گفت دیروقته ، باید بخوابیم
چراغ رو خاموش کرد و روی تخت دراز کشید
به سه ثانیه نکشید که خوابش برد
اما من ..
به دختر کوچولوی توی بغلم نگاه کردم
باید پوشکش رو عوض میکردم ، و اگه دوباره خرابکاری میکرد مجبور بودم عوضش کنم
بهش شیر بدم که گرسنه نخوابه
و بعدش آروغش رو بگیرم تا موقع خواب اذیت نشه
و بعد اون براش لالایی بخونم
و معلوم نبود که پروسه خوابش چقدر طول بکشه
و بعد رد کردن تمامی مراحل
میرفتم تا دقایقی برای خودم باشم
روتین پوستی ، جمع و جور کردن خونه ، شستن ظرفهای مونده و ..
بعد همهی این کارا اجازه داشتم بخوابم
خوابی که چندبار برای چک کردن دخترم بیدار میشدم تا اگه نیازی داره رفع بشه
خواب برای من معنای "مادر" بودن داره
برای تو چه معنایی داره؟
باغ خرمالو؛
گفت دیروقته ، باید بخوابیم چراغ رو خاموش کرد و روی تخت دراز کشید به سه ثانیه نکشید که خوابش برد ا
بعد تازه توی فاصله بین خوابیدنمم
همش فکر میکنم چه مامان بدی بودم و عذاب وجدان میگیرم :)))
مردم یه جوری مثل نقل و نبات دارن گوشی آیفون ۱۸ میخرن که فکر کنم توی تنگه هرمز رابط دارن:)))
باغ خرمالو؛
بهش احتیاج داشتم شماهم ببینید 🤍
حقیقتا چند هفتهایه که دانشگاه نمیرم
احوال و حوصله درس خوندن ندارم
حتی حوصله دیدن آدمها
اما الان با همچین کلیپی رو به رو شدم:)