برایِ فرهنگ هایِ دیرینه ، دوازدهمِ تیرماه هزارو چهارصد و چهار خورشیدی |