#خاطره
عباس خیلی کم در خانه حضور داشت، اما در همان لحظات محدودی هم که به خانه می آمد، علی رغم خسته بودن، طوری با اهل خانواده برخورد می کرد که تلافی ماه ها غیبت و نبودشان را در می آورد.
به بچه ها که می رسید، کاملا بچه شد و با حرکت های بچه گانه زمینه شور و نشاط و همراهی را در بچه ها بوجود می آورد.
گاهی، حتی در بیرون از منزل، این قدر از خود شکلک در می آورد و حرکتهای غیرطبیعی انجام می داد که من به او اعتراض می کردم و می گفتم: آخر تو #معاون_عملیاتی_نیروی_هوایی هستی، اگر دیگران این نوع حرکت های شما را ببینند خوش آیند نیست، اما او می گفت:
برایم خوشحالی و شادی فرزندانم و تو مهم است، بگذار مردم هر طوری که می خواهند قضاوت کنند.او علی رغم مقام بالایی که در نیروی هوایی داشت، اصلا غرور نداشت و وقتی به خانه می آمد تلاش می کرد تا از ته قلب در اختیار خانواده باشد.
از زبان #همسر_شهید
#سیره_ستاره_ها
⚜ ١۵ مرداد، سالروز شهادت فرمانده پرافتخار، #عباس_بابایی گرامی باد⚜
🍃🌸به ما بپیوندید🍃🌸
🏡 @khanvade_asemani
#خاطره
دبیرستان که بودیم یه دبیر فیزیک و مکانیک داشتیم که قدش خیلی کوتاه بود اما خیلی نجیب و مودب با حافظه خیلی خوب !
قبل اینکه بیاد گچ و تابلو پاک کن رو میذاشتیم بالای تابلو که قدش نرسه برشون داره، هر دفعه میگفت ؛ آقا من از شما خواهش کردم اینا رو اونجا نذارین اما باز میذارین!
یه روز سر کلاسش یه مگس گرفتیم و نخ بستیم به پاش، تا برمیگشت رو تابلو بنویسه مگس رو رها میکردیم وز وز تو کلاس و تا برمیگشت رو به ما، نخش رو میکشیدیم، بنده خدا میموند این صدا از کجاست آخر سر هم نفهمید و مگسه هم با نخ پاش از پنجره فرار کرد!
با وجود این همه شیطونیای ما، خیلی دوسمون داشت و باهامون کار میکرد که بتونیم همه مسائل فیزیک مکانیک رو حل کنیم.
چند سال گذشت، اینترن بودم و تو اورژانس نشسته بودم که دیدم اومد، خیلی دلم براش تنگ شده بود، سلام کردم و کلی تحویلش گرفتم، که ما مدیون شماییم و از این حرفا. بعدم براش چایی آوردم و نشستیم به مرور خاطرات اونوقتا که یهو یه لبخند زد و گفت تو دانشگاه هم نخ میبندی پای مگس؟!
خشکم زد
– عه مگه شما فهمدید کار من بود؟! چرا هیچی بهم نگفتید؟!
باز یه نگاه معلمی و از سر محبت بهم کرد و با لبخند گفت:
-حالا اون گچ و تابلو پاک کن که می گفتم نذارید اون بالا رو خیلی گوش میدادید؟! دعواتون میکردم از درس زده میشدید، حیف استعدادتون بود درس نخونید! وقتی یه معلم ببینه دانش آموز بازیگوشش دکتر شده جبران همه خستگیها و اذیتاش میشه!
کاش تنبیه میشدم اما اینطور شرمنده نمی شدم! اذیت های ما رو به روی ما نمی آورد نکنه از درس زده شیم اونوقت ما اون قد کوتاه رو میدیدیم ، این روح بزرگ رو نه !
واقعا معلمی نه برا تعلیم فیزیک و مکانیک، واسه تعلیم صبر و حلم و هزار خصلت دیگه است که…………..
 از خاطرات دکتر سید محمد میر هاشمی جراح و متخصص چشم
#داستان_واقعی
@khanvade_asemani