خانهیِدوست
پاییز بود و چارقد سپید مادربزرگ عطرِ پوست نازک و شکننده ی پرتقال میداد . پاییز بود و دختربچه ها با کتاب های قطورشان در کوچه ها میدویدند و بین انگشتانشان ، پیچک میرویید . پاییز بود و قوری چینی با گل های سرخ ، چای تازهدم داشت . پاییز بود و بر دیوار ها گلاب قمصر پاشیده بودند . پاییز بود و نیمه های شب ، آسمان ، به رنگ گیسوی بهم پیچیده ی تازه حنا شده ، درمیآمد .
اکنون پاییز است و خزان ... پاییز است و لیوان های سرامیکی با قهوه ی تهنشین شده... پاییز است و از دیوارها بوی ناخوشایند غربزدگی میآید . پاییز است و هیچ کس درانتظار یلدا نمیماند .
| برایِ پاییز و برایِ فرهنگ هایِ دیرینه ، دوازدهمِ تیرماه هزارو چهارصد و چهار خورشیدی |
خانهیِدوست
غروب است و سایه ها در پی هم میدوند . من پشت میز چوبی نشسته ام و در آیینه ی پیش رویم دخترکی بیتاب و با پیوندهای آشفته و گرهخورده را نظاره میکنم .
دخترکی که به صورت آزاردهنده و مداوم زیر لب زمزمه میکند :
تو چرا باز نگشتی دیگر ؟