این روزها زیاد بر پروپایم مپیچید، ایامیست ناگوار و نابخشودنی. شبهاییست پرپیچوخم و آغشتهشده به ادویهی تلخ افکار. قلبم طوری میزند انگار که خون اجدادش بر گردن من گردنکوتاه است. مغزم هم طوری فلسفهبافی میکند گویی که بدایت آمدن و استقرار بر این کرهی نفرینشده منم. من کجا و این غلطها کجا آخر. دستهایم شدهاند درست مثل کرمخاکی باغچهی همسایهی پیر، وولوول میخورند و کنترل لرزششان را گم کردهام. پاهایم هم یکطوری شدهاند. انگار یک از خدا بیخبری با میخطویله اشتباهشان گرفته. بکوب، بکوب، بکوب، هی بالاپایین میشوند و تکانهای ناجالبی میخورند. بدنم به ژلهی موزی فاسدشدهی توی یخچال میماند. راه میروم و به جای یک دخترک هفدهسالهی پراشتیاق تنها پیرزنی عبوس و خسته به چشم میآید. چشم و گوش و دهان و این اعضای مزاحم هم طولانیمدتیست در شکنجهگاه جسم منند؛ ناخن ازشان میکشم و میل داغ بر چشمانشان. اذیتشان میکنم، همین است که هست، میتوانستند بروند بر بدن یک بدبختبیچارهی دیگر سکنا گزینند. مفتمفت که نمیشود. چه نامرادی تلخی، نه؟ بههرحال تاوان با من بودن است دیگر؛ عاقبت خانهکردن در یک دوقطبی فاقد روان و روح درستوحسابی. نوشتههایم هم ارضوسما میدرند با این حجم بیمعناییشان، انگار واژههایشان را از قعر چاه کنعان استخراج کردهام. زندگی دیگر شورش را در آورده، بر جنونم دامن میزند، طغیان کرده و هربار یک سونامی نو رو میکند. اینهم که وضع ذهنم، گفتنی نیست، دیدنیست، خواندنیست. پینوشت هم این باشد که؛ هرگونه پیشداوری پس از خواندن متن مجاز است. هرفکری که میخواهید دربارهام بکنید، بکنید. قول شرف میدهم که سر پل صراط نخ لباستان را زیرزیرکی نکشم تا هول شوید و موی زیرپایتان پاره شود و پرت شوید پایین . قول شرف.