خشتـــ بهشتـــ
#قسمت_نهم9⃣
#معرفی_شهید🌿
#زندگینامه_شهدا✨
#شهید_سیدمیلاد_مصطفوی
مسابقات مهمی بود. از شهرهای مختلف آمده بودند. چند هفته ای می شد که مادرش فوت کرده بود. با اینکه از لحاظ روحی شرایط خوبی نداشت، خیلی خوب مبارزه کرد و در مقابل حریفان بسیار نامدار پیروز شد و به فینال راه یافت.
دانشگاه
بعد از اتمام دبیرستان، سید در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه ملایر رشته مهندسی عمران پذیرفته شد. چند ترمی رو دانشگاه ملایر مشغول به تحصیل بود. بعد پی گیر شد و از دانشگاه ملایر به همدان منتقل شد.
یادمه غالبا تو دانشگاه موقع نماز می رفت مسجد دانشگاه و در نماز جماعت و ول وقت شرکت می کرد. برنامه کاری سید رو نماز اول وقتش تعیین می کرد. خودش رو مقید به این امر بسیار مهم کرده بود. حتی در دانشگاه.
مدتی رو که تو خوابگاه بود اذیت می شد. بارها می اومد پیش من گلایه می کرد، از وضعیت دانشجوها و دانشگاه؛ مخصوصا از حجاب برخی دانشجوها خیلی ناراحت بود. غصه اون جوان ها رو می خورد. اعتقاد داشت این جوان ها غالبا ناآگاهانه این اشتباهات رو انجام می دهند. می گفت باید فکری کرد، تلاش کرد تا این جوان ها تو زمین دشمن بازی نکنند. باید به پدر مادرها هشدار داد تا حواسشون به بچه هاشون باشه تا خدای نکرده به انحراف کشیده نشوند.
سید می گفت: گاهی اوقات تو خوابگاه متاسفانه مشرئب می خورند و مواد مصرف می کنند و... تمام هم و غمش اصلاح این موارد بود. تلاشش رو می کرد. در نهایت اگر نمی ونست تاثیر بگذاره خودش رو از اون محیط دور می کرد.
بسیاری از جوان ها رو دیده بودم تا پاشون به دانشگاه باز می شد پوشش و رفتارشون متفاوت می شد، اما من ذره ای در سید این تغییرات رو مشاهده نکردم.
تو دانشگاه و محیط خوابگاه مقید به مسائل دینی اش بود. گاهی دوستانش به شوخی می گفتند، سید اونجا هم دست بردار نیست، نماز و قرآن و مسجد و هیئت رفتنش ترک نمی شه، تو هم کلاسی ها و اطرافش بودند کسانی که اهل دود و دم و ارتباط با نامحرم باشند. اما سید بیدی نبود که با این بادها بلرزه، البته سعی می کرد خیلی تو این محیط نمونه می گفت می ترسم روی من هم اثر گذار بشه، گاهی اوقات نمی رفت دانشگاه! می گفتم سید چرا نمی ری از درس هات جا می مونی ها؟!
می گفت: چاره ای نیست. اونجا موندن سخته، اسفند ماه هم که بدون توجه، بار و بندیلش رو می بست و می رفت جنوب...
حتی شنیده بودم بعضی از دخترهای دانشجو تو کلاس، سید رو مسخره می کردند، اما سید راهش رو خوب شناخته بود و به مسیرش اعتقاد داشت.
جالبه همین سید، ترم های بالاتر که رسید دیدم خیلی حضورش تو دانشگاه بیشتر شده! گفتم سید چی شده بچه درسخون شدی؟!
می گفت: باید ماها درس بخویم، قوی باشیم تا توی جامعه تاثیر گذار باشیم. من باید تو دانشگاه روی بچه ها تاثیر بگذارم، نه اینکه خودمو کنار بکشم.
توصیه مقام معظم رهبری است که ما بچه بسیجی ها وسط میدان باشیم تا اثر گذاری ما هم بیشتر باشه.
البته سید هیچ وقت با همه مشکلات از درس غافل نمی شد.
دور هم که بودیم گاهی درد دل می کردیم. سید می گفت: خیلی باید حواسمون جمع باشه تو دانشگاه نلغزیم، گاهی اوقا موقعیت گناه پیش اومد، اما خدا کمک کرد و به مدد شهدا من خودم رو از گناه حفظ کردم.
خیلی محکم بود. تو دانشگاه خانه ای مستحکم در دل آـشفشان برپا کرده بود.
استحکام اعتقادات سید، فقط و فقط به خاطر ارتباط قوی و مستمرش با اهل بیت (ع) و شهدا بود...
یادمه همون دوران، چندین مرتبه مزاحم تلفنی داشت. دانشجوهای دختر بهش زنگ می زدند، اذیتش می کردند.
سید تا می فهمید اونا هستند یا جواب نمی داد یا اگر در منزل بودگوشی اش رو می داد به مادرش تا با اون ها صحبت کنه! برخی از اون ها با وقاحت تمام می گفتند: مادر ما دوست داریم عروس شما باشیم!! براش پیامک هم می فرستادند، به من ی گفت: حتی یک بار هم جواب پیام شون رو ندادم.
می گفت: می دونم از سر نادانی شونه که دارند این کارهارو می کنند. خدا انشاءالله به برکت شهدا اون ها رو هم هدایت کنه و تا دیر نشده هرچه زودتر پی به اشتباهشون ببرن...
یه روز سید رو با کیف و کتابش دیدم که از دانشگاه می اومد. گفتم: چطوری مهندس؟ چه خبر؟
گفت: خبر خاصی نیست، اما امروز تو دانشگاه دعوا کردم!
گفتم: چی؟! از کی تا حالا جناب مهندس مااهل دعوا شده؟! آخه برای چس؟! دعوا اون هم تو دانشگاه!؟
گفت بله، چند نفر از قلدر های دانشگاه زورشون به یکی از بچه های مظلوم رسیده بود، اذیتش می کردند. من هم نتونستم طاقت بیارم، حسابی گوش مالی شون دادم. خداروشکر حق مظلوم رو گرفتم. روشون کم شد.
گفتم: خوب این که خوشحالی نداره، گفت: خوشحالی ام به خاطر گرفتن حق یه مظلومه نه دعوا تو دانشگاه!؟
یه بار با سید رفتم دانشگاه، می خواست با یکی از اساتیدشون صحبت کنه. سید شلوار شش جیب پوشیده بو، پیرهنش هم روی شلوارش بود و ریش هاش صورتش رو پوشونده بود.
منتظر شدیم تا استاد بیاد، تا استاد اومد سید رفت به سمش، خیلی مودب سلام کرد