زندگی مثل لباسیه که عاشق طراحیش شدم اما سایزم نبود. مثل مسافرتی که ذوقشو داشتم اما رفتنش جور نبود. مثل مدل مویی که عاشقش بودم اما برای صورت من خوب نبود. مثل آدمی که بهترینم بود ولی ازم دور بود. مثل لباسی که با ذوق سفارش دادم اما چیزی که تحویل گرفتم اون نبود. مثل پیتزایی که مامان قول داده بود بخره اما یادش رفته بود.
تو یه قفس بزرگم که درش بازه ولی پاهام جونی ندارن برا بلند شدن و بیرون رفتن. آدم وقتی اینهمه صداشو قورت بده خب تهش گلوی روحش پاره میشه. هی گفتن درست میشه، میگذره، تهش میرسی ولی نگفتن کی؟ چقدر دیگه آرزوها باید بسوزه؟ چقدر دیگه امید باید ناامید شه تا اون رسیدنی که میگن برسه؟ چقدر؟