eitaa logo
خط روایت
1.7هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
227 ویدیو
17 فایل
این روایت‌ها هستندکه تاریخ سرزمین‌‌مان را می‌سازند. چون روایت مهم است. 🇮🇷 با نوشتن و بازنشر پیام‌ها راوی سرزمین انقلاب اسلامی باشید. 🌱 دریافت روایت : @yazeynab63 @Z_yazdi_Z @jav1399 آدرس ما در تمام پیام‌رسان‌ها: https://zil.ink/Khatterevayat
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ روایتی از 🔻کوله‌ی خوشبخت من تمام وسایل را مرتب داخل کوله جاساز می‌کنم و می‌گذارمش بالای کمد دیواری. آخرین روز ماه صفر است و تازه از سفر کربلا آمده‌ایم. کوله‌ام را آماده می‌گذارم برای پیاده‌روی اربعین سال بعد.. زندگی می‌کنم تا اربعین سال بعد.. نفس می‌کشم تا اربعین بعد.. بنده خوب خدا هستم تا اربعین.. زندگی من از اربعین تا اربعین ترسیم می‌شود؛ سال تحویل زندگی من اربعین است. و از همین روز آخر ماه صفر قلبم می‌تپد برای اربعین سال بعد. جز خودم، هیچکس از درونم آگاه نیست. مواظب سلامتی و قوت پاهایم هستم برای اربعین سال بعد. باید زنده بمانم تا اربعین سال بعد...💔🥺 در انتظار مولایم شب‌های دلتنگی را به صبح می‌رسانم تا پیاده‌روی اربعین سال بعد.💚 /قم 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
🔻نگاهمان به قدم‌های بچه‌هاست ✍
ا﷽ روایتی از 🔻نگاهمان به قدم‌های بچه‌هاست قبل از سفر اربعین تمام پیام‌ها و اطلاعیه‌ها را چک می‌کنیم ببینیم کدام عمود چه دارد موکب حرم کدام عمود تعمیر کالسکه کدام عمود تعمیر کوله پشتی کدام عمود فلان مداح محبوب کدام عمود ولی برنامه‌ریزی دست کسی دیگر است. جوری برایت می‌چینند قشنگ‌تر از آن چیزی که خواستی. مخصوصاً اینکه تنظیم حرکتت، استراحتت، غذا خوردنت، موکب رفتنت و.. همه با ساعت کوچولوهایت باشد. تصمیم گرفتیم با هدف تکریم زائران کوچکمان، پیاده‌روی را شروع کنیم. لحظاتی که در اوج پیاده‌روی هستیم و می‌خواهیم ادامه بدهیم؛ ولی بچه‌ها تصمیم می‌گیرند که بازی کنند یا بچه‌ها تصمیم می‌گیرند که روی صندلی بشینند یا توی موکب دراز بکشند؛ یا بروند جلوی آبپاش و سرتاپایشان را خیس کنند، یا وقتی جایی که با عجله داریم حرکت می‌کنیم، خیره به سمتی نگاه می‌کنند، کاروانی از شترها را می‌بینند و از حرکت می‌ایستند. موکب‌دارها هم یک احترام و تکریم خاصی به بچه‌ها می‌گذارند مخصوصاً به دختر بچه‌ها. ما نگاهمان فقط به قدم‌های بچه‌هاست فقط با قدم‌های بچه‌ها حرکت می‌کنیم با گشنگی بچه‌ها گرسنه میشویم و با تشنگی بچه‌ها تشنه.... اما آنهایی که ۱۴۰۰ سال پیش این راه را رفتند به تشنگی و گرسنگی و خستگی بچه‌هایشان توجهی نشد😭💔 آه از تشنگی و خستگی اهل بیت اباعبدالله... /قم 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻عکس ممنوع ⛔️ این بار تصمیم گرفتم کل سفر گوشی را بندازم داخل کوله و سراغش نروم. برای ارتباط گرفتن با نزدیک‌ترین افرادم نیز، بیخیال گوشی شدم. سفرهای قبلی همین‌طور که عمودها را می‌شمردم، دنبال وای فای هم می‌گشتم. اما این سری سبکبال و رها فقط قدم برمی‌داشتم. ولی هرجور حساب کردم دیدم از عکس گرفتن نمی‌توانم بگذرم. لحظاتی