• یه مریضی هم هست که دوس داری همه چیزو تنهایی حل کنی ولی زورت نمیرسه و توی تنهاییه خودت تنها تر میشی.
نگاه میکنم به دیوار، گریه میکنم. نگاه میکنم به سقف، گریه میکنم. برای ابرها، چروک پیراهنم، درخت لاغر کاج، پیرمرد همسایه که چشمانش به در خشک شد و کسی نیامد، عینک خستهی مادرم، برای خودم، گریه میکنم. برای زندگی گریه میکنم. چنگ میزنم به واژهها. مغزم گر میگیرد. مینویسم از روزهایی که نمیگذرند و شبهایی که خیلی وقت است دیگر صبح نمیشوند. آدمی پست است، زمان سیاستبازی میکند، زمین سنگیست، ماهیها مردهاند، ستارهها سقوط کردهاند. مقابل چشمانم جز تاریکی محض فقط هواییست که نمیتوانم به درستی تنفسش کنم. فضای زیادی را با وجودم اشغال کردهام. آدمهای زیادی را ناامید کردهام. زنجیر میشکنم ولی تمام درها بسته شدهاند، راهی برای فرار نیست. باران رنج میبارد در آسمان وجودم. و من دیگر مرده، خیلی وقت است که مرده.