eitaa logo
🌱بــّوی عــطّـر خُـــدا🌱
198 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.5هزار ویدیو
91 فایل
• فَاصْبِر إنَّ وَعْدَ اللهِ حَقُّ صبر کن که وعده‌ خداوند حق است ✓کپی از مطالب حلال لینک کانال:👇 https://eitaa.com/khodajoonnn راه ارتباطی با ما :👇 https://daigo.ir/secret/3291334064
مشاهده در ایتا
دانلود
😂✨ دوتا بچه بسیجی یه عراقی درشت هیکل رو اسیر کرده بودن های های هم می خندیدن بهشون گفتم این کیه ? گفتند:عراقیه دیگه گفتم:چطوری اسیرش کردین ? بازم هم زدند زیر خنده و گفتن مث اینکه این آقا از شب قبل عملیات یه جایی پنهان شده بوده تشنگی بهش فشار آورده و با لباس بسیجی خودمون اومده ایستگاه صلواتی گفتم : خب از کجا فهمیدین عراقیه. گفتند:آخه اومد ایستگاه صلواتی .....شربت که خورد پول داد😂 اینطوری لو رفت.😂 ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ https://eitaa.com/doKhtranChdoori ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽
😂 😆 موقع خواب بهمون خبر دادن که امشب رزم شب دارین؛ آماده بخوابین🖐🏻 همه به هول و وَلا افتادیم و پوتین به پا و با لباس کامل و تجهیزات نظامی خوابیدیم 😁 تنها کسی که از رزم شب خبر نداشت حسین بود؛ آخه حسین خیلی زودتر از بچه ها خوابیده بود...💤 🌜نصفه های شب بود که رزم شب شروع شد.💥با صدای گلوله و انفجار از جا پریدیم. بچه ها مثل قرقی از پریدن بیرون و به صف شدیم⚡️ خوشحال هم بودیم که با آمادگی کامل خوابیدیم و کارمون بی نقص بوده 😎 اما یهو چشممون افتاد به پاهای بی پوتینمون 😵😳 و تنها کسی که پوتیش پاش بود حسین بود 🤨 از تعجب داشتیم شاخ در می اوردیم😳 آخه ما همه شب موقع خواب با پوتین خوابیده بودیم و حسین بی پوتین‼️ به بچه ها که نگاه کردم دیدم از تعجب نزدیک بود کُپ کنن 🤯 فرمانده با عصبانیت گفت: مگه نگفتم آماده بخوابین و پوتین هاتونو دمِ در چادر بذارین؟😡 این دفعه رو تنبیه تون می کنم که دفعهٔ دیگه حواستون جمع باشه😧 زود باشین با پای برهنه دنبالم بیاین..😩   صبح روز بعد همه داشتیم پاهامونو از درد می مالیدیم 🤕 مدام هم غُر می زدیم که چطور پوتین از پاهامون در اومده!؟🤔 یهو حسین وارد شد و گفت: پس شما دیشب از قصد با پوتین خوابیده بودین؟😁 همه با حیرت نگاهش کردیم و گفتیم: آره! مگه خبر نداشتی قراره رزم شب بزنن و ما باید آماده می خوابیدیم؟ حسین با تعجب گفت: نه! من خواب بودم، نشنیدم😢 بچه ها که شاکی شده بودن گفتن: راستی چرا دیشب همهٔ ماها پاهامون برهنه بود جز تو؟ 🤨🧐 حسین که عقب عقب راه می رفت 😬 گفت: راستش من نصف شب بیدار شدم، خواستم برم بیرون چادر که دیدم همه با پوتین خوابیدن، گفتم حتما خسته بودین و از خستگی خوابتون برده و نتونستین پوتیناتونو در بیارین☺️ واسه همین اومدم ثواب کنم و آروم پوتین هاتون رو در آوردم، بد کاری کردم؟ 😊 آه از نهاد بچه ها دراومد😫 ✴️ حسین رو گرفتیم و با یه جشن پتوی حسابی حالشو جا آوردیم🤣🤣🤣😂😂😂 خنده👈😁🙃😁
ماموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی».بچه خیلی شوخی بود😊.همه پکر بودیم.اگر بود همه مان را الان می خنداند.یهو دیدیم دونفر یه برانکارد دست گرفته و دارن میان.یک غواص روی برانکارد آه و ناله میکرد.شک نکردیم که خودش است.تا به ما رسیدند بخشی سر امدادگر داد زد:«نگه دار!» بعد جلوی چشمان بهت زده ی دو امدادگر پرید پایین و گفت:«قربون دستتون! چقدر میشه؟!!» و زد زیر خنده و دوید بین بچه ها گم شد😂🤣😋.به زحمت،امدادگرها رو راضی کردیم که بروند!!😀😁😂🤣😃 خنده👈😁🙃😁
😂😂 چفیه یه بسیجی رو از دستش قاپیدن ،😢 داد میزد : آهـــای .. سفره ، حوله ، لحاف ، زیرانداز ، روانداز ، دستمال ، ماسڪ ،😷 ڪلاه ، ڪمربند ، جانماز ، سایه بون ، ڪفن ، باند زخم ، تور ماهی گیریم ... هــمـــــــه رو بردن!😂 شادی روحشون🍃 ڪه دار و ندارشون همون یڪ چفیه بود 📿 خنده👈😁🙃😁
4.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این دیگه چه دعاییه؟؟؟😳 الهی نه آمین 😂🤣😂😂😂 خنده👈😁🙃😁
اینا دیوَند یا اَجِنّه؟😳 🌴خرمشهر بودیم! آشپز و کمک آشپز👨🏻‍🍳، تازه وارد بودند و با شوخی‌ بچه ها ناآشنا. آشپز، سفره رو انداخت وسط سنگر و بعد بشقاب‌ها رو چید جلو بچه‌ها. رفت نون🍞بیاره که علی‌رضا بلند شد و گفت: «بچه‌ها! یادتون نره!» 👨🏻‍🍳آشپز اومد و تند و تند دو تا نون گذاشت جلو هر نفر و رفت. بچه‌ها تند نونهارو گذاشتند زیر پیراهناشون. کمک آشپز اومد نگاه سفره کرد. تعجب کرد😯. تند و تند برای هر نفر دو تا کوکو🍳 گذاشت و رفت. بچه ها با سرعت کوکوهارو گذاشتن لاي نونهایی که زیر پیراهنشون بود. آشپز و کمک آشپز اومدند بالاسر بچه‌ها. زُل زدند به سفره. بچه‌ها شروع کردن به گفتن شعار هميشگي:« ما گُشنه‌مونه یالله!😉». که حاجی داخل سنگر شد و گفت:« چه خبره؟🤔» آشپز دوید روبروی حاجی و گفت:« حاجی! اینا دیگه کِیَند! کجا بودند!؛ دیوُونه‌اند یا موجی؟!» فرمانده با خنده پرسید:«چی شده؟😊» آشپز گفت: « تو یه چشم بهم زدن مثل آفريقايي هايِ گشنه، هر چی بود بلعیدند!؟». آشپز داشت بلبل زبانی میکرد که بچه‌ها نونها و کوکوهارو يَواشکي گذاشتند تو سفره. حاجی گفت:‌« این بیچاره‌ها که هنوز غذاشونو نخوردند!».آشپز نگاه سفره کرد. کمی چشماشو باز و بسته کرد.😳 با تعجب سرشو تکوني داد وگفت:« جَلّ الخالق!؟ اینا دیوَند یا اَجِنّه!؟» و بعد رفت تو آشپزخانه. هنوز نرفته بود که صدای خندهٔ بچه‌ها سنگرو لرزوند.😅
چفیه یه بسیجی رو از دستش قاپیدن ، داد میزد : آهــــای...چفیه ام, سفره ، حوله ، لحاف ، زیرانداز ، روانداز ، دستمال ، ماسک ، کلاه ، کمربند ، جانماز ، سایه بون ، کفن ، باند زخم ، تور ماهی گیریم ...هــــمـــه رو بردن !!!😂 دارو ندارمو بردن😄😁 شادی روحشون که دار و ندارشون همون یک چفیه بود صلوات🌹
😂 یہ جا هسٺ:•°✨°• شہید ابراهــیم هادے•°❤️°• پُست نگہبانےرو •°🧐°• زودتر ترڪ میڪنه•°👀°• بعد فرمانده میگهـ •°🤨°• ۳۰۰صلوات جریمتہ•°📿°• یڪم فڪر میڪنه و میگه؛•°😌°• برادرا بلند صلوات•°🔊°• همه صلوات میفرستن•°😁°• برمیگرده و میگه بفرما از ۳۰۰تا هم بیشتر شد...•°😁°• ‎ @khodajoonnn
😂 دو ـ سه نفر بیدارم کردن و شروع کردن به پرسیدن سوالهای مسخره و الکی. مثلا می‌گفتن: «آبی چه رنگیه؟»😕 عصبی شده بودم🤨 گفتن: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم»🤩 دیدم بدم نميگن! خلاصه همینطوری سی نفر و بیدار کردیم! 😝 حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شدیم و هممون دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش رو به مردن بزنه و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!