دنیا بیرحم بود، اونقدری که اون حالا فقط
کفشاشو میپوشید و به تماشا مینشست.
اون همونی بود که یه روزی برای والیبال میمرد'
همهاش ضعف، همهاش اراجیف، همهاش نکبت. لباسهایی که حکم کفن این مردهی زنده را داشتند. این بود زندگی؟ همینکه آدمهایش انسانیت را میخوردند و تهماندهاش را قی میکردند؟ زندگی همینی بود که شب را به عیاشی و کامجویی میگذراندیم و درحالی که هنوز آن شمس عظیم از پشت کوهها نروییده بود تبدیل میشدیم به مشتی نگونبخت بینوا؟ یعنی حیات آدمی به این بود که در عشقهای دروغین بسوزد و بسازد و نهایتش هم احساساتش را با دست خود در گور کند؟ زندگی این بود که این غم مزدور هر سپیدهی صبح یقهمان بدرد و زیر مشتولگدهایش خونی و خاکیمان کند؟ همینکه ذوق و شوقهایمان مثل اسبهایافسارگسیخته هی از دستمان در بروند و ما صاحبان لاعلاج شوریدهبخت هم پشت سرشان بدویم و بدویم و امید واهی بدهیم به خودمان که روزی به آنها خواهیم رسید و این چهارپاهای لاابالی را باز پس میگیریم؟ یعنی میگویی اینهمه دوام آوردن های مکرر و این همه دویدن با پاهای تاولزده و خسته از برای این زندگی بود؟ یعنی میگویی باور کنم زندگی زندگی که میکردند همین بود؟
فکر، اندیشه، پندار، تامل، تعقل، تصور، خیال، فرض. کافیست. بس است دیگر. خستهام از این همه فکر کردن. من حتی به فکر نکردن هم زیادی فکر میکنم.
و دیگر از دستت زلهام دنیا. به تنگ آمدهام. اگر زحمتی نیست و به کلهی پرباد و غرورت برنمیخورد دستهای کثیفت را بردار از این سر کچل من. این همه آدم. همهی این فلاکت و تیرهروزی را یکجا ریختی در کاسهی منِ آسوپاس که چه بشود آخر؟ که چه بشود؟ به من یکلاقبا چهکار داری آخر؟ عجب.