هدایت شده از 🏡 کلبه مهربانی💕
گاهی نه #قلم یاری میکند و نه توانی برای انتقال مفاهیم دارد.
گاهی هم #نگارنده توانی ندارد، گاهی هم هر دو؛ مثل الآن
#سیزدهم ماه مبارک رمضان بود؛ بیست و نهم اردیبهشت سال 1398
#عزیزی را که خیلی دوستش داشتم و هیچ وقت تصور از دست دادنش را نداشتم، ناگهانی #بیمار شد و روی تخت #بیمارستان بود.
هر روز با #مادرم، تنها دختر پدربزرگم، به بیمارستان میرفتیم.
انگار همین #دیروز بود!
چقدر روزها سریع میگذرد و با #تازیانه میخواهد به ما بفهماند که آهاااااای #آدم دارد وقت رفتن نزدیک میشود!
درست در همین لحظاتی که مینگارم بود که مادرم #چادرش را دور دست میانداخت و میآمد و کنارم مینشست. گاهی دربارهی کارهای پژوهشیام سؤال میکرد. گاهی درددل میکرد و منتظر #بابا بود تا از نانوایی برگردد و به #مسجد بروند. اگر بابا دیر میکرد خودش #ماشین بر میداشت و به مسجد میرفت. درست مثل شب قبل که بابا دیر کرد و مادر با ماشین به مسجد رفت.
حوالی هشت و پنج دقیقه موقع اذان بود که بابا آمد. مادر از من خداحافظی کرد و به مسجد رفتند.
از پشت لب تاپ بلند شدم. نمازم را خواندم. آب جوش برای پدرم و مادرم ریختم تا وقتی بر میگردند، #چای برای خوردن آماده باشد. درست هشت و بیست و پنج دقیقه از خانه خارج شدم و برای افطاری رفتم.
#اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد.
حوالی هشت و سی دقیقه بود که یک #بیمعرفت، یک #بیخیال، آنکه به خود میگوید آدم، با سرعت حدود 110 کیلومتر در ساعت به پدر و مادرم که سوار بر #موتور بودند زد. این تصادف حدود 100 متری منزل بود. انگار راننده، #روزه بوده است! پدر و مادر من هم روزه بودهاند! #مادرش میگفت بچهام آن شب از ناراحتی افطاری هم نخورده است!! من او را در این یک سال ندیدهام. #آرزو میکنم که هیچ وقت هم او را نبینم؛ چون #نمیتوانم پیشبینی کنم که چه #اتفاقی میافتد!
یک سال #سکوت کردم و نتوانستم آنچه که بر من گذشت را بنویسم. تا مرداد پارسال درگیر بیمارستان بودم. پارسال برای از سرگیری #طرح_مطالعاتی_نهج_البلاغه در ایام شهادت #امیرالمومنین علیه السلام برنامهریزی میکردم که این اتفاقات افتاد و این توفیق مجدداً از این #سرباز بیوفا گرفته شد.
اما خدا را شکر؛ الحمدلله علی کل حال.
پدر و مادرم با آن شدت تصادف و جراحات، برگشتند و خدا به حالمان رحم کرد. چه #حکمتی بود و چه #صلاحی بود فقط خودش میداند!
چقدر سخت بود که مادرم در سیسییو بود و پدربزرگ مهربانم از دنیا رفت. تحمل این اتفاقات تلخ وقتی سنگینتر شد که #سنگ_صبور و #بزرگ خانواده را در 30 خرداد از دست دادیم. اگر بود شاید الآن این غصهها را نمینوشتم!
چقدر سخت بود وقتی که امروز ظهر برای دیدن مادر رفتم، این روز را یادآوری کرده بود و گفت که بسیار #گریه کردهام.
اگر دوباره نفسی آمد و رفت، دربارهی برخی #نکات بیشتر مینویسم.
✅کلبه مهربانی
@hatefi