eitaa logo
لیلی سلطانی
10.8هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
56 ویدیو
3 فایل
گفت: تو زنی و نامت لیلی‌ست، چاره‌ای نداری جز اینکه دُچارِ شعر و قِصه‌ها باشی... • اهلِ قصه‌ها، کتاب، قهوه و خیال🌱 •ادمین کانال: @Namira2000
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱هر‌چه‌ که دارم... . میان خیمه نشسته بود به راز و نیاز. شبِ ظهرِ وقوع واقعه‌ی عظیم بود. دست‌هایش رو به آسمان و چشم‌هایش پیِ بندهای انگشت‌. نگاهش خطوط کف دست را دنبال کرد تا رسید به انگشتری که به انگشت داشت. همین دست‌ها را در عرفه رو به آسمان گرفت و گواهی داد. با هر رکوع و سجودش‌‌. با نور چشم‌هایش، رگ‌ها و روزنه‌های پوستش، قلبش، استخوانش، گوشتش، خونش و... با همه‌چیزش گواهی داد حسین (ع). دست‌ها را به صورت کشید و نجوا کرد: خدایا، حسین هرچه که دارد برای توست. از پرده‌ای که قلبش در آن محاصره شده تا سوی چشم‌هایش. هر تکه از استخوانش. پاره‌های گوشت تنش و قطره‌ قطره‌ی خونش. بند بند وجود حسین برای توست. همه‌اش را از حسین بپذیر. دست‌ها را که از تماشای نگاه دور کرد، صدای گریه‌ی طفل شش ماهه از چند خیمه آن طرف‌تر پیچید. علیِ کوچکش کنارش نبود اما غنچه‌ی دهان بی‌دندانش را خوب می‌دید و همینطور سپیدی گلویش را. کودک زیر گردنش عطر رضوان داشت. انگار آن حنجرِ کوچک سر منشأ جوی‌های شیر و عسل بهشت باشد. به همان لطافت و شیرینی... تبسم لب‌های حسین (ع) را نرم کشید. به نرمی گلوی علی. با همان لبخندی که به شیرینی طفل بود، زمزمه کرد: خدایا، حسین هرچه که دارد برای توست. قصد کرد برای نمازی دیگر. قامتش میان قیام و رکوع بود که نسیم پرده‌ی خیمه‌ را بالا کشید و ماه پدیدار شد. قامت عباس (ع) را دید. عباسی که تمامِ برادرهای عالم بود. میان خیمه‌ها راه می‌رفت مبادا آب در دل کسی تکان بخورد. انگار پرده‌ی شب به زمین رسیده باشد و ماه پا داشته باشد. راه رفتن عباس (ع) همین قدر زیبا بود. تبسمِ حسین (ع) با بغض حل شد. عباس (ع) فقط برادرش نبود، نسبتش بالاتر و عزیزتر بود از برادر. با چشم‌هایش از دور به بازو‌های عباس (ع) بوسه داد و باز هم زمزمه کرد: خدایا، حسین هرچه که دارد برای توست. خواست چشم از ماهش بگیرد که ستاره‌ای به گلاب آغشته کنار ماه ایستاد. سرو سبزی بود که گلستان داشت. نگاهش که می‌کردی انگار فصل گلاب‌گیری بود. فضا معطر می‌شد. بوی گل محمدی همه‌جا را برمی‌داشت. راه که می‌رفت، یاس زیر قدم‌هایش سبز می‌شد. خرامیدنش شبیه مادرش زهرا (س) بود. نسیم موهای مجعدش را به دست گرفت. رقص موهایش پیش چشم‌های حسین (ع) شد بهانه‌ی دانه‌های اشک برای هر تکه از قامتِ علی اکبر (ع)... این بار وقتی اشک لب‌های خشکش را می‌بوسید زمزمه کرد: خدایا، حسین هرچه که دارد برای توست... . ✍️🏻 @leilysoltani 🕊
لیلی سلطانی
🌱هر‌چه‌ که دارم... . میان خیمه نشسته بود به راز و نیاز. شبِ ظهرِ وقوع واقعه‌ی عظیم بود. دست‌هایش رو
نمی‌خواستم بگم اما دلم نیومد. وقتی متن رو می‌نوشتم جمله‌ی "به نرمی گلوی علی" قلبم رو آب کرد... هی می‌گفتم: شش ماهه زدن این همه تکبیر ندارد...
