بگذار بنویسم، بگذار بنویسم از روزی که دیدمت. دیدنت شبیه به غرق شدن در دریایی از آرامش بود، آرامشی که هیچ کجای جهان مانندش را نمیتوان یافت، شاید اگر میدانستم آن دیدار اول، آخرین دیدار است، طولانیتر نگاهت میکردم، چشم میدوختم به چهرهات، به دستهایت، به کل وجودت، کاش به آن جملهای که پیشتر خوانده بودم عمل میکردم، عزیزانتان را تماشا کنید، طولانی. کسی چه میداند، آخرین بارها کی آخرین بار میشوند. کاش میتوانستم زمان را به عقب برگردانم و برسم به روز هایی که هنوز بودی، طولانیتر تماشایت میکردم، در تمام وجودت غرق میشدم، برای همیشه، تا هیچ وقت غم دوریات را نمیچشیدم.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
متأسفانه بیشه هر لحظه ممکنه آتیش بگیره به دست گرگها، میایید به بیشهی بغلی آهوها رو دوباره گُم نکنم تو تاریکیِ شب و بغضو کینهی گرگها ؟
🦌` https://t.me/TheDeerShallReturn
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پیامو پیام بالا رو بفرستین خونههاتون تا من خدمتِ والا و روشنتون کلامی ناقابل و کمارزش ارزونی کنم. تا ساعت دوازده مینویسم. ☀️