غیرقابل تحملم، حتی برای خودم. جزءجزء من بد بودن و بار اضافی بودنه.احساس میکنم آدمها تحملم میکنن، وزنهی سنگینیام؟ بار سختیام؟ من واقعا شرمندهام. از بابت وجود داشتنم. شرمندم، شرمندم، شرمندم، شرمنده.
بعضیوقتا آدم قویام میفته. تازه زمانم هیچی رو درمان نمیکنه، اینا همش دروغه. ولی ما چرا، ما بزرگتر میشیم. کمکم با نشدنها و رهاکردنها و همیشه توی حسرت زندگیکردن ها کنار میایم. کمکم یاد میگیریم که یک روزی همهچیز تموم میشه و ما باید مثل اون بچهی کوچیک که هرچی پاهاشو زمین کوبیده به هدف نرسیده ساکت بشیم و با لبولوچهی آویزون به زندگیمون ادامه بدیم. زمان میگذره، هیچی درست نمیشه، فقط تو کنار میای. چشماتو باز میکنی و میبینی که زندگی یه راهی برای ادامهدادن پیدا کرده و داره تو رو هم میکشونه. دنیا جای عجیبیه، جای ترسناکیه، راستش دنیا جای بیرحمیه.
همینکه میام دوباره از خودم بیام بیرون و بگم بالاتر از سیاهی رنگی نیست خدا سیاه واقعی رو نشونم میده و بهم ثابت میکنه که من از سیاهی سیاهترم.