ناب و زیبا هستند که فقط با عکس گرفتن ماندگار می‌شوند. چند بار به زیارت امیرالمومنین علی علیه السلام رفتم و با خودم گوشی نبردم تا بی‌دغدغه به زیارت بپردازم. با خودم گفتم عکس‌های حرم همه جا هست، سرچ که بکنی پیدا می‌کنی. اما روز آخر نتوانستم و گوشی رو با خودم بردم. اول بسم الله که گوشی رو آوردم بالا عکس بگیرم، عکس شد همینی که می‌بینید. رسماً یکی تلنگر زد که اگر تصمیم گرفتی گوشی را بگذاری ته کوله پشتی، پس درش نیاور و بچسب به لحظات عاشقانه زیارت. ✍ /قم 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
🔻زیارتی شیرین با طعم بستنی ✍
ا﷽ روایتی از 🔻زیارتی شیرین با طعم بستنی اطرافیانم می‌دانند که من عاشق بستنی هستم. در هر شرایطی که باشم، هیچ‌وقت به بستنی نه نمی‌گویم. قدم که به شارع‌الرسول می‌گذاری و تا انتها می‌روی هر چقدر می‌خواهی دلت را آماده زیارت کنی، ولی متاسفانه رد شدن از بازار مشکلات خودش را دارد. با خودم گفتم: حتی سر سوزن خرید نمی‌کنم و مستقیم به زیارت می‌روم و برمی‌گردم. خب الحمدلله کاملاً هم موفق بودم. حالا در این مسیر چند مغازه که بستنی‌های رنگ و وارنگ و جور واجور دارند، هی چشمک می‌زنند. من هم کاملا بی‌توجه و زاهدانه راه خود را پیش می‌گیرم و به گشت شلوغ و پر ازدحامی که روبرویم هست فکر می‌کنم که لحظاتی را باید در گرما و فشار جمعیت سر بکنم تا به حرم برسم. صبح که از حرم برمی‌گشتم، یک مرد جوان پاکستانی، البته اگر هندی نباشد سینی بستنی‌های آماده و رنگی را جلوی‌مان گرفت و من هم یکی را برداشتم. البته یادم نمی‌آید تا به حال، برای صبحانه بستنی خورده باشم، اما طعم این بستنی با همه بستنی‌ها فرق داشت. بستنی با گنبد عکس دو نفره گرفتند و من نمی‌دانم چرا بغض کردم و اشک‌هایم جاری شد. چه خنکایی داشت و چه طعم دلچسبی... حتی برای آنچه که نخواسته‌ام و بر زبان نیاورده‌ام، رزقی متصور است. ✍ /قم 〰〰〰〰 روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻شهید طهرانچی وقتی برای استراحت در عمود ۱۲۱۲ وارد موکب شدیم با این تصویر روبرو شدیم: دانشمند شهید محمد مهدی طهرانچی سه سال با حضورش در میان ما در این موکب، این موکب را پر از نور کرد و امروز با شهادتش دل‌های ما را، سرشار از غرور و افتخار می‌کند. ✍ /قم 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
🔻عمود ۹۶۲ ✍ /قم
ا﷽ روایتی از 🔻عمود۹۶۲ درست بعد از این سایبان‌های پشت سر هم پسر و دخترم را دیگر ندیدیم. در شلوغی قدم‌های زائران، پیدا کردن دو بچه کار راحتی نبود. همون اول بسم الله اشکهایم جاری شد و تسبیح به دست مشغول نذر و نیاز شدم که بچه‌ها سریع‌تر پیدا شوند، ولی متاسفانه شبیه پیدا کردن سوزن میان انبار کاه بود هرچی بیشتر می‌گشتی کمتر نتیجه می‌گرفتی. و هرچه تلاش می‌کردی پیدا کنی گم‌تر می‌شدی. درست ساعتی که می‌خواستیم استراحت کنیم و از آفتاب سوزان به موکب پناه ببریم در به در دنبال بچه‌ها بودیم. به گیت بازرسی رسیدیم و از جلوی ماموران گذشتیم و در عمود ۹۶۲ به باجه اطلاع رسانی مفقودین رسیدیم. باجه زردرنگی که شده بود پناه افراد زیادی که دنبال گمشده‌هایشان