گیرم اصلا از سرت افتاد، چجوری میخوای از دلت بیفته؟ راهکاری هم براش ندارم، یعنی با وجود اینهمه تجربه بازم راهی پیدا نکردم حقیقتا. حتی اگه با یه چیزی به شکل دیوانه وار خودت رو مشغول کنی هم چیزی عوض نمیشه.
میگن وقتی یاد آدمای گذشته افتادی به کار های بدی فکر کن که در حقت کردن، اون موقع بابت رفتارت به خودت حق میدی و راحت می تونی فراموششون کنی. باشه به کارای بدشون فکر می کنم ولی چجوری یادم بره کارهای خوبشون رو؟ چرا نمی تونم شبیه بقیه ی آدمها باشم؟
• یه مریضی هم هست که دوس داری همه چیزو تنهایی حل کنی ولی زورت نمیرسه و توی تنهاییه خودت تنها تر میشی.