حالم از نهایی به هم میخوره، کاش همهچی برمیگشت به چند سال قبل. به چند سال قبلی که یازده سال درس خوندن عادی بود و بی استرس و دردسر، تهشم یه کنکور و مرگ یه بار شیون یه بار بود.
تازهجوون بابا، دردت به جون بابا، اگه تو بری تو این غریبی دل به کی ببنده بابا؟
زندگی بقیه که هیچی، من حتی تو زندگی خودمم نمیتونم دخالت کنم. خونوادم، دوستام، و شرایطم برا همهی کلیات و جزئیات زندگی و احساساتم تصمیم میگیرن و من به مظلومانهترین حالت وایمیسم و فقط قبولش میکنم.