هدایت شده از گریزون
اینجا ایتاست همه وقتی یچیزی میبینن سریع جوگیر میشن تا همون باشن
بعد از نوشتنش، چند دقیقه با دستِ زیر چونه زل زدم به دفتر و بعدش خیلی بیدلیل اسم نجلا رو اضافه کردم
لایقِ حقیقی عشق؛
لحظاتی دوستداشتنی که ،
همچو واپسین دقایق قبل از
تماس آخرین پرتوهای خورشید
با خط افق، به آنها چنگ میزنم.
لحظاتی که، برای من، حس ابدیت میدهند. ثانیههایی که برای خاطرهانگیز
بودن تک به تکشان، شکرگزارم.
افکارم، طوری سبکبال در هم میآمیزند
که گویی پرهای گمگشتهی پرندگانند،
پرندگانی مفقود در میان ابرهای
ذهن طوفانی من.
ظلمات طوفان، به چشمم وهمانگیز است.
حتی ارواح هم، در تاریکی به چشم نمیآیند؛
فقط و فقط وجود افکارم را حس میکنم.
چمپاتمهزده بر روی زمین، غرق در رویای اینکه
روزی با او آسمان را لمس کنم.
یک سایه در این لحظاتِ تهی از اطمینان، چه میکند؟
𝖳𝗐𝗂𝗌𝗍𝖾𝖽 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝗌
لایقِ حقیقی عشق؛ لحظاتی دوستداشتنی که ، همچو واپسین دقایق قبل از تماس آخرین پرتوهای خورشید با خط اف
ضحی قلمتو تو گلوم فرو کن لعنتی چطور انقدر بی نظیر مینویسی؟