eitaa logo
ڪوچہ‌ احساس
8.8هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
20 فایل
لینک کانال تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/826408980C73a9f48ae6
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃 - نگفت چرا این کار رو کرده؟ - میگه منظوری نداشته. این زنه همکار تازه شونه خیلی راحته. میگه از بس برای هرکاری که اومد پیشش صمیمی برخورد کرده کم کم براش رفتار هاش عادی شده و احساس صمیمیت کرده. قسم خورد جز برخورد صمیمی چیز دیگه ای بینشون نبوده. - باور کردی؟ - بهش نگفتم ولی باور کردم. خیلی احمقم مگه نه؟ باید آبروش رو میبردم و چمدونم رو میبستم میرفتم خونه بابام. - عشقتون، بچه هاتون، زندگی مشترکتون اونقدری ارزش نداره که بخوای براشون تلاش کنی؟ اگه راست بگه و پشیمون باشه ارزش نداره یه فرصت دیگه بهش بدی؟ لب هاش رو بهم فشرد و با بغض گفت - خیلی دوستش دارم وگرنه الان دادخواست طلاق رو هم براش فرستاده بودم. فقط ... بخشیدن کارش خیلی سخته. - بخشیدن چون سخته اینهمه با ارزشه. راحت بود که دیگه منتی نبود. - نمیدونم ... کمی آروم شده بود ولی چشم هاش از گریه خون بود. جوونی وارد شرکت شد و به سمتمون اومد. نگین سرش رو پایین انداخت و لبش رو به دندون گرفت. حتما بخاطر چشم های سرخش خجالت میکشه. رو به جوون گفتم - بفرمایید ... امری داشتید؟ با ابروی بالا داده نگاهم کرد و گفت - با آقای صفایی کار دارم. سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم. در زدم و با بفرمایید حامد در رو باز کردم. کنار نازنین روی مبل نشسته بود و دستش رو دور کمرش حلقه کرده بود - ببخشید آقای صفایی. یه آقایی با شما کار دارن. حامد کمی چپ چپ نگاهم کرد و از جاش بلند شد. - حالا چرا رسمی حرف میزنی؟ جوابش رو ندادم و از جلوی در کنار رفتم. برگشتم و کنار نگین نشستم. پشت سرم حامد از اتاق اومد بیرون و با دیدن جوون با لبخند به سمتش رفت. *کامران* با حامد گرم احوال پرسی کردم و همراهش داخل اتاق شدم. نازنین هم تو اتاق بود. با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن. با خوشحالی سمتش رفتم و دستش رو محکم فشردم. حامد تعارف کرد روی مبل بشینم. - چی شد اومدی شرکت؟ چند وقته خبری ازت نیست؟ - نه که تو جویای احوال بودی؟ اصلا این دو ماه فهمیدی کی گذشت؟ - من عاشق شدم امروز فردام رو گم کردم. تو خبری میگرفتی. - خوش بحالت. من که گیر مامان بابا بودم. داشت کارشون به طلاق میکشید. به اصرار داییم مامان رو بردم دبی تا شاید آتیشش خاموش بشه. تازه برگشتیم. حامد سر تاسفی تکون داد و گفت - فکر کنم اگه تو نبودی خیلی وقت پیش طلاق میگرفتن. - همه همین رو میگن. نگاهی به نازنین کردم. ساکت بود. خوشم نمیاد کسی تو زندگیم فضولی کنه ولی الان دلم میخواست نازنین کمی فضول بود و باهام حرف میزد تا منم به بهانه درد دل باهاش هم کلام بشم. سکوت رو حامد شکست و گفت - راستی تاریخ عقدمون مشخص شد. بالاخره پدرزن رضایت خودش رو اعلام کرد. حامددست انداخت دور کمر نازنین و بیشتر به خودش نزدیکش کرد. کمی عاشقانه نگاهش کرد و دوباره رو کرد سمتم - کارت ها آماده بشن برای تو و سپهر هم میارم. از رفتار حامد عصبی شدم. نمیدونم چرا باورم نمیشد به این زودی عقد کنن. دست هام رو محکم مشت کردم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. به سختی تبریک گفتم - چقدر با عجله شما که همش دو ماه نامزد بودین؟ - همین دو ماه هم از نظر من زیاده. - نظر تو هم همینه؟ چشم دوختم به نازنین ببینم چه جوابی به سوالم میده - فرقی نمیکنه. عقد هم کنیم باز مثل دو تا نامزدیم دیگه. تا دانشگاه من تموم شه و عروسی بگیریم. نمیدونم چرا از حرفش خوشم اومد. مشتم باز شد و لبخند محوی رو لبم نشست. - حالا چی شد اومدی شرکت؟ - مسیرم از این سمت بود گفتم بیام ببینمت کمی بعد بلند شدم تا برم. حامد هم بلند شد و همراهم از اتاق خارج شد. با دیدن دختر چادری کنار منشی آروم کنار گوش حامد گفتم - نرگسه؟ حامد به اشاره چشمم به دختر نگاهی کرد و با سر تایید کرد. کمی دقیق تر شدم. بی توجه به ما سرش تو مانیتور جلوش بود. خواستم چهره اش رو دوباره ببینم بلند گفتم - خداحافظ خانم سعادتی ... سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاه و متعجبش رو به من انداخت - خدانگهدار ... خوش اومدید. دوباره سرش رو پایین انداخت. شباهتی به پدرش نداشت. زیبایی چشمگیری هم نداشت. با وجود نازنین حامد حق داشت توجهی به نرگس نکنه. خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم ....... https://eitaa.com/joinchat/2008219670Ca8c79f11fb 🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