فکر، اندیشه، پندار، تامل، تعقل، تصور، خیال، فرض. کافیست. بس است دیگر. خستهام از این همه فکر کردن. من حتی به فکر نکردن هم زیادی فکر میکنم.
و دیگر از دستت زلهام دنیا. به تنگ آمدهام. اگر زحمتی نیست و به کلهی پرباد و غرورت برنمیخورد دستهای کثیفت را بردار از این سر کچل من. این همه آدم. همهی این فلاکت و تیرهروزی را یکجا ریختی در کاسهی منِ آسوپاس که چه بشود آخر؟ که چه بشود؟ به من یکلاقبا چهکار داری آخر؟ عجب.