@ayeh_hayeh_jononAmir Kermanshahi - Farshe Rozeh.mp3
زمان: حجم: 10.3M
🌿🖤 این گریه‌‌ها، همین دو سه ساعت یه روزی آرزوت می‌شه... @Ayeh_Hayeh_Jonon
لیلی سلطانی
🌿🖤 این گریه‌‌ها، همین دو سه ساعت یه روزی آرزوت می‌شه... @Ayeh_Hayeh_Jonon
این دهه فقط دارم گوشش می‌دم و بغض می‌کنم... خوب بهش گوش بدید...
❤️عطرِ خون... . همه‌جا خاموش بود و همه‌ی عالم محوِ تصویری عجیب. و زمین مات‌تر به آنچه می‌دید. خورشید گرم‌تر از هر زمانی بود‌. گرم نه! سوز داشت. التهاب بود که از روی هور به زمین می‌تابید. نفس‌های داغ و تپش‌های بی‌امانِ قلبش شده بود آتش به سرِ زمین. مردی آشنا، سر به زیر و معلق میان میدان و خیام؛ روی اسب نشسته بود و... و غنچه‌ای به آغوش داشت‌. غنچه‌ی سرخی که از روز تولد پیچیده شده بود در کفنِ سپید. سرِ مرد پایین بود و دست‌هایش دورِ تنِ نحیفِ غنچه می‌لرزید. از دور هم پیدا بود که اضطراب دست‌های مرد، برای از دست رفتنِ سرِ کوچکِ طفل است. چشم‌ها به حنجرِ نازکش بود برای دیدن بارش قطره‌های خون. اما گَردِ گلابی از گلوی غنچه نصیبِ زمین نشد. غنچه زیر گلویش مبدأ نهرهای بهشت را داشت. سر منشأ رودهای عسل و شیر بود و عطر سیب. مگر زمین تاب داشت که رودی از بهشت به قلبش جاری شود و تلنبار؟! نه! این از حدِ تحمل زمین خارج بود. زمین، زمینی بود و غنچه آسمانی. عطرآگین‌ترین لاله‌ی جنان. غنچه‌ای که سرخ بود و با همین عمرِ کوتاهش کفن پوش. زمین همچنان مات مانده بود. به قنداقه‌ی سپیدی که شده بود به سرخی شهدِ علی (ع)... به طفلی که دهانش به جای بوی شیر، عطر خون داشت... . ✍🏻 لیلی سلطانی @Ayeh_Hayeh_Jonon 🌱
دیشب تا دیر وقت بیدار بودم. داشتم تو ذهنم روضه‌ی شب هشتم رو می‌نوشتم. در واقع تصور می‌کردم و اشک می‌ریختم. گفتم این واگویه‌های ذهن بمونه برای خودت. این پیام رو که دیدم برام نشونه شد امسالم روضه‌ی شب هشتم رو اینجا بنویسم. قدیمی‌ها می‌دونن. هر سال چیزی ننویسم، حتما شب هشتم برای الروح والروح جان می‌نویسم. و هرسال که ممکنه کمی مردد بشم کلی پیام میاد که ما منتظر روضه‌ی شب هشتمیم...
دعای هر شبِ هشتم محرمم اینه‌که لیلی‌ای باشم، و همه‌مون لیلی‌ای باشیم که علی‌اکبر تحویل بابامهدی (عج) می‌ده.
لیلی سلطانی
زبان عربی زبان جامعیه. برای هر چیزی توصیف داره. معنی هر کلمه‌ش خاص و تقریبا منحصر به همون حاله. یعنی مثلا اگه کسی رو خیلی زخمی کرده باشن می‌گه "قطعه قطعه". اگه کسی رو..‌. اگه کسی رو... می‌گه "اربا اربا"...
