بعضیوقتا آدم قویام میفته. تازه زمانم هیچی رو درمان نمیکنه، اینا همش دروغه. ولی ما چرا، ما بزرگتر میشیم. کمکم با نشدنها و رهاکردنها و همیشه توی حسرت زندگیکردن ها کنار میایم. کمکم یاد میگیریم که یک روزی همهچیز تموم میشه و ما باید مثل اون بچهی کوچیک که هرچی پاهاشو زمین کوبیده به هدف نرسیده ساکت بشیم و با لبولوچهی آویزون به زندگیمون ادامه بدیم. زمان میگذره، هیچی درست نمیشه، فقط تو کنار میای. چشماتو باز میکنی و میبینی که زندگی یه راهی برای ادامهدادن پیدا کرده و داره تو رو هم میکشونه. دنیا جای عجیبیه، جای ترسناکیه، راستش دنیا جای بیرحمیه.
همینکه میام دوباره از خودم بیام بیرون و بگم بالاتر از سیاهی رنگی نیست خدا سیاه واقعی رو نشونم میده و بهم ثابت میکنه که من از سیاهی سیاهترم.