با من مدارا کن
یه روز از مدرسه برگرد و مثل بچهها گریه نکن، تو حالت خوبه؟
خوب نیست، حالت اصلا خوب نیست. آرامشتو ول کردی رو زمین و کفشتو میکشی روش. وایسادی وسط زندگی داری جیغ میکشی. داری دیوونه میشی بیچاره. تو بلد نیستی زندگی کنی، یادت ندادن. هر دفعه ازت گرفتنش. یه آدم ترسوی دوزاریای. میترسی و شروع نمیکنی. میترسی و هربار جا میزنی. میترسی و از دست میدی. حیف میشی، حیف میکنی. تو از باختن میترسی. از حقیقت. از خودت. تو از همهچی میترسی. پاش نمیمونی درستش کنی، فرار میکنی، خراب میکنی. میترسی و خودم دیدم که هر روز یه گوشهی اتاق میشینی و از چشمات آبنمک میریزه. حالت خوب نیست بدبخت، چیو داری کتمان میکنی؟
میدونی چیه؟ ما لبخند میزنیم و مامان میشکنه. بچه بزرگ میشه. دنیا عقدههاشو سرمون خالی میکنه. مامانبزرگ میمیره. ما تحمل میکنیم و دست و پای ذوقمون میشکنه. ما زانو بغل میکنیم و زندگی چنگ و دندون نشون میده. آدما رو دوست نداریم و خواسته میشیم، دوست داریم و رها میشیم. میخوایم بخوابیم، بختک سلام میکنه. میخوایم زندگی کنیم تابلوی فروش کفن جلومون روشن میشه. همونی که سرش شرط بسته بودیم میزنه زیر قولش. اصلا معلوم نیست چه خبره.