بودند. به مسئول امور مفقودین اطلاع دادیم و ایشان امید دادند که ان‌شاءالله پیدا می‌شوند و نگران نباشید. یک لحظه دیدم بین تمام افرادی که آنجا هستند فقط من اشک می‌ریزم. بین آنها کسی فرزندش را گم نکرده بود، مخصوصاً دختر سه چهار ساله‌اش را.. این قسمت ماجرا داستان را غم انگیزتر می‌کرد. بعد از حدود دو ساعت هاجروار چرخیدن بین زائران و سوختن زیر آفتاب با عطش بسیار به اینجا رسیده بودیم. به گرما و تشنگی خودم و بچه‌هایم فکر نمی‌کردم، نگران ترس و واهمه‌ای بودم که از گم شدن، سراغ بچه‌هایم بیاید. از رها شدن بین غریبه‌ها، گرچه این غریبه‌ها از آشناها، آشناتر بودند. ولی چرا همه چیز شبیه روضه است، چرا هرچه پیش می‌رود اشکم بیشتر جاری می‌شود...دختر سه‌چهار ساله‌ام کجاست... کمی بعد پیدا شدند و قصه تمام شد ولی روضه دختر سه ساله تمامی ندارد.. ✍ /قم 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻شهید احسان کربلایی‌پور رفیق شهید همراه امسالم در مشایه، شهید کربلایی عزیز، همه جا با ما بود. در مشایه، در زیارت حضرات معصومین علیهم‌السلام 💚. و این انتخاب خیلی اتفاقی بود، یقین دارم خود شهید انتخاب کرده بود لایق همراهی با او باشم. اکثرا از من سوال می‌کردند شهید با شما چه نسبتی دارد، می‌گفتم هیچ نسبتی ندارد. ولی انتخاب کرده که من دائم در تک تک گام‌هایم خانواده اش را دعا کنم و ثواب زیارت‌هایم را تقدیمش نمایم. نسبتم با شهید، نسبت شرمندگی من است به بزرگی و مردانگی یک بزرگ‌مرد. /قم 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻داغ سنگین این اواخر، داغ زیاد دیدیم رفتن سیدحسن نصرالله و یارانش شهادت غیر نظامیان و سرداران عزیزمان. اما داغ شهید رئیسی، برای من همیشه سنگین‌تر از بقیه بود. نمیدانم، شاید چون خیلی مورد تهمت و ناجوانمردی قرار گرفت. روبروی ضریح امیرالمومنین جانم داشتم از طرف همه با مولایم صحبت می‌کردم. گوشه دنجی پیدا کرده بودم و ساعتی خلوت کردم. دست دختر کوچکی، پرچمی با تصاویر مقام معظم رهبری و شهدا دیدم. از مادرش خواستم پرچم را بالا بگیرد تا عکسی از ضریح با امام و شهدا بیندازم. /قم 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻ساعت به وقت شهیدم عصر آخرین روز ماه صفر، روضه منزل شهید علی موحدی دعوت شدم. برق رفته بود ولی نسیم خنکی از حیاط می‌وزید. به ساعت نگاه کردم تا از آمدن برق مطلع شوم. اما ساعت خیره مانده بود به یک ربع به ۹. خواهر شهید اشاره کرد که سه سال پیش که مادرم به برادرشهیدم ملحق شد، ساعت از حرکت باز ایستاد و متوقف شد؛ خانه مادری را همانطور نگه داشته‌ایم، روضه و مراسم‌هایمان را گاهی اینجا برگزار می‌کنیم و به یاد پدر و مادر و برادرشهیدمان دورهم جمع می‌شویم. راست می‌گفت، خانه مادرشهید بودم ولی مادر و شهید هیچکدام نبودند. آسمان چشمانم بارانی شد. خوشا به سعادت همچین مادری... چه فرزندان با معرفتی..چه شهید پر رزقی. جرعه‌ای از چای روضه با برکت نگاه شهید در استکان کمر باریک منزل مادر شهید می‌نوشم که برق می‌آید و همه صلوات می‌فرستند. /قم 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat