باغ خرمالو؛
داشتم میگفتم خیلی دلم برای فلانی تنگ شده ، عشق زیادی رو کنارش تجربه کردم اما شرایط اجازه نداد کنار ه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میخوام سطرها و سطرها درباره این روزهام بنویسم
بنویسم که وقتی غم هجوم آورد ، گریه نکردم فقط بیتفاوت بودم
بنویسم که پناهی نداشتم ، پس خودم رو بغل کردم
بنویسم که اشکهای رسوب شدهی چشمم مثل تیری توی قلبم بود
اما ..
اما من ترجیح دادم سکوت کنم و لبخند کمرنگی بزنم به زندگی . . : )
دلم نمیخواست همهی زندگی همین باشه ، دلم میخواست زندگی معنی بیشتری داشته باشه
بیشتر از دووم آوردن . .
باغ خرمالو؛
چرا فکر میکردم امروز شنبهست؟
مامان راست میگفت
بعد از بچه دار شدن ، انگار دیگه خودتم خودتو نمیشناسی
چه برسه به بقیه مسائل زندگی