😰 فوري پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش رو نگه داره⚰ گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری😭 یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟»🤭🙊 یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید بشی» دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟»🙄 یکی عربده می‌کشید😫 یکی غش می‌کرد! در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدن و چون از قضیه با خبر نبودن واقعا گریه و شیون راه می‌انداختن! گفتیم بریم سمت اتاق طلبه ها!🚶‍♂ جنازه رو بردیم داخل اتاق😁 این بندگان خدا كه فكر مي‌كردن قضيه جديه، رفتن وضو گرفتن و نشستن به قرآن خواندن بالای سر میت!!!🙈 در همین یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت و روی محمدرضا بنداز و یه نیشگون محکم بگیر.»😂 رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! 😫 این قرارمون نبود! 🤨 منم می‌خوام باهات بیام!»😫 بعد نیشگونی🤞 گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبه‌ها از حال رفتن!😰 ما هم قاه قاه می‌خندیدیم😂 خلاصه اون شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم🤭😄😂 ـ ـ ـ ــــ۞ــــ ـ ـ ـ
آشنای عزرائیل! 😅 یک روز سید حسن حسینی از بچه‌های گــردان رفته بـود ته دره‌ای برای ما یخ بیاورد.🧊 موقع برگشتن، عراقی‌‌ها پیش پای او را با خمپاره هدف گرفتن، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سـید نبود، بغـض گلـوی ما را گرفت بدون شک شـهید شده بود.😭😔💔 آماده می‌شدیم برویم پائین که حسن بلند شد و لباس هایش را تکاند! پرسیدیم: حسن چه شد؟🧐 گفت: با حضرت عــزرائیل آشنا در آمدیم ، پسرخاله زن عموی باجناق خواهرزاده نانوای محلمان بود. 😂😂😂 خیلی شـرمنده شـد، فکر نمی‌کرد من باشم🤨 والا امــکان نـداشت بگذارد بیــایم. هــرطور بود مرا نگه میداشـت!😂 @khodajoonnn
دو تا از بچه های گردان، غولی😬 رو همراه خودشون اورده بودن و ‌های های می ‌خندیدن.🤣 گفتم: این کیه؟😳 گفتن: عراقی😁 گفتم: چطوری اسیرش کردید؟😎 خندیدن😂 گفتن: از شب عملیات یه گوشه ای قایم شده و تشنگی فشار اورده بود.😣 با لباس بسیجیا اومده ایستگاه صلواتی شربت گرفته🥤و پول داده! اینطوری لو رفته بود😂😂 @khodajoonnn
یه بچه بسیجی بود خیلی اهل معنویت و دعا بود... برای خودش یه قبری کنده بود. شب ها می‌رفت تا صبح با خدا راز و نیاز می‌کرد. ما هم اهل شوخی بودیم😆 یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه... گفتیم بریم یه کمی باهاش شوخی کنیم‌! خلاصه قابلمه ی گردان را برداشتیم با بچه ها رفتیم سراغش... پشت خاکریز قبرش نشستیم. اون بنده ی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصی نافله ی شب می خوند. دیگه عجیب رفته بود تو حال! ما به یکی از دوستامون که تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این که صدا توش بپیچه و به اصطلاح اکو بشه، بگو: اقراء😲 یهو دیدم بنده ی خدا تنش شروع کرد به لرزیدن و به شدت متحول شده بود 😨 و فکر می‌کرد براش آیه نازل شده! 😢 دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء بنده ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم ؟؟!!! رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت : باباکرم بخون 😂😂😂😂 @khodajoonnn