به مدد خودِ حفی جان و علی‌اکبرش تا چند دقیقه دیگه حکایت "قطعات سوره‌ی مریم" رو می‌ذارم. از حکایت شب‌های دیگه طولانی تره و... وقتی باهاش بغض کردید، تصور کردید و سوختید لطفا من رو دعا کنید🌱
🌱قطعات سوره‌ی مریم (۱) . نفس در سینه‌اش سنگینی می‌کرد و هی بالا و پایین می‌شد. زیر شلاقِ داغ آفتاب، سینه‌اش سنگین و خشک شده بود. می‌ترسید نفسش را بیرون بدهد و سکوتِ بی‌انتهای دشت ترک بردارد. کسی جرات حرف زدن نداشت. حتی اسب‌ها آهسته‌تر ناله می‌کردند. همه‌ی چشم‌ها به تماشا بود. بدون اینکه نگاه از میانه‌ی لشکر بگیرد، آهسته پرسید: حسین (ع) خوابیده؟! تیزی و سرزنش نگاه برادرش را احساس کرد. _ نادان! کدام پدری بالای سر نعش پسرش می‌خوابد؟! یا از هوش رفته یا جان داده! مرد جوان لبش را گزید. برادرش از او محکم و جسورتر بود‌. به هوای او شده بود سربازِ سپاه عمر بن سعد. اگر قوتِ یاری او نبود، پا به این میدان نمی‌گذاشت. اینک در بازار کوفه به دوخت و دوز پارچه‌ها مشغول بود. آمده بود که کنار برادرش باشد. به قصد قربت و غنیمت! لب‌هایش بیشتر از نگاهش لرزید. _ کاش... کاش اینجا نبودیم برادر! من می‌ترسم! حسین (ع) نفرین‌مان کرد! دوباره بدون اینکه رو برگرداند، خشمِ نگاه برادرش را چشید. _ آنطور نگاهم نکن. حسین (ع) تا این لحظه نفرین نکرده بود. بالاخره زبانش به نفرین چرخید. مگر یادت نیست مادر می‌گفت وقتی دست‌های علی (ع) را بستند و به مسجد بردند، فاطمه (س) گفت نفرین می‌کند و نفرین نکرده ستون‌های مسجد به لرزه درآمد؟ حسین (ع) پسر فاطمه (س) است. می‌ترسم نفرینش ستون دنیا و آخرتمان را بلرزاند. ببین، حتی ترس در نگاه پسر سعد هم موج می‌زند. مگر نشنیدی حسین (ع) به او گفت قَطَعَ اللّهُ رَحِمَكَ! خدا رحمت را قطع کند پسر سعد! ندیدی چه ولوله‌ای در چشم‌هایش به پا شد؟! انگار یقین داشته باشد که خدا هر حرف حسین (ع) را اجابت می‌کند. حسین (ع) ما را هم نفرین کرد. قومی که پسرش را کشتند. همین چند لحظه قبل با بغض گفت قَتَلَ اللهُ قَوْماً قَتَلُوک! گلویش خشک‌تر شد. لب را روی لب کشید و با پشت دست عرق از جبین گرفت. _ ندیدی وقتی جوان پا به میدان گذاشت لجام اسب و غلاف شمشیر میان بعضی‌ از دست‌ها لرزید؟! نشنیدی گفتند که او تمثیل محمد (ص) نه، خودِ محمد (ص) است به روزگار جوانی؟! چه محمدِ رسول چه شِبهش، چه تفاوتی دارد؟! کدام مسلمانی یادگار پیامبرش را از بین می‌برد؟! من از حدِ حرمت این جوان به‌ خون آغشته می‌ترسم، و از نفرین حسین بن علی (ع)! و دوباره زمزمه کرد: حسین (ع) تا به این لحظه نفرین نکرده بود! شک و تردید در صدای برادرش موج زد: ما او را نکشتیم. عقبِ لشکر بودیم. آنقدر زخم داشت که جایی برای ضربه‌های ما نمانده بود. اشک و ترس مردمک‌های جوان را پوشاند. _ اما تماشا کردیم برادر! تماشا کردیم چطور عقب لشکر دست به دستش کردند... صدای فرو خوردن بزاق دهان برادرش را در آن سکوت مرگبار شنید. _ حسین (ع) مرتد است و ما پاسداران دین. در آیین محمدِ امین (ص) نابرابری معنا ندارد! صدایی از پشت سرشان آرام و زمخت زمزمه کرد: چه در گوش هم وِر وِر می‌کنید؟! معرکه را ببینید که دیدنی‌ست. حسین (ع) از پا افتاده. پسرِ علی (ع)! وقتی نام علی (ع) را به زبان آورد، لحنش تلخ‌تر شد. _ به خدا که گفته بودم روزی انتقام خون‌های ریخته شده‌یمان را از علی و خاندانش می‌گیرم. و گرفتم! هر دو برادر لحظه‌ای متعجب به هم چشم دوختند و بعد سربرگرداندند. مرد دندان‌های درشت و نامنظمش را با لبخندی منزجر به رخ کشید. مشت بزرگش را بالا گرفت. چند تار ابریشم به مثالِ شب، میان انگشت‌هایش بود. . ✍🏻 @leilysoltani